به قول رائفی پور « خدای نابودگر اصحاب فیل ، اصحاب پدوفیل را هم نابود خواهد کرد ... »
تو خبر نداری این روزها میخندم ، گریه میکنم ،
گریه میکنم هم گریه میکنم
به تو فکر میکنم ، گریه میکنم
از تو میشنوم گریه میکنم
به هرکه از تو میگوید نگاه میکنم ، گریه میکنم
همیشه بودی ، همیشه هستی
اما نمیدانم کی کجا ، چه شد که یهو
که اینطور عاشقت شده ام ...
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان ترا که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا بهر زبانی بود از تو گفتگویی
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو ببر سر از تن من ببر از میانه گویی
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شده ام ز ناله نایی، شده ام ز مویه مویی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید ز لب تو کامجویی؟
شود این که از ترحم دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خم می سلامت شکند اگر سبوئی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی
نه به باغ ره دهندم که گلی بکام بویم
نه دماغ اینکه از گل شنوم به کام بویی
ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجده گاهی سر ما و خاک کوئی
نه وطن پرستی از من به وطن نموده یاری
نه ز من کسی به غربت بنموده جستجویی
بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم، صنم سپید روئی
نظری بسوی (رضوانی) دردمند مسکین
که بجز درت امیدش نبود به هیچ سوئی
وَ إِنْ کَانَ قَدْ دَنَا أَجَلِی وَ لَمْ یُدْنِنِی (یَدْنُ) مِنْکَ عَمَلِی فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرَارَ بِالذَّنْبِ إِلَیْکَ وَسِیلَتی
و اگر اجلم نزدیک شد و عمل صالحم مرا به تو نزدیک نکرد من هم اقرار به گناهانم را وسیلۀ عفوت قرار دادهام
إِلَهِی قَدْ جُرْتُ عَلَى نَفْسِی فِی النَّظَرِ لَهَا فَلَهَا الْوَیْلُ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَهَا
خدایا من در توجّهم به نفس خود بر خویش ستم کردم پس ای وای بر نفس من اگر تو او را نیامرزی
إِلَهِی إِنْ أَخَذْتَنِی بِجُرْمِی أَخَذْتُکَ بِعَفْوِکَ وَ إِنْ أَخَذْتَنِی بِذُنُوبِی أَخَذْتُکَ بِمَغْفِرَتِکَ
ای خدا اگر مرا به جرمم مؤاخذه کنی تو را به عفوت مؤاخذه میکنم و اگر مرا به گناهانم بازخواست کنی تو را به مغفرتت باز خواست کنم
وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِی النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّی أُحِبُّکَ
و اگر مرا به آتش دوزخ بری اهل آتش را آگاه خواهم کرد که من تو را دوست میداشتم
إِلَهِی لَمْ یَکُنْ لِی حَوْلٌ فَأَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِیَتِکَ إِلاَّ فِی وَقْتٍ أَیْقَظْتَنِی لِمَحَبَّتِکَ
ای خدا من قدرتی که از معصیت باز گردم ندارم مگر آنکه تو به عشق و محبّت مرا بیدار گردانی
إِلَهِی هَبْ لِی کَمَالَ الاِنْقِطَاعِ إِلَیْکَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِیَاءِ نَظَرِهَا إِلَیْکَ
ای خدا مرا انقطاع کامل بسوی خود عطا فرما و روشن ساز دیدههای دل ما را به نوری که به آن نور تو را مشاهده کند
حَتَّى تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِیرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِکَ
تا آنکه دیدۀ بصیرت ما حجابهای نور را بر درد و به نور عظمت واصل گردد و جانهای ما به مقام قدس عزّتت در پیوندد
إِلَهِی وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ نَادَیْتَهُ فَأَجَابَکَ وَ لاَحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلاَلِکَ فَنَاجَیْتَهُ سِرّاً وَ عَمِلَ لَکَ جَهْراً
ای خدا مرا از آنان قرار ده که چون او را ندا کنی تو را اجابت میکند و چون به او متوجّه شوی از تجلّی جلال و عظمتت مدهوش میگردد پس تو با او در باطن راز میگویی و او به عیان به کار تو مشغول است
لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَالَّذِینَ أَشْرَکُوا ...
دشمنی یهود با مومنین
وَظَنُّوا أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِّنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا ۖ وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ ...
دیوار کشی یهود به دور خودش برای در امان ماندن
«وَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ ۚ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا مَّا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ ۚ إِنَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ»
الفت و همدلی قلبهای مردم در راهپیمایی ۲۲ بهمن
بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ ...
کشتار کودکان بیگناه
وَقَضَیْنَا إِلَىٰ بَنِی إِسْرَائِیلَ فِی الْکِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیرً
فساد و برتری جویی یهود در زمین
وَلَنْ تَرْضَىٰ عَنْکَ الْیَهُودُ وَلَا النَّصَارَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَه
به نتیجه نرسیدن مذاکرات
أَتَدْعُونَ بَعْلًا وَتَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخَالِقِینَ
پرستش بعل
ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ
آشکار شدن فساد و تباهی در شئونات عالم
«بابا دوستت دارم . هر آدمی به خودش علاقه داره . ولی من به تو هم علاقه دارم ...»
برایم جالب بود
امروز همزمان با سوزاندن بعل در مراسم ۲۲ بهمن و روزهایی که جهان با ماجرای اپستین دچار شوک شده ، محمد صدرا بعد از برگشت از مراسم نام و جری تماشا میکرد که این قسمتش را نظرم را جلب کرد .
تام و جری برای شرکت در جالبترین مسابقه ماشین سواری تاریخ تلویزیون وارد هالیوود میشوند و صاحب استودیو مسخره شان میکند . ناگهان تک چشم بالای هرم که دو مار به شکل مارهای ضحاک در چپ و راستش وجود دارند و گویا ناظر بر تمام اتفاقات استودیو هاست آلارم میدهد و حضور رئیس بزرگ و صاحب هالیوود را اعلام میکند . صاحب استودیو و دستیارش کلاه بندگی را به سرشان میگذارند و به سجده میفتند. یک موجود دوشاخ در سایه و به صورت هولوگرام ظاهر میشود . همه از جمله تام و جری دچار وحشت میشوند . سایه که آشکار میشود ، مردی سفید پوست با کلاه فرعونی به همراه دو کنیز مصری ظاهر میشود و دستورات لازم را به صاحب استودیو در مورد بکارگیری تام و جری میدهد و ادامه ماجرا . نماد استودیو چیست ؟ GS مخفف جورج سوروس ، سرمایه دار یهودی مجاری آمریکایی و رئیس بنیاد سوروس ...
نکته ی جالب اینکه کارتون تولید سال ۲۰۰۵ است . یعنی ۲۱ سال پیش ... کل مسائلی که ترند این روزهاست سالها زیر پوست فیلمها و استودیو ها و جلوی چشمها بوده . اما اینکه حالا صدایش درآمده ماجرای دیگریست ...
گویى مردمى را مى بینم که در مشرق زمین قیام کرده اند و حقّ را مطالبه مى کنند اما به آنان داده نمى شود و باز مطالبه مى کنند، ولى باز هم به آنان نمى دهند و چون وضع را این گونه دیدند، شمشیرهاى خود را از نیام مى کشند و در این زمان، آن چه را طلب کرده اند به آنان مى دهند، اما آن را نمى پذیرند تا این که برخیزند و آن را به صاحب (و امام زمان) شما دهند. کشتگان آنان شهیدند. بدانید که اگر من آن زمان را درک کنم، جانم را براى صاحب این امر نگه مى دارم...
بلندترین الله اکبر حیاتتان را فریاد بزنید ... شعائر خدا را در عالم علم کنید ..
که خاک و خاشاک رفتنیست و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام ...
میدانی درد کجاست ؟ حقوق پایه معلم ۱۳ تا ۱۵ تومان است . با اضافه کاری و بدی آب و هوا و مناطق محروم و حق اولاد و عائله مندی میرسد به ۱۸ تومان . کسورات و اقساط را که کم کنی میماند ۸ تومان که با تدریس خصوصی و تدریس مدارس غیرانتفاعی میرسانی به ۱۵ تومان . آنوقت بیستم ماه بچه ات بیاید بگوید بابا دلم برای رستوران تنگ شده . میشود بریم رستوران ؟ مانده ته جیبت به پانصد هزار تومان نمیرسد . یکجور دست به سرش میکنی که یادش برود .
نیم ساعت بعد می آید میگوید : بابا بریم رستوران فقط سوپ بخوریم . میشه ؟
بچه است ولی میفهمد . آتش میگیرم . لباسم را میپوشم میروم دو ساعت مسافر کشی که بچه ته دلش حسرت یک رستوران رفتن ساده نماند ... مینا از آنطرف میگوید فردا ۲۱ بهمن است و تولد نگارین . برایش چه بخریم ؟ یارانه ها را ۲۱ ام میریزند ؟ میگویم صبر کن حتما تا فردا واریز میکنند . نگران نباش ...
این روال زندگی عالی کارمندان دولت و معلمان است .
آقای مسئول شما چند بار پیش زن و بچه ات شرمنده شدی ؟ سوریه بشار اسد آن اواخر را یادتان هست ؟ کلاهتان را بالاتر بگذارید . قلبمان برای اسلام و آقا و این مملکت میتپد . ولی الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم ... از خشم اراذل و اوباش نترسید . از روزی بترسید که آتش خشم توده ی ساکت و متین ملت دامنتان را بگیرد ...
پروفایل شادشان را که باز میکنی پر است از پرچمهای گروه های تجزیه طلب و کردستان بزرگ و یا عکسهای عاشقانه و دختر پسری . مشخص است دشمن برای سالهای آینده کجا را هدف گرفته ... ایران چند تکه با جوانانی بی عار و منحرف ... درس هم که عملا به حاشیه کشیده شده و در یک کلاس ۳۰ ، ۴۰ نفری نهایتا یکی دو نفر درس میخواندند . بخش زیادی از وقت کلاسهایم به صحبت درباره ایران و داشته های ایران میگذرد . میگویم هرجای دنیا که بروید احترامی که اینجا دارید را نخواهید داشت . فکر نکنید من ترک به ترکیه بروم یا شمای کرد به کردستان ، چون زبانتان یکیست برایتان اهمیتی قائلند . هیچ جا برای من و شما بهتر از ایران نیست . وطن مثل مادر است ، نباید پشتش را خالی کنید . باید شماها مراقبش باشید و آبادش کنید ...
از آنطرف یکی میگوید « آقا تا وقتی گوشی و اینستا و دخترا هستن ، وضع درست نمیشه . هیچکس درس نمیخونه . همه معتادن » .
یکی دیگر میگوید « معتاد چی ؟ »
کردی میگوید « خودت میدونی و ... » همه میزنند زیر خنده .
میدانم بحث را کجا میخواهند بکشند . افسار بحث را دستم میگیرم . میگویم شنیدید همه ی ما آدما فرشته های نگهبان داریم ؟
میگویند بله آقا . دو تا ...
میگویم وظیفه این ملائکه این است که از انسان محافظت کنند . حتما برای شما پیش آمده که وقتی از خانه به مدرسه یا مغازه میروید ، بعضی وقتها بی دلیل و بدون تصمیم قبلی مسیر همیشگیتان را عوض کنید و از یک راه دیگر بروید . شده اینطور ؟
میگویند بله آقا . خیلی شده .
میگویم به نظرتان چرا این اتفاق می افتد ؟
جوابی ندارند .
میگویم این بخاطر الهاماتییت که فرشته های نگهبان تان به شما میکنند . چون احتمالا در آن مسیر همیشگی خطری هست که شما از آنجا رد شوید آسیل میبینید . مثلا ماشینی با سرعت می آید ، یا سگی هست ، یا سنگی چیزی که ضررش به شما برسد .
حالا فرض کنید این فرشته ها نباشند . چطور میشود نباشند ؟ شما که هر روز عروسی تشریف میبرید ، عروس را دیدید از آرایشگاه بیرون می آید و لباس عروسی پوشیده ، از جایی رد شود که گل و لای است ؟ یا نجاستی رو زمین هست ازآنجا رد شود ؟ رد نمیشود . چون میگوید آلوده میشوم . فرشته هم مثل همین است . پاکترین آفریده های خداست هیچ وقت جایی نمیماند که کثیفی و نجاست باشد . شما وقتی گناهی میکنید ، چیزی میبینید یا کاری میکنید که بویی از گناه و نجاست و کثیفی دارد ، فرشته های شما از شما دور میشوند . دور شوند چه اتفاقی می افتد ؟ اول از همه احساس تنهایی و افسردگی میکنید . همیشه بعد از گناه آدم این حس افسردگی و تنهایی را دارد . اتفاق بعدی چیست ؟ نگهبان خودتان را از دست میدهید . دیگر کسی نیست که به شما الهامی کند و از خطر دورتان کند . میتوانید خودتان هم امتحان کنید . ببینید بلا و گرفتاری بعد از این گناه چقدر بیشتر به سراغتان می آید .
اتفاق بعدی چیست ؟ مگس جذب چه میشود ؟ جذب کثیفی و ناپاکی و نجاست . شیاطین و اجنه هم همینند. با خالی شدن جای فرشته های نگهبان تان ، شیاطین جذب کثیفی و گناه شما میشوند و اینبار آنها شروع میکنند به الهام کردن . ولی الهام برای چه ؟ برای گرفتاری و آسیب دیدن و گناههای بیشتر . به شما الهامی میکنند که از مسیری که خطر و آسیب هست راهتان عوض شود و بگذربد .
اصلا بحث دینی را بگذاریم کنار . شما که درستان در منطقه از همه بهتر است و تجربی میخوانید ، از نظر مادی و علمی بیایید صحبت کنیم . شما اینجا تقریبا همگی باغ سیب دارید . میبینید وقتی سیبها را در گونی میریزند سیبهای له و لکه دار و درجه دو را زیر میگذارند بعد سیبهای خوب و درشت و سالم را میگذارند بالای گونی ؟
میگویند بله آقا .
میگویم بدن هم همین است . سلولهای سالم و قوی که قرار است نسل شما باشد انگار در بالای گونی هستند . وقتی گناه میکنید انگار رفته رفته دارید این سلولها را میریزید بیرون . در طول ده سال ، بیست سال ، تا زمانی که ازدواج کنید و بچه دار شوید ، سلول فرزند شما دیگر آن سلول سالم و شاداب و عاقل بالای گونی نیست . سلول ضعیفیست که بچه های ضعیفی ازآن بوجود می آیند . چه از نظر جسمی ، روحی ، عقلی . درحالیکه اگر کسی مراقب خودش بود و گرفتار این گناه نمیشد میتوانست بچه هایی از نظر جسمی و علمی نخبه داشته باشد . پس یکی از دلایل مشکلات بچه ها به همین بر میگردد . به رفتارهای والدینشان .
با نگرانی میگویند آقا حالا چه کار کنیم ؟ انگار که استفتا کنند ، میپرسند « اگر کسی تا حالا گرفتار بوده و از حالا ترک کند چه » .
میگویم اگر سن شما باشد همه چیز قابل جبران است ولی نباید بگذارد که دیر شود . گناه مثل علف هرز است . الان بکنی راحت کنده میشود ، بماند درختچه میشود دیگر نمیشود به راحتی کند .
سین میگوید آقا به خدا سخته . اصلا امکان نداره.
میگویم میدانم سخت است .سخت ترین اعتیاد دنیا ، ترکش حتی از ترک تریاک و هروئین هم سخت تر است .
پس چکار کنیم ؟
میگویم چشمتان نبیند .نود درصد همین است . شما دختر میبینید فکر نکنید فقط صورت است و تأثیری ندارد . انکار یک ظرف آب است . کم کم پر میشود تا سرریز شود . یک حیوان درنده را تصور کنید . تا وقتی بیدار نشده کاری با کسی ندارد . بیدار که شد نمیشود جلویش را گرفت . از همان اول باید مراقب چشمتان باشید . سعی کنید تنها نمانید . ورزش کنید . کار کنید و پول در بیاورید . شیرینی چیزهای دیگر را به خودتان بچشانید. شیرینی دستمزد کار کردن . شیرینی نمره ی خوب نتیجه ی تلاشتان . باور کنید یا نه ، لذتی که در حل یک مسئله ی سخت ریاضی هست برای من بزرگترین لذتهای دنیاست . چرا آدمهای باهوش سراغ این گناهان کمتر میروند ؟ چون لذت های بزرگتر را کشف کردهاند . با خدا حرف بزنید ، درد و دل کنید ... همین را بدانید تا وقتی گرفتار این گناهید ، منتظر تاخیر باید بمانید در زندگیتان. تاخیر در شغل ، تاخیر در دانشگاه ، ازدواج ، درآمد ، ... زمانی که این گناه را ترک کردید ، آنوقت است که زندگی واقعی تان شروع میشود . چه حالا باشد. چه بیست سال بعد ...
احساس میکنم متحول شده اند .ب گوشی را دستش گرفته و تند تند پاک میکند ... دال میگوید آقا از امروز دیگر سراغ گناه نمیروم . نماز میخوانم ... میدانم موقتیست ، میدانم حتی یک هفته هم شاید نتوانند دوام بیاورند . اما همه ی امیدم به این آیه است « فذکر ، ان نفعت الذکری ... » . شاید از صدها یک نفر راهش را پیدا کند ...
اتستبدلون الذی
کتب علی نفسه الوحشه
بالذی
کتب علی نفسه الرحمة ؟
بل هم قوم لا یعقلون ...
مدد بگیر ازان اسم ویژه از میان اسمای عام و خاص خداوند و تسبیح کن اسم اعلای پروردگارت را ...
آن اسم اعلا که باید تسبیح شود چیست ؟ آنکه بواسطه اش خلق فسوی ، قدر ، فهدی ...
آن اسم اعظم ...
اگر مسیر درست زندگی مسیر تقرب به خداست ، هرچه در طول حیاتمان شکفته از گرایش به خدا و دین ، گیاهیست که تخمش را یا خودمان یا اجدادمان یا بندگانی در طول تاریخ به اخلاص کاشته و داشته اند . کار بی اخلاص به خدا نه میرسد و نه میرساند . جلوه های فرهنگ غرب ، از موسیقیش ، هنرش ، مجسمه سازی و تیاتر و فیلم و سریال و کتاب و کافه رستوران و ورزش و فوتبال و چه و چه و چه ، در بهترین حالت برای دنیا و نفسمان بود . یک عمر حتی در قلب همین کشور خودمان را با رنگها لعاب و تنوعاتشان گول زدیم تا به انتهای دالان تنهایی برسانندمان و امروز بفهمیم هرچه در بین خودمان داشتیم برایمان کفایت بود ...
سه بار لرزیدم . دست و پایم یخ بود . ورای طاقتم بود . اولین بار کنفرانس برلین ۱۳۷۹ . زنی برهنه شد و شروع کرد به رقصیدن . هنوز صحنه ی شطرنجی تلویزیون را یادم است . تا چند روز حالم خوب نبود . مگر میشود لخت شد جلوی آنهمه آدم ؟
بار دوم ، عنوان خبر این بود . پدری، دختر ۱۹ ساله خود را به مدت ۲۴ سال در زیرزمین خانه زندانی میکند و در این مدت بارها او را مورد آزار جنسی قرار میدهد. حاصل آن اتفاق ها تولد ۷ فرزند بود.هنوز چهره ی کریهش را یادم هست . شوکه بود . ورای طاقتم بود . مگر میشود ؟
بار سوم بردگان لولیتا و اینبار ماجرای اپستین . یک فیلم ده ثانیه ای بند بند وجودم را پاره کرده است . میخواهم زجه بزنم ، دارم متلاشی میشوم ، صدای گریه پسرک هنوز در گوشم است . همسن محمد صدرای من است ... چه بر قلب تو گذشته یا صاحب الزمان که شاهد بودی بر تمام اینها . من بمیرم برای این غربت و درد . بمیرم ...
این صاحبنا ، این امامنا...
«قَالُوا إِنَّا تَطَیَّرْنَا بِکُمْ لَئِن لَّمْ تَنتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَلَیَمَسَّنَّکُم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِیمٌ ﴿١٨﴾
قَالُوا طَائِرُکُم مَّعَکُمْ أَئِن ذُکِّرْتُم بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ ﴿١٩﴾
وَجَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَىٰ قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ ﴿٢٠﴾ اتَّبِعُوا مَن لَّا یَسْأَلُکُمْ أَجْرًا وَهُم مُّهْتَدُونَ ﴿٢١﴾ وَمَا لِیَ لَا أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ﴿٢٢﴾ أَأَتَّخِذُ مِن دُونِهِ آلِهَةً إِن یُرِدْنِ الرَّحْمَـٰنُ بِضُرٍّ لَّا تُغْنِ عَنِّی شَفَاعَتُهُمْ شَیْئًا وَلَا یُنقِذُونِ ﴿٢٣﴾ إِنِّی إِذًا لَّفِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ ﴿٢٤﴾ إِنِّی آمَنتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ ﴿٢٥﴾
قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ﴿٢٦﴾ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَمِینَ ...
هر روز که میگذرد من دلم بازتر میشود . انگار دارم به انتهای دالان خفه ای میرسم که هوایش خنک میشود . گرچه تاریک است گرچه تنهاییم ولی نوید فتح را به تمام جان میشنوم ...
قاطبه بدنه ی معلمان فعلی آموزش و پرورش کشور ، یک جمعیت یک میلیونی معترض خاموش است . ریشه این اعتراض به تبعیض در دریافتی معلمان نسبت به سایر ارگان ها و عدم تطابق دریافتی و مخارج خانوار است . امروی بحثی در اتاق دبیران بوجود آمد و طبق معمول نسبت مخالف و موافق سیستم و حتی جامعه ی اسلامی ۱۰ به یک بود . گفتم الان بیایند بگویند سیستم آموزش و پرورش ما ایراد دارد و همه ی مارا اخراج کنند و از بیرون یک میلیون معلم دیگر بیاورند . کتابها را عوض کنند ، مدیران را برکنار کنند . مدارس را خراب کنند و از نو بسازند . چند درصد آموزش و پرورش این نسل موجود متحول میشود ؟ چقدر هزینه باید بکنند تا اینکار محقق شود و آیا اصلا عملبست ؟ من به شما قول میدهم بچه ها چه از نظر درسی چه انظباطی بیشتر از ده درصد هم تغییر نخواهند کرد . مشکل جای دیگریست . جامعه هم همین است .آیا با ویرانی و تعویض کل سیستم وضعیت درست میشود یا اصلاح و بهبود شرایط فعلی ؟ سابقه ی تمام حکومتهای جدید ۳۰ ، ۴۰ سال اخیر را نگاه کنیم ، وضعیت ممالکشلن بهتر شده یا درجا زده و پسرفت کرده اند ؟ اصلا آلترناتیو سیستم فعلی چیست ؟ هر طرف را نگاه کنیم ، من فکر میکنم ما یک راه بیشتر نداریم و آن یک اصلاح و نظارت انقلابی درون سیستمیست . حذف بدون ملاحظه عناصر خراب و فاسد ، اصلاح ساختارهای موازی ، کم بازده و معیوب و نظارت بر روند اجرای درست رویه ها ... این نظام هرچه باشد به پایش حاج قاسم رفته ، بهشتی رفته ، سید حسن نصرالله رفته ، چمران رفته ، صیاد رفته ، حاجی زاده رفته ، رئیسی رفته ، طهرانی مقدم رفته ... من خاک پای یک کدام ازینها نیستم . تمام عمر من یک روز زندگی اینها نیست . چطور میشود راه اینچنین انسانهایی را با راه نتانیاهو و ترامپ و اعوان پدوفیل و نجسشان تشخیص نداد ؟
ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا ، خداوند قدرت تشخیص حق و باطل را منوط به تقوا کرده . ریشه اینکه جوان نسل زد ما قدرت تشخیص ندارد و چشم بسته وارد گود میشود ، از کمکاری ماست . دشمن این را خیلی قبل ما فهمید و از همانجا ضربه اش را وارد کرد . مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ ... جایگاه تقوا قلب است نه مغز . نمیشود جوانی که حوصله دیدن کلیپ های بیشتر از یک دقیقه ای ندارد و معتاد اسکرول است چند ساعت نشاند و برایش حق و باطل تشریح کرد . او باید تقوای متجلی ببینید و قلبش با قلب او متحد . این آموزش جواب میدهد . ما الگوهای زنده مردمی لازم داریم نه قهرمان . انسان های معمولی که گناه نمیکنند ، موفقند ، تکلیفشان مشخص است که صبح بیدار میشوند تا شب بندگی خدا را کنند نه نفسشان . اینهایند که حالشان با خودشان خوب است و حال جوان ما را میتوانند خوب کنند . اینهایند که بذر فرقان را در دلها پراکنده میکنند ...
« کسى که مىخواهد براى رسیدن به یک دارو، تمام داروخانه را ببلعد به قبرستان خواهد رسید، چون از تمام داروخانه، او بیش از یک قرص و یا کپسول نیاز ندارد. آنها که در تمام قرآن پرسه مىزنند و سرگردانند، به جایى نخواهند رسید و حتى گرفتار هزار اشکال و هزار سؤال تازه خواهند شد،..
.در مشهد با جوانى روبرو شدم که هنرمند بود و هنردوست و مشتاق فیلمها و نمایشنامهها تاحدىکه پیش از آمدن فیلمها و نمایشنامهها به روى صحنه، او مىبایست آنها را مىدید.
او با این عطش، از آن آبها و سرابها زده شده بود و با صمیمیتى عمیق که مرا بیچاره مىکرد، مىگفت مىخواهم خوب بشوم و این جمله را نه با لبهایش، بلکه با هر سلولش زمزمه مىکرد.
من مدتى با او بودم و به جاى گفتن، از او شنیدم و از او پرسیدم تا اگر خیال تنوع طلبى دارد، خستهاش کنم تا به جاى تنوعها به تحرکها رو بیاورد.
بسیارى از آنها که به مذهب رو مىآورند، به خاطر خستگى از لامذهبى و تکرار آن محیطهاست. آنها طالب یک تنوع جالبتر و زندهتر هستند، نه دوستدار یک تحرک و دگرگونى اساسى.
یک شب ماه رمضان نزدیک سحر بود، از حرم به سمت خانه مىآمدم.
حالى داشتم که یک کلمه برایم سنگینى صد کیلو بار را داشت که باید آن را با زبانم به دوش بگیرم.
این حالت براى من خیلى خوش و خیلى خوب است. در این حالت از هر چیز خستهام و در خستگىها مىتوانم به وازدگىها و آزادىها برسم و مىتوانم جهشهایى داشته باشم.
در این حال دوباره به او برخورد کردم.
او از سر شب تا همان وقت در صحن به انتظار من بوده و با دوستانم صحبتهایى داشته. چند نفرى او را دوره کرده بودند و حسابى بارش کرده بودند. حس مىکردم، کلافه هم شده بود.
او با چند نفر دیگر همراه بود. داستان شبش را گفت و این بار با شرم خاصى طلبش را نشان داد، که مىخواهم خوبتر بشوم.
من راستى کلافه بودم. درست مثل بازیکنهایى که آخر بازى بىرمق شدهاند و دیگر حالى ندارند و توپ را بىحساب مىزنند و به دنبال توپ نمىدوند. منتظر هستند اگر توپ به پایشان خورد پاى خود را تکان بدهند.
من مثل همینها بودم، با این تفاوت که باید به دنبال توپى که چند کیلومتر آنطرفتر افتاده بدوم.
راستى ریاضتها چقدر شکل عوض مىکنند. آنوقتها که مىخواهى مثل بلبل حرف بزنى و خودت را نشان بدهى، باید خفه باشى و هنگامى که حال گفتن ندارى و کلمهها برایت وزنههاى سنگین هستند، باید تا صبح، وزنهبردارى.
در درونم غوغا بود. خسته بودم. حال من، حال گفتن نبود، ولى چارهاى هم جز گفتن نبود. آرام ولى بىرمق از او پرسیدم مىخواهى خوبتر بشوى؟
با تمام وجودش جواب داد، بله.
گفتم خوبى چیست؟ خوبى، ثروتمند شدن، عالم شدن، قدرتمند شدن، مشهور شدن و محبوب شدن است؟من داشتم راه مىافتادم و او داشت گرفتار مىشد. صمیمیتش مىخواست آبستن بشود و بار بگیرد.
گفتم یک خوبى داریم و یک خوشى، تو کدامش را مىخواهى؟ خربزه براى مریض خوش است ولى خوب نیست. دارو براى او خوب است ولى خوش نیست. تو کدام را طالب هستى؟
مجبور بود بگوید خوبى را مىخواهم، هرچند ناخوش باشد و گفت.
پرسیدم خوبى چیست؟ و براى رسیدن به خوبى باید چه بکنى؟
کمکش کردم جواب داد: خوبى آن است که کمبودهاى مرا پر کند و کسرىهاى مرا جبران کند، به من بدهد، از من نگیرد. این خوبى است، اما راهش را نمىدانم.
گفتم قرآن، هم خوبى را نشان مىدهد، که در این عنوانها و اسمها و اینسو رفتنها و اینسو آمدنها نیست:
لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُم قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَومِ الْآخِر.١
خوبى این نیست که رو به شرق و غرب بیاورید، بلکه خوبى در گرایش و عشق به اللّه و گرایش و عشق به ادامهى انسان و روز دیگر است.
خوبى در عشق و عمل و عهد و وفا و صبر، خلاصه مىشود، چون اینها انسان را بارور مىکند و تنها خداست که به انسان مىدهد، دیگران از او مىگیرند و از او پل مىسازند.
گفتم قرآن هم خوبى را نشان مىدهد و هم راه رسیدنش را. براى رسیدن به خوبى باید از خوشىها و محبوبها گذشت.
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّون؛١ هیچگاه نیل به خوبىها پیدا نمىکنید؛ لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ، تا این که از محبوبها و عشقها بگذرید.
براى رسیدن به خوبىها از خوشىها مىگذرند.
جوانک برقى در چشمهایش دوید و گفت: پر شدم و سرشار شدم و رفت. و دیگر اگر مىآمد حرفى نمىزد که مىخواست با یافتههایش حرکت کند و با آجرهایش، خانه بسازد. نمىخواست با مصالح ساختمانش بازى کند و خودش را مشغول بدارد..»
ایام اعتکاف امسال بعد از نماز جماعت ظهری این سوال به ذهنم رسید که ما وقتی میگوییم « وتقبل شفاعته وارفع درجته » ، مگر حقیقت محمدیه میتواند به درجه ای ازین بالاتر هم برسد ؟ مگر عقل اول که غیر از ذات خداوند همه ی اسما و صفات او را داراست میتواند به مقامی بالاتر برسد ؟ مقام بالاتری نیست غیر از ذات احدیت .. میخواستم بعد از نماز از حاج آقا ارجمندی همین سوال را بپرسم ، صرف نظر کردم . سخنرانی اش را کرد ، سوالات را جواب داد و رفت ... امروز یک فایل صوتی از حضرت جوادی آملی شنیدم و جوابم را گرفتم .
وقتی ما میگوییم « خدایا بر محمد و آلش درود فرست و مقامشان را ارفع کن » نه اینکه به وسیله ی دعای ما مقام ایشان بالاتر رود ، بلکه ما بدین وسیله خودمان مقرب میشویم . مقام های ارفعشان که تا کنون برای ما ناپیدا بوده را در مقام قربی که بواسطه این دعا و صلوات نصیب ما میکنی نشانمان بده تا آنچه تا کنون ندیده ایم ببینیم و شهود این درجات ارفع در مقام اقرب ما حاصل شود . که وجه رفیعتری از ایشان در فهم ما عیان شود ...
«حرکت من به سمت دین به اندازه ی درکم از ضرورت و اضطرارم در رابطه با دین است ...اگر من این استمرار را برای خودم قائل نباشم نه تنها وحی زائد است ، عقل هم زائد است . وگرنه با غریزه هم میشود زندگی کرد ...»
سرعت وقایع سرسام آور است . کفه ی ترازو سمت دلشوره را سنگین میکند . خسته ای ، گویی که سنگینی بیداری از طولانیترین خواب را زمین میگذاری . تاب بیاور . من بجای آن پاهای رفته پای تو خواهم شد ...
برکت در لغت عرب به معنای ماندگاریست . ما در فارسی برکه داریم که مشتق همان است و معنای آب ماندگار را میدهد . میگویند خداوند برکت بدهد یعنی آن نعمت را برایت ماندگار کند . مثل آبی شود که جمع میشود و کنارش حیات میروید. نه آبی که پخش یا جاری میشود و از میان میرود . برکت مال به خمس و زکاتش است . وگرنه خرج چیزی میشود که بهره ای ازان نخواهی برد ...
فرزند ممکن است پاکترین صفت از یک شقی یا پست ترین صفت از یک ولی باشد ...
ازینرو گفت « تو بدترین ذره ی وجود منی که انسان شده ای »
انسان به مقام انسانیت نمیرسد مگر توان حمل امانت را داشته باشد و این توان را ندارد مگر ظلوما جهولا باشد و این ندارد مگر بسیار ظلم کننده به نفس باشد و نسبت به این ظلم چشم پوشی کند و جهالت داشته باشد ، اصلا به چشمش نیاید ...
فقط عاشق است که به درد و سختی بی اعتناست...
مواجهه نفس با خیر از باب کسب است ولی مواجهه ی آن با شر از باب اکتساب ...
خیر به خودی خود بر نفس مینشیند ولی شر را گنه کار به ظلم و جور به کام نفسی که لطیف ترین آفریده ی خداوند است میخوراند و مکتسب گناهش میکند ... گویا طفل معصومی را گرفته باشی و به خاطر هوای نفست مجبور به خوردن زهرش کنی و از عذاب کشیدنش لذت ببری ...
کلام ، بذر وجود آدمیست . آنکه سخن کوتاه میکند و کتمان سر میکند و روی این بذر را میپوشاند امید هست که جوانه عمل ازین کشت برویاند و به نتیجه برسد . برعکس هر که توان نگه داشتن حرف ندارد و هرچه شنید رها میکند و بذر هیچ سخنی در خاک وجودش نگه نمیدارد ، از هر رشد و برداشتی دور است . او با این حرف زدن خاک روی این بذر را خراشیده و مجالی برای رشد عملش نگذاشته است .
کتمان کن ...
۲۲ آبان تولد محمد صدرا بود . چند روز پیش با مینا رفته بودن ماکو که آننا رو از بیمارستان ترخیص کنن . دکترا قطع امید کردن و گفتن خونه باشه بهتره . من بخاطر مدرسه نتونستم برم . دیروز صبح مینا بهم زنگ زد که اومدیم ارومیه بیمارستان ارتشیم . فکر کردم آنا رو آوردن . ولی بعدش گفت حال خودمون خوب نیست و نتونستیم بمونیم . رفتم دنبالشون . راستش حال خودمم خوب نبود . سه روز قبلو که تنها بودم از مدرسه که میومدم تا فردا نهایتا یه وعده غذا میخوردم و میخوابیدم . این بین چند بارم تا صبح بیدار میشدم و از شدت عرق کل لباسامو عوض میکردم و دوباره میخوابیدم . مینا هم علائمش شبیه خودم بود . یه ویزیت برا مینا و یکی برا خودم گرفتم و بعد یه سرم برگشتیم . ولی محمد صدرا طوریش نبود . ظهر که رسیدیم خونه هر دو خوابیدن تا ساعت ۷ شب . دیدم وضع محمد صدرا از ما هم بدتره . اسهال و استفراغ و تب ولرز . غروب سمیه اومد با یه کادو و کیک تولد . دید بچه مریضه داخل نیومد و رفت . حتی جعبه کیکو هم باز نکردیم . از مینا پرسیدم آنا چطوره ؟ گفت حال محتضر. چیزایی رو میبینه که ما نمیبینیم . نه درست حسابی حرف میزنه و نه چیزی میخوره . مجبور شدیم بیایم وگرنه باید پیشش میموندیم . قبل اینکه بیایم گفت دو نفرو دارم میبینم . یکیشونو میشناسم . حضرت علی علیه السلامه که اومده . اونیکی رو نمیدونم کیه ... به حالش غبطه خوردم . یعنی میشه حضرت دم مرگ منو هم مثل آنا شیعه ی خودش بدونه ؟
شروع ۲۰۲۵ هنا رفت و رفتیم ماکو و الان آنا و این بین برای تشییع تهران رفتیم ، سلماس رفتیم ، ارومیه رفتیم و تازه دو ماهم تا آخرش مونده . هر لحظه ممکنه زنگ بزنن و بگن پاشین بیاین آنا هم رفت ...
محمد صدرا از صبح کنار مینا خوابیده بودن . واسه شام پا شد و گفت گشنمه بابا . نصف بشقاب سوپی خورد و چند قسمت پپا پیگ نگاه کرد . چشماش داشت میرفت ولی به زور خودشو بیدار نگه داشته بود . گفتم چرا نمیخوابی بابا ؟ گفت بابا آخه تولدم تموم میشه . گفتم بیا یه شمع فوت کنیم امشب ، تولد واقعی رو نگه داریم وقتی خوب شدی بگیریم . قبول کرد . شمعشو فوت کرد و رفت خوابید .
هر انسانی کم و بیش ظرفیت وجودی و استعداد خودشو متوجهه. میدونه اینقدر استعدادی که به ثمر نشسته و به اینجا رسیده تمام قوه اش بوده یا نصفش یا مقدار خیلی کم . و اینکه اگر اراده کنه چقدر میتونه پیشرفت کنه و جای پیشرفت داره ...
وسعت عالم بعد از مرگ تو همون تصور تو از ظرفیت وجودیته و دسترسیت بهش به اندازه ای که استعدادت رو تو این دنیا شکوفا کردی . اونجا فقط همون قدر رو دسترسی داری که اینجا به فعلیت رسوندی . بقیه ظرفیتیه که متصوری از خودت و دست بهش نزدی . پس فقط ناظرش خواهی بود . آفرینش انسان مانند آفرینش عالم است اشاره به همین موضوعه ...
طفل متکلم، معنا را در ظاهر می جوید . همانطور بالغ طفل خو .
پیر ،بحر معنا را غرق است . ظواهر ، موجودات این بحر . خود را غرق کند که ظاهر بیند ؟ او که ظاهر و معنا با هم دارد .
کثیر من الآخرین مجذوب ظواهر خشکی اند. نه حتی ظواهر بحر . ظاهر را معنا بینند . لیک پا فراتر باید نهاد . تقرب آن امت قلیل یابند که چشم پوشند ، لمس بحر کنند و ساق تر ...
مؤمن، زوجش «نور ایمان» است
فاجر، زوجش «ظلمت نفس» است
مقرب، زوجش «وجهالله» است ...
مصائب خدا داد را باید در آغوش کشید . نه ازین رو که صبر پیشه میکنیم و چاره ای نداریم و غیره ... آدمیزاد عاشق معشوق زمینی که میشود هرچه از او رسید به آغوش جان میخرد . صعبیات هم جانب خدا آمده اند . اگر واقعا عاشق باشی به استقبالش میروی که تو فرستاده ی اویی. میخواهی بزنی بزن ، میخواهی بکشی بکش . تو نه به خود میجنبی ، یار تو را میجنباند ...
سوره نساء
... وَلَا تَکُن لِّلْخَآئِنِینَ خَصِیمࣰا(١٠٥)
و برای خائنان خصیما مباش . خصیم به معنای همرزم است . یعنی با کسانی که خائنند هم هدف نباش و در یک جبهه نایست. مثلاً خائن میخواهد چیزی را بزند .مثلا حجاب را .و اصلا تو بر اساس استدلال عقلی و علمی و تحقیقی به این رسیده ای که که چیزی به نام حجاب اجباری در دین وجود ندارد . اگر همین استدلال تو حتی درست هم باشد ولی هم راستا با خواسته ی خائنین باشد ، تو هم خوائنی و تیر تو همان جا میرود که موشک خائنین و تو باعث شادی خائنین شده ای ... آیه میگوید در این جهت نایست . زود بفهم از جبهه گیری خائنین که راه درست کدام سمت است ...
خدا رحمت کند شهید همت را ، « هر موقع در مناطق جنگی راه رو گم کردید نگاه کنید آتش دشمن کدام سمت را میکوبد همان جبهه خودی است.» .
اول این را بگویم که من در زندگیم عناب ندیده بودم. نه که ندیده باشم تصورم از عناب آن میوه قرمز رنگ خشک شده اندازه ازگیل بود که پشت وانت و در عطاریها میفروختند. بعد یک روز میبینی به طرف مدرسه رانندگی میکنی ، سر راه یک خانم پشت سرت شروع به دویدن میکند سوار ماشین میشود و و بی دلیل چیزی قهوه ای رنگ که مشابهش را ندیده ای و فکر میکنی بلوط است تعارف میکند میگوید نوش جان . عصر بر میگردم و داخل شهر میشوم . پیرزنی دست بلند میکند و صدا میزند میثم ؟ ماشین را نگه میدارم . میخواهد کرایه بدهد میگویم کرایه نمیخواهم حاج خانم . فاتحه ای بخوان . فاتحه ای میخواند و صلواتی . میگوید جانت بی بلا جوان . خدا خیرت دهد . دوباره همان میوه را اینبار او تعارف میکند ... دو نفر با فاصله صد کیلومتر در جایی که نه محل فروش آن میوه و نه محل کشتش.
ظاهر میوه خاطرم مانده . شروع میکنم به جستجوی میوه هایی که رنگ قهوه ای دارند و شبیه خرمایند . پیدایش کرده ام . عناب اوکراینی ...
جایی رسیدم . خسته ، تشنه در تمنای یک لیوان آب . موکبی برپا شده بود . لیوان را پر کردم و نوشیدم . کنار دستم پیرمردی بود لاغر اندام و سفید پوش ، جامعی تمیز ولی کهنه ، بادیه نشین و مدرسه نرفته شاید . همانقدر خسته و شاید بیشتر . لیوانش را پر کرد و بر خلاف من شروع کرد به مکیدن آب. آب را از لیوان جرعه جرعه می مکید و مینوشید . شاید به ۵ ، ۶ نفس ... نوشید و رفت ...
بعدها حدیثی دیدم از رسول خدا بدین مضمون که آب را یکجا سر نکشید و بمکید تا به بیماری جگر مبتلا نشوید ...