یا جاری اللصیق ...


 «قَالُوا إِنَّا تَطَیَّرْ‌نَا بِکُمْ لَئِن لَّمْ تَنتَهُوا لَنَرْ‌جُمَنَّکُمْ وَلَیَمَسَّنَّکُم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِیمٌ ﴿١٨﴾ 

قَالُوا طَائِرُ‌کُم مَّعَکُمْ أَئِن ذُکِّرْ‌تُم بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِ‌فُونَ ﴿١٩﴾

 وَجَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِینَةِ رَ‌جُلٌ یَسْعَىٰ قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْ‌سَلِینَ ﴿٢٠﴾ اتَّبِعُوا مَن لَّا یَسْأَلُکُمْ أَجْرً‌ا وَهُم مُّهْتَدُونَ ﴿٢١﴾ وَمَا لِیَ لَا أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَ‌نِی وَإِلَیْهِ تُرْ‌جَعُونَ ﴿٢٢﴾ أَأَتَّخِذُ مِن دُونِهِ آلِهَةً إِن یُرِ‌دْنِ الرَّ‌حْمَـٰنُ بِضُرٍّ‌ لَّا تُغْنِ عَنِّی شَفَاعَتُهُمْ شَیْئًا وَلَا یُنقِذُونِ ﴿٢٣﴾ إِنِّی إِذًا لَّفِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ ﴿٢٤﴾ إِنِّی آمَنتُ بِرَ‌بِّکُمْ فَاسْمَعُونِ ﴿٢٥﴾ 

قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ ﴿٢٦﴾ بِمَا غَفَرَ‌ لِی رَ‌بِّی وَجَعَلَنِی مِنَ الْمُکْرَ‌مِینَ ...

۰ نظر ۱۰ بهمن ۰۴ ، ۰۶:۴۹
Ham Saie

هر روز که میگذرد من دلم بازتر می‌شود . انگار دارم به انتهای دالان خفه ای میرسم که هوایش خنک میشود . گرچه تاریک است گرچه تنهاییم ولی نوید فتح را به تمام جان می‌شنوم ...

۰ نظر ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۳۲
Ham Saie

قاطبه بدنه ی معلمان فعلی آموزش و پرورش کشور ، یک جمعیت یک میلیونی معترض خاموش است . ریشه این اعتراض به تبعیض در دریافتی‌ معلمان نسبت به سایر ارگان ها و عدم تطابق دریافتی و مخارج خانوار است .  حقوق پایه ی من معلم ۱۳ میلیون تومان است که با تفاوت تطبیق ، بدی آب و هوا ، مناطق محروم ، حق اولاد و  عائله مندی و اضافه کاری به ۱۸ تومان می‌رسد . ازین مقدار ۱۳ میلیون کسورات است و خالص مانده میشود ۵ میلیون تومان . برای جبران کسری علاوه بر تدریس خصوصی و تدریس در مدارس غیر انتفاعی ، سرویس مدارس هم کار میکنم و با یکی دو میلیون یارانه می‌رسد به ۱۵ میلیون تومان ... این میانگین حقوق همه ی یک میلیون معلم مملکت است . امروی بحثی در اتاق دبیران بوجود آمد و طبق معمول نسبت مخالف و موافق سیستم و حتی جامعه ی اسلامی ۱۰ به یک بود ‌. گفتم الان بیایند بگویند سیستم آموزش و پرورش ما ایراد دارد و همه ی مارا اخراج کنند و از بیرون یک میلیون معلم دیگر بیاورند . کتاب‌ها را عوض کنند ، مدیران را برکنار کنند . مدارس را خراب کنند و از نو بسازند . چند درصد آموزش و پرورش این نسل موجود متحول میشود ؟  چقدر هزینه باید بکنند تا اینکار محقق شود و آیا اصلا عملبست ؟ من به شما قول میدهم بچه ها چه از نظر درسی چه انظباطی بیشتر از ده درصد هم تغییر نخواهند کرد . مشکل جای دیگریست . جامعه هم همین است .آیا با ویرانی و تعویض کل سیستم وضعیت درست می‌شود یا اصلاح و بهبود شرایط فعلی ؟ سابقه ی تمام حکومتهای جدید ۳۰ ، ۴۰ سال اخیر را نگاه کنیم ،  وضعیت ممالکشلن بهتر شده یا درجا زده و  پسرفت کرده اند ؟ اصلا آلترناتیو سیستم فعلی چیست ؟ هر طرف را نگاه کنیم ،  من فکر میکنم ما یک راه بیشتر نداریم و آن یک اصلاح و نظارت انقلابی درون سیستمیست . حذف بدون ملاحظه عناصر خراب و فاسد ، اصلاح ساختارهای موازی ، کم بازده و معیوب و نظارت بر روند اجرای درست رویه ها   ... این نظام هرچه باشد به پایش حاج قاسم رفته ، بهشتی رفته ، سید حسن نصرالله رفته ، چمران رفته ، صیاد رفته ، حاجی زاده رفته ، رئیسی رفته ، طهرانی مقدم رفته ... من خاک پای یک کدام ازینها نیستم . تمام عمر من یک روز زندگی اینها نیست . چطور میشود راه اینچنین انسان‌هایی  را با راه نتانیاهو و ترامپ و اعوان پدوفیل و نجسشان تشخیص نداد ؟

۰ نظر ۰۴ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۵۰
Ham Saie

ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا ، خداوند قدرت تشخیص حق و باطل را منوط به تقوا کرده . ریشه اینکه جوان نسل زد ما قدرت تشخیص ندارد و چشم بسته وارد گود می‌شود ، از کمکاری ماست . دشمن این را خیلی قبل ما فهمید و از همانجا ضربه اش را وارد کرد .  مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ ... جایگاه تقوا قلب است نه مغز . نمیشود جوانی که حوصله دیدن کلیپ های بیشتر از یک دقیقه ای ندارد و معتاد اسکرول است چند ساعت نشاند و برایش حق و باطل تشریح کرد . او باید تقوای متجلی ببینید و قلبش با قلب او متحد . این آموزش جواب میدهد . ما الگوهای زنده مردمی لازم داریم نه قهرمان . انسان های معمولی که گناه نمی‌کنند ، موفقند ، تکلیفشان مشخص است که صبح بیدار می‌شوند تا شب بندگی خدا را کنند نه نفسشان .  اینهایند که حالشان با خودشان خوب است و  حال جوان ما را می‌توانند خوب کنند . اینهایند که بذر فرقان را در دلها پراکنده می‌کنند ...

۰ نظر ۰۴ بهمن ۰۴ ، ۱۳:۲۸
Ham Saie

« کسى که مى‌خواهد براى رسیدن به یک دارو، تمام داروخانه را ببلعد به قبرستان خواهد رسید، چون از تمام داروخانه، او بیش از یک قرص و یا کپسول نیاز ندارد. آنها که در تمام قرآن پرسه مى‌زنند و سرگردانند، به جایى نخواهند رسید و حتى گرفتار هزار اشکال و هزار سؤال تازه خواهند شد،..‌

.در مشهد با جوانى روبرو شدم که هنرمند بود و هنردوست و مشتاق فیلم‌ها و نمایشنامه‌ها تاحدى‌که پیش از آمدن فیلم‌ها و نمایشنامه‌ها به روى صحنه، او مى‌بایست آنها را مى‌دید.

او با این عطش، از آن آب‌ها و سراب‌ها زده شده بود و با صمیمیتى عمیق که مرا بیچاره مى‌کرد، مى‌گفت مى‌خواهم خوب بشوم و این جمله را نه با لب‌هایش، بلکه با هر سلولش زمزمه مى‌کرد.

من مدتى با او بودم و به جاى گفتن، از او شنیدم و از او پرسیدم تا اگر خیال تنوع طلبى دارد، خسته‌اش کنم تا به جاى تنوع‌ها به تحرک‌ها رو بیاورد.

بسیارى از آنها که به مذهب رو مى‌آورند، به خاطر خستگى از لامذهبى و تکرار آن محیطهاست. آنها طالب یک تنوع جالب‌تر و زنده‌تر هستند، نه دوستدار یک تحرک و دگرگونى اساسى.

یک شب ماه رمضان نزدیک سحر بود، از حرم به سمت خانه مى‌آمدم. 

حالى داشتم که یک کلمه برایم سنگینى صد کیلو بار را داشت که باید آن را با زبانم به دوش بگیرم.

این حالت براى من خیلى خوش و خیلى خوب است. در این حالت از هر چیز خسته‌ام و در خستگى‌ها مى‌توانم به وازدگى‌ها و آزادى‌ها برسم و مى‌توانم جهش‌هایى داشته باشم.

در این حال دوباره به او برخورد کردم.

او از سر شب تا همان وقت در صحن به انتظار من بوده و با دوستانم صحبت‌هایى داشته. چند نفرى او را دوره کرده بودند و حسابى بارش کرده بودند. حس مى‌کردم، کلافه هم شده بود.

او با چند نفر دیگر همراه بود. داستان شبش را گفت و این بار با شرم خاصى طلبش را نشان داد، که مى‌خواهم خوب‌تر بشوم.

من راستى کلافه بودم. درست مثل بازیکن‌هایى که آخر بازى بى‌رمق شده‌اند و دیگر حالى ندارند و توپ را بى‌حساب مى‌زنند و به دنبال توپ نمى‌دوند. منتظر هستند اگر توپ به پایشان خورد پاى خود را تکان بدهند.

من مثل همین‌ها بودم، با این تفاوت که باید به دنبال توپى که چند کیلومتر آن‌طرف‌تر افتاده بدوم.

راستى ریاضت‌ها چقدر شکل عوض مى‌کنند. آن‌وقت‌ها که مى‌خواهى مثل بلبل حرف بزنى و خودت را نشان بدهى، باید خفه باشى و هنگامى که حال گفتن ندارى و کلمه‌ها برایت وزنه‌هاى سنگین هستند، باید تا صبح، وزنه‌بردارى.

در درونم غوغا بود. خسته بودم. حال من، حال گفتن نبود، ولى چاره‌اى هم جز گفتن نبود. آرام ولى بى‌رمق از او پرسیدم مى‌خواهى خوب‌تر بشوى‌؟

با تمام وجودش جواب داد، بله.

گفتم خوبى چیست‌؟ خوبى، ثروتمند شدن، عالم شدن، قدرتمند شدن، مشهور شدن و محبوب شدن است‌؟من داشتم راه مى‌افتادم و او داشت گرفتار مى‌شد. صمیمیتش مى‌خواست آبستن بشود و بار بگیرد.

گفتم یک خوبى داریم و یک خوشى، تو کدامش را مى‌خواهى‌؟ خربزه براى مریض خوش است ولى خوب نیست. دارو براى او خوب است ولى خوش نیست. تو کدام را طالب هستى‌؟

مجبور بود بگوید خوبى را مى‌خواهم، هرچند ناخوش باشد و گفت.

پرسیدم خوبى چیست‌؟ و براى رسیدن به خوبى باید چه بکنى‌؟

کمکش کردم جواب داد: خوبى آن است که کمبودهاى مرا پر کند و کسرى‌هاى مرا جبران کند، به من بدهد، از من نگیرد. این خوبى است، اما راهش را نمى‌دانم.

گفتم قرآن، هم خوبى را نشان مى‌دهد، که در این عنوان‌ها و اسم‌ها و این‌سو رفتن‌ها و این‌سو آمدن‌ها نیست:

لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُم قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَومِ الْآخِر.١

خوبى این نیست که رو به شرق و غرب بیاورید، بلکه خوبى در گرایش و عشق به اللّه و گرایش و عشق به ادامه‌ى انسان و روز دیگر است.

خوبى در عشق و عمل و عهد و وفا و صبر، خلاصه مى‌شود، چون اینها انسان را بارور مى‌کند و تنها خداست که به انسان مى‌دهد، دیگران از او مى‌گیرند و از او پل مى‌سازند.

گفتم قرآن هم خوبى را نشان مى‌دهد و هم راه رسیدنش را. براى رسیدن به خوبى باید از خوشى‌ها و محبوب‌ها گذشت.

لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّون؛١ هیچگاه نیل به خوبى‌ها پیدا نمى‌کنید؛ لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ، تا این که از محبوب‌ها و عشق‌ها بگذرید.

براى رسیدن به خوبى‌ها از خوشى‌ها مى‌گذرند.

جوانک برقى در چشم‌هایش دوید و گفت: پر شدم و سرشار شدم و رفت. و دیگر اگر مى‌آمد حرفى نمى‌زد که مى‌خواست با یافته‌هایش حرکت کند و با آجرهایش، خانه بسازد. نمى‌خواست با مصالح ساختمانش بازى کند و خودش را مشغول بدارد..‌»

۰ نظر ۰۲ بهمن ۰۴ ، ۰۷:۰۳
Ham Saie

ایام اعتکاف امسال بعد از نماز جماعت ظهری این سوال به ذهنم رسید که ما وقتی میگوییم « وتقبل شفاعته وارفع درجته » ، مگر حقیقت محمدیه می‌تواند به درجه ای ازین بالاتر هم برسد ؟ مگر عقل اول که غیر از ذات خداوند همه ی اسما و صفات او را داراست میتواند به مقامی بالاتر برسد ؟ مقام بالاتری نیست غیر از ذات احدیت .. میخواستم بعد از نماز از حاج آقا ارجمندی همین سوال را بپرسم ، صرف نظر کردم . سخنرانی اش را کرد ، سوالات را جواب داد و رفت ... امروز یک فایل صوتی از حضرت جوادی آملی شنیدم و جوابم را گرفتم . 

وقتی ما میگوییم « خدایا بر محمد و آلش درود فرست و مقامشان را ارفع کن » نه اینکه به وسیله ی دعای ما مقام ایشان بالاتر رود ، بلکه ما بدین وسیله خودمان مقرب میشویم . مقام های ارفعشان که تا کنون برای ما ناپیدا بوده را در مقام قربی که بواسطه این دعا و صلوات نصیب ما می‌کنی نشانمان بده تا آنچه تا کنون ندیده ایم ببینیم و شهود این درجات ارفع در مقام اقرب ما حاصل شود . که وجه رفیعتری از ایشان در فهم ما عیان شود ...

۰ نظر ۲۸ دی ۰۴ ، ۱۴:۰۷
Ham Saie

«حرکت من به سمت دین به اندازه ی درکم از ضرورت و اضطرارم در رابطه با دین است ...اگر من این استمرار را برای خودم قائل نباشم نه تنها وحی زائد است ، عقل هم زائد است . وگرنه با غریزه هم میشود زندگی کرد ...»


۰ نظر ۲۸ دی ۰۴ ، ۰۶:۱۵
Ham Saie
هشت صبح بود . سحری را خورده و دراز کسیده بودم .  محمدصدرا که بیدار شده بود اصرار داشت که نخوابم .  گوشی کنارم بود . بازش کردم و به دستش دادم گفتم بازی کن تا دست از سرم بردارد . یک درصد شارژ داشت و بعد چند دقیقه خاموش شد . رفت سراغ مینا که خوابیده بود و گوشی او را آورد و کنارم مشعول بازی شد . به چپ دراز کشیدم و چشمانم را بستم . دیدم شب است و من به مانند روحی در شهر سرگردانم . صدای ممتد برق فشار قوی می آمد و رفته رفته بلندتر میشد و همزمان سرعت و اوج گیری من هم بیشتر . به حدی رسید که دیگر قابل تحمل نبود . داشتم کر میشدم . چشمانم را باز کردم و به بدنم برگشتم . هنوز صدا می آمد . شک کردم خوابم یا بیدار . خواستم خودم را تکان بدهم نتوانستم . هیچ اراده ای روی بدنم نداشتم . صدای بازی محمد صدرا را متوجه بودم ولی صدای فشار قوی همچنان آنقدر قوی بود که از کر شدن میترسیدم . یک لحظه گفتم نکند دارم میمیرم . نکند علامت سکته است . هرچه در جان داشتم گذاشتم و خودم را به سمت راست برگرداندم . صدا آرامتر شد و یک دفعه قطع شد . چیزی از من بیرون آمد و رفت روی محمدصدرا نشست . دیدم دماغش را بالا کشید . هنوز در شوک اتفاق بودم که گفت بابا خون میاد . بلند شد و رفت سراغ مینا . صدایشان را میشنیدم که رفتند سر روشویی و مینا صورتش را میشست ... هنوز هم فکر میکنم که چه بود . نکند واقعا از مرگ برگشتم . بعد از ماجرای تصادف دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست ...


۰ نظر ۰۵ دی ۰۴ ، ۰۹:۰۶
Ham Saie



دریافت

۰ نظر ۲۲ آذر ۰۴ ، ۱۲:۱۷
Ham Saie

سرعت وقایع سرسام آور است . کفه ی ترازو سمت دلشوره را سنگین می‌کند . خسته ای ،  گویی که سنگینی بیداری از طولانی‌ترین خواب را زمین میگذاری . تاب بیاور . من بجای آن پاهای رفته پای تو خواهم شد ...

۰ نظر ۲۱ آذر ۰۴ ، ۲۳:۳۳
Ham Saie

برکت در لغت عرب به معنای ماندگاریست . ما در فارسی برکه داریم که مشتق همان است و معنای آب ماندگار را میدهد . میگویند خداوند برکت بدهد یعنی آن نعمت را برایت ماندگار کند . مثل آبی شود که جمع می‌شود و کنارش حیات می‌روید. نه آبی که پخش یا جاری می‌شود و از میان میرود . برکت مال به خمس و زکاتش است . وگرنه خرج چیزی می‌شود که بهره ای ازان نخواهی برد ...

۰ نظر ۱۴ آذر ۰۴ ، ۱۳:۴۳
Ham Saie

فرزند ممکن است پاکترین صفت از یک شقی یا پست ترین صفت از یک ولی باشد ...

ازینرو گفت « تو بدترین ذره ی وجود منی که انسان شده ای »

۰ نظر ۰۲ آذر ۰۴ ، ۱۹:۰۰
Ham Saie

انسان به مقام انسانیت نمیرسد مگر توان حمل امانت را داشته باشد و این توان را ندارد مگر ظلوما جهولا باشد و این ندارد مگر بسیار ظلم کننده به نفس باشد و نسبت به این ظلم چشم پوشی کند و جهالت داشته باشد ، اصلا به چشمش نیاید ...


فقط عاشق است که به درد و سختی بی اعتناست... 

۰ نظر ۲۲ آبان ۰۴ ، ۰۵:۴۹
Ham Saie

مواجهه نفس با خیر از باب کسب است ولی مواجهه ی آن با شر از باب اکتساب ...

خیر به خودی خود بر نفس می‌نشیند ولی شر را گنه کار به ظلم و جور  به کام نفسی که لطیف ترین آفریده ی خداوند است می‌خوراند و مکتسب گناهش میکند ...  گویا طفل معصومی را گرفته باشی و به خاطر هوای نفست مجبور به خوردن زهرش کنی و از عذاب کشیدنش لذت ببری ...

۰ نظر ۱۷ آبان ۰۴ ، ۲۳:۳۲
Ham Saie

کلام ، بذر وجود آدمیست . آنکه سخن کوتاه می‌کند و کتمان سر میکند و روی این بذر را می‌پوشاند  امید هست که جوانه عمل ازین کشت برویاند و به نتیجه برسد . برعکس هر که توان نگه داشتن حرف ندارد و هرچه شنید رها میکند و بذر هیچ سخنی در خاک وجودش نگه نمی‌دارد ، از هر رشد و برداشتی دور است . او با این حرف زدن خاک روی این بذر را  خراشیده و مجالی برای رشد عملش نگذاشته است .

کتمان کن  ...

۰ نظر ۱۶ آبان ۰۴ ، ۱۸:۱۴
Ham Saie


۰ نظر ۱۶ آبان ۰۴ ، ۰۶:۰۸
Ham Saie
مثل یک ابر از آسمان پایین آمدی و مرا در بر گرفتی . باریدی باریدی ، ابری تیره بودی و سفید شدی . خیس شدم . رفتی و من هنوز نشسته بودم . خیس اشک و آب ...
۰ نظر ۰۸ آبان ۰۴ ، ۰۶:۱۸
Ham Saie
ای انسان 
بدان که تو در رهن اعمال خویشی...
۰ نظر ۰۵ آبان ۰۴ ، ۲۲:۵۳
Ham Saie


۰ نظر ۰۴ آبان ۰۴ ، ۱۶:۵۹
Ham Saie

۲۲ آبان تولد محمد صدرا بود . چند روز پیش با مینا رفته بودن ماکو که آننا رو از بیمارستان ترخیص کنن . دکترا قطع امید کردن و گفتن خونه باشه بهتره . من بخاطر مدرسه نتونستم برم . دیروز صبح مینا بهم زنگ زد که اومدیم ارومیه بیمارستان ارتشیم . فکر کردم آنا رو آوردن . ولی بعدش گفت حال خودمون خوب نیست و نتونستیم بمونیم . رفتم دنبالشون . راستش حال خودمم خوب نبود . سه روز قبلو که تنها بودم از مدرسه که میومدم تا فردا نهایتا یه وعده غذا میخوردم و می‌خوابیدم . این بین چند بارم تا صبح بیدار میشدم و از شدت عرق کل لباسامو عوض میکردم  و دوباره می‌خوابیدم . مینا هم علائمش شبیه خودم بود .  یه ویزیت برا مینا و یکی برا خودم گرفتم و بعد یه سرم برگشتیم . ولی محمد صدرا طوریش نبود . ظهر که رسیدیم خونه هر دو خوابیدن تا ساعت ۷ شب . دیدم وضع محمد صدرا از ما هم بدتره . اسهال و استفراغ و تب ولرز . غروب سمیه اومد با یه کادو و کیک تولد . دید بچه مریضه داخل نیومد و رفت . حتی جعبه کیکو هم باز نکردیم . از مینا پرسیدم آنا چطوره ؟ گفت حال محتضر. چیزایی رو میبینه که ما نمی‌بینیم . نه درست حسابی حرف میزنه و نه چیزی میخوره . مجبور شدیم بیایم وگرنه باید پیشش میموندیم . قبل اینکه بیایم گفت دو نفرو دارم میبینم . یکیشونو میشناسم . حضرت علی علیه السلامه که اومده . اونیکی رو نمی‌دونم کیه ... به حالش غبطه خوردم . یعنی میشه حضرت دم مرگ منو هم مثل آنا شیعه ی خودش بدونه ؟ 

شروع ۲۰۲۵ هنا رفت و رفتیم ماکو و الان آنا و این بین برای تشییع تهران رفتیم ، سلماس رفتیم ، ارومیه رفتیم  و تازه دو ماهم تا آخرش مونده . هر لحظه ممکنه زنگ بزنن و بگن پاشین بیاین آنا هم رفت ... 

محمد صدرا از صبح کنار مینا خوابیده بودن . واسه شام پا شد و گفت گشنمه بابا .  نصف بشقاب سوپی خورد و چند قسمت پپا پیگ نگاه کرد . چشماش داشت می‌رفت ولی به زور خودشو بیدار نگه داشته بود . گفتم چرا نمی‌خوابی بابا ؟ گفت بابا آخه تولدم تموم میشه . گفتم بیا یه شمع فوت کنیم امشب ، تولد واقعی رو نگه داریم وقتی خوب شدی بگیریم . قبول کرد . شمعشو فوت کرد و رفت خوابید . 

۰ نظر ۰۳ آبان ۰۴ ، ۲۱:۴۵
Ham Saie

هر انسانی کم و بیش ظرفیت وجودی و استعداد خودشو متوجهه. می‌دونه اینقدر استعدادی که به ثمر نشسته و به اینجا رسیده تمام قوه اش بوده یا نصفش یا مقدار خیلی کم . و اینکه اگر اراده کنه چقدر می‌تونه پیشرفت کنه و جای پیشرفت داره ... 

وسعت عالم بعد از مرگ تو همون تصور تو از ظرفیت وجودیته و دسترسیت بهش به اندازه ای که استعدادت رو تو این دنیا شکوفا کردی . اونجا فقط همون قدر رو دسترسی داری که اینجا به فعلیت رسوندی . بقیه ظرفیتیه که متصوری از خودت و دست بهش نزدی . پس فقط ناظرش خواهی بود . آفرینش انسان مانند آفرینش عالم است اشاره به همین موضوعه ...

۰ نظر ۰۳ آبان ۰۴ ، ۱۲:۵۰
Ham Saie

طفل متکلم، معنا را در ظاهر می جوید . همانطور بالغ طفل خو .

پیر ،بحر معنا را غرق است . ظواهر ، موجودات این بحر . خود را غرق کند که ظاهر بیند ؟ او که ظاهر و معنا با هم دارد .

 کثیر من الآخرین مجذوب ظواهر خشکی اند. نه حتی ظواهر بحر . ظاهر را معنا بینند . لیک پا فراتر باید نهاد . تقرب آن امت قلیل یابند که چشم پوشند ، لمس بحر کنند و ساق تر  ...

۰ نظر ۰۲ آبان ۰۴ ، ۰۹:۰۰
Ham Saie


مؤمن، زوجش «نور ایمان» است

فاجر، زوجش «ظلمت نفس» است

مقرب، زوجش «وجه‌الله» است ...

۰ نظر ۳۰ مهر ۰۴ ، ۰۴:۴۹
Ham Saie

مصائب خدا داد را باید در آغوش کشید . نه ازین رو که صبر پیشه میکنیم و چاره ای نداریم و غیره ... آدمیزاد عاشق معشوق زمینی که میشود هرچه از او رسید به آغوش جان میخرد . صعبیات هم جانب خدا آمده اند . اگر واقعا عاشق باشی به استقبالش میروی که تو فرستاده ی اویی. میخواهی بزنی بزن ، میخواهی بکشی بکش . تو نه به خود میجنبی ،  یار تو را می‌جنباند ...

۰ نظر ۲۷ مهر ۰۴ ، ۲۲:۲۳
Ham Saie

لبخندهای بی اختیار وقت دیدار ...

۰ نظر ۱۸ مهر ۰۴ ، ۱۹:۲۸
Ham Saie

سوره نساء

..‌. وَلَا تَکُن لِّلْخَآئِنِینَ خَصِیمࣰا(١٠٥)

 و برای خائنان خصیما مباش . خصیم به معنای همرزم است . یعنی با کسانی که خائنند هم هدف نباش و در یک جبهه نایست. مثلاً خائن میخواهد چیزی را بزند .مثلا حجاب را .و  اصلا تو بر اساس استدلال عقلی و علمی و تحقیقی به این رسیده ای که که چیزی به نام حجاب اجباری در دین وجود ندارد . اگر همین استدلال تو حتی درست هم باشد ولی هم راستا با خواسته ی خائنین باشد ، تو هم خوائنی و تیر تو همان جا می‌رود که موشک خائنین و تو باعث شادی خائنین شده ای ... آیه میگوید در این جهت نایست . زود بفهم از جبهه گیری خائنین که  راه درست کدام سمت است ...

خدا رحمت کند شهید همت را ، « هر موقع در مناطق جنگی راه رو گم کردید نگاه کنید آتش دشمن کدام سمت را میکوبد همان جبهه خودی است.» . 

۰ نظر ۱۵ مهر ۰۴ ، ۱۸:۲۸
Ham Saie

اول این را بگویم که من در زندگیم عناب ندیده بودم. نه که ندیده باشم تصورم از عناب آن میوه قرمز رنگ خشک شده اندازه ازگیل بود که پشت وانت و در عطاری‌ها می‌فروختند. بعد یک روز می‌بینی به طرف مدرسه رانندگی می‌کنی ، سر راه یک خانم پشت سرت شروع به دویدن میکند  سوار ماشین می‌شود و و بی دلیل چیزی قهوه ای رنگ که مشابهش را ندیده ای و فکر می‌کنی بلوط است تعارف میکند میگوید نوش جان . عصر بر میگردم و داخل شهر میشوم . پیرزنی دست بلند میکند و صدا میزند میثم ؟ ماشین را نگه میدارم . میخواهد کرایه بدهد میگویم کرایه نمیخواهم حاج خانم . فاتحه ای بخوان . فاتحه ای میخواند و صلواتی . میگوید جانت بی بلا جوان . خدا خیرت دهد . دوباره همان میوه را اینبار او تعارف میکند ... دو نفر با فاصله صد کیلومتر در جایی که نه محل فروش آن میوه و نه محل کشتش.

ظاهر میوه خاطرم مانده . شروع میکنم به جستجوی میوه هایی که رنگ قهوه ای دارند و شبیه خرمایند . پیدایش کرده ام .  عناب اوکراینی ...

۰ نظر ۰۹ مهر ۰۴ ، ۱۶:۵۸
Ham Saie

جایی رسیدم . خسته ، تشنه در تمنای یک لیوان آب . موکبی برپا شده بود . لیوان را پر کردم و نوشیدم . کنار دستم پیرمردی بود لاغر اندام و سفید پوش ، جامعی تمیز ولی کهنه ، بادیه نشین و مدرسه نرفته شاید . همان‌قدر خسته و شاید بیشتر . لیوانش را پر کرد و بر خلاف من شروع کرد به مکیدن آب. آب را از لیوان جرعه جرعه می مکید و می‌نوشید . شاید به ۵ ، ۶ نفس ... نوشید و رفت ...

بعدها حدیثی دیدم از رسول خدا بدین مضمون که آب را یکجا سر نکشید و بمکید تا به بیماری جگر مبتلا نشوید ...

۰ نظر ۰۱ مهر ۰۴ ، ۱۸:۱۲
Ham Saie
در را بستم و در وسط نشستم . یک دایره دور خودم کشیدم . گفتم بلی . حالا این دنیا خاکستریست . گه گاه نوری می آمد به هفت رنگ ، اجسام هزار رنگ .  الان بالا را نگاه میکنم باز است . چیزی هست ؟‌ نمی‌بینم . گفتند همانجا را نگاه کن که تا از همه نگسلی همان راه هم الی الابد قرق است . اکنون آیات عیان است. اگر باور بودن باشد دیگر احتیاج به کلام نیست و هم این قریب ترین راه است حتی آتنا الیقین ...
۰ نظر ۰۱ مهر ۰۴ ، ۱۳:۳۵
Ham Saie

نماز هویت داره . مثل قرآن ، مثل خود ائمه ... 

رزقو خود نماز وقت نماز تقسیم می‌کنه . ببین اون موقع چیکاره ای ...

۰ نظر ۳۰ شهریور ۰۴ ، ۱۳:۲۹
Ham Saie

اخیرا متوجه شدم بعضی وقتها سیاه سفید میبینم . اولین بار موقع خواندن از روی گوشی پس زمینه زرد و نوشته هایش سیاه و سفید شدند . الان هم که به تابلو روی دیوار نگاه میکردم همین اتفاق تکرار شد . از چت جی پی تی پرسیدم و گفت که ممکن است ولی نادر . یک نفر از هر ۳۰ هزار نفر اینطور میشود ... فعلا که تجربه ی جالبیست . شیفت بین سیاه سفید و رنگی ولی اگر قرار به ماندگاری باشد اصلا  ...

۰ نظر ۲۹ شهریور ۰۴ ، ۲۳:۴۵
Ham Saie

آدمی خدمت بزرگی که می‌رسد و صحبت میکند ، ادب بزرگ ایجاب میکند که نقلی ، چایی ، شیرینی ای ، تبرکی مدعوش را مهمان کند . به خصوص که خودش آدم را دعوت کرده باشد . حالا فرض کن حضرت کریم روزی پنج مرتبه دعوت میکند و میگوید حرف بزن با من . میشود حرف زد و دست خالی برگشت ؟ ممکن نیست . هر نماز باید یک دعای مستجاب حضرت کریم را تبرکی داشته باشد . به شرطی که واقعا با او حرف بزنیم نه در محضرش مشغول امور خودمان باشیم ...

۰ نظر ۲۸ شهریور ۰۴ ، ۱۳:۰۰
Ham Saie

نماز یک مسیر و جریان نوری بین بنده و خدا برقرار میکند . مثل افکار دنیا و ماده مثل قاذورات و تخته سنگهاییست که روی این مسیر می‌ریزی تا جایی که مسیر نور انقطاع میابد . اینجا جایگاه تسبیح است و تقدیس است . درستش این است که فکر غیر او راهی ندارد ...

۰ نظر ۲۷ شهریور ۰۴ ، ۰۴:۳۲
Ham Saie
اول تا آخر این راه یه حرف بیشتر نیست ... کاری نکنی  جز اینکه بتونی براش «قربة الی الله » تعریف کنی ... اونجا که دیدی اون چیز ظرفیت قربة الی الله شدن نداره رهاش کنی ...
تماشای فوتبال و ورزش و غیره خیلی وقتا قربة الی الله نمیشه ...
خرید خیلی وسایل غیرضروری قربة الی الله نمیشه ...
گوش دادن فلان موسیقی قربة الی الله نمیشه ...
دیدن فلان کلیپ و ویدئو قربة الی الله نمیشه ...
فلان حرفو زدن و به فلان جمع رفتن قربة الی الله نمیشه ...

گناه که دیگر بماند ...

برعکس ، خیلی از امور کاملا عادی به شدت ظرفیت قربة الی الله شدن دارن ... از سر کار رفتن و محبت کردن و خرید و پخت و پز و ورزش و روابط فی‌مابین بگیر تا یک نگاه یا سکوت و حتی مسواک و خواب  ...

۰ نظر ۲۲ شهریور ۰۴ ، ۰۵:۳۵
Ham Saie

بعضی ها در میان جمال و کمالاتشان یک ویژگی خاصی دارند که هنگام مواجهه قبل از همه خودش را به طرف مقابل نشان می‌دهد . یکی چشمش زیباست ، یکی صدایش خوب است ، یکی ... یکی هم بی دلیل به دل می‌نشیند ... 

و من میخوانم و میرسم به تو ... انگار تمام کمال و جبروت در تو جمع است که مرا اینطور احاطه کرده ای  ...

 « ... ذرنی و من خلقت وحیدا ... »

۰ نظر ۲۱ شهریور ۰۴ ، ۲۳:۱۰
Ham Saie

تنها لحظاتی که از دست رذائل وجودم در امانم همان لحظات متوجه به حضور است . مابقی لحظات تک تک صفات زشت پنهان منتظرند که سر بزنگاه چون جرقه ای بیرون بجهند و هست و نیست وجود را به آتش بکشند ..‌. نفس سرکش اسب افسار به دست نیست ، سگ وحشی قلاده به دست است . هر آن منتظر یک غفلت که رها شود و بدرد  ... همه چیز حضور است ، حضور ، حضور ...

۰ نظر ۲۱ شهریور ۰۴ ، ۰۵:۳۰
Ham Saie

«یک شب گفتم: پروردگارا! مراقبه چگونه است؟ همان طوری که در حال استراحت بودم، چرتم برد. یک دفعه دیدم باران مثل سیل از آسمان جاری است. بعد دیدم یک نفر کنار من ایستاد. توجهم به باران بود، اما همین که این طرفم را نگاه کردم باران قطع شد. گفت: همین طور که به باران توجه داشتی در حال مراقبه بودی، یک لحظه که غفلت کردی باران قطع شد. مراقبه هم همین طور است، آقا جان من!


حق شناس

۰ نظر ۲۱ شهریور ۰۴ ، ۰۵:۰۲
Ham Saie

مراسم میلاد حضرت رسول صلی الله علیه وآله است و مداح مدح رسول میگوید . مستمعین هرکدام یک جور مشغولند . یکی با گوشی ، یکی با بغل دستی ، یکی با تسبیح و یکی با قرآن و کتب ادعیه . معدود همراهی می‌کنند . بر خلاف ایام محرم و صفر که شور جمعی بر همه حاکم است و هر کس جای خودش را در مراسم پیدا می‌کند  . دقیقا مثل تفاوت کلاسهای درس متکلم وحده با کلاسهای مشارکتی ...

۰ نظر ۱۹ شهریور ۰۴ ، ۲۲:۴۸
Ham Saie
وزن یه جسم با متر کردن بدست نمیاد  . سر و صدای یه محیط با ترازوی گرمی بدست نمیاد ... هرچیزی سنجه و ترازوی خودشو داره . اون دنیام ترازوی اخلاصو میذارن وسط، هرچی اون بکشه برات حساب میکنن. 
حالا هی دنبال خواسته های رنگارنگت بدو ...
۰ نظر ۱۹ شهریور ۰۴ ، ۱۵:۰۸
Ham Saie

بشارت‌های مرگ که از راه می‌رسند ترس عجیبی وجودم را فرا می‌گیرد . حس میکنم چقدر دستم خالیست . چقدر تا دیروز همه چیز کم و بیش عادی بود و امروز به یکبار تمام می‌شود . میگویم همین ؟ ابدیتی که قرار بود بسازم قرار است از دل این چند سال بیرون بیاید ؟ این که هیچ نیست ... خیلی ترسناک است . تنهایی ، دست خالی ، حسرت ... 

فکر میکردم مرگ عزیزان از مرگ خود سخت تر است ولی آدمی به خود که می آید متوجه مبشود هراس ساعتهای رو به مرگ خویش بزرگترین هراس دنیاست .  غم رفتن هر عزیزی از خالی شدن جای او در حیات خودمان است . ما برای او گریه نمی‌کنیم ، برای جای خالی نقش و نگارش در وجودمان گریه میکنیم . پس همین گریه هم از حب نفس است نه از غم آنچه بر عزیز رفته پیش خواهد آمد . حال حساب کن عزیزت نه ،  اگر خودت بروی چه حسی باید داشته باشی ؟  شاید باید گفت فروپاشی ... کاش این حس ترس همیشه بماند تا زندگی مانده را برای ابدیتم کار کنم...

۰ نظر ۱۸ شهریور ۰۴ ، ۲۳:۲۰
Ham Saie

اینکه مرا بیخبر نامیدی غم دارد . تو صادقی و جز حقیقت نمی‌گویی ... ولی اینکه بگویی بکوش که صاحب خبر شوی چنانم غرق شوق میکند که یعنی راه برای من بی خبر هنوز هم باز است ... هنوز امید هست . این گمان من نبود . من خودم را همین اندازه می‌دیدم . غرق دنیا و ماده . ولی اگر این چیزی ست که تو میگویی ، راه را نشان بده ، همتش را عطا کن ، نفس به نفس استادم کن ، رفیقش را همراه کن ، زادش را بار کن و راهیم کن ...

۰ نظر ۱۷ شهریور ۰۴ ، ۱۵:۳۷
Ham Saie

دل حریم خداست و با غیر جمع نمیشود . فکر اینطور نیست ، میشود به هر چیزی اندیشید ولی اگر دل جای غیر او شد ، چون پرنده ای پرواز میکند و به سادگی بر نمیگردد . اغیار را بیرون و صحن را آرام باید کرد ،  آب و جارویش کرد ، دانه دانه اشک حسرت ، اشک نیاز ، اشک انابه ، اشک طلب بر زمینش ریخت که طایر قدسی بازگردد ...

۰ نظر ۱۷ شهریور ۰۴ ، ۱۳:۱۵
Ham Saie

ماده سخت است ، تاریک است . من جسم به ضرورت مادی بودنم به دنبال این تاریکی در حرکتم . روی من به ماده نظر کرده و تاریک شده ، دستانم با ماده درگیر شده ، پاهایم به دنبال ماده دویده ، رزق مادی اندوخته و  بر روی سر به خانه آورده ... سر وضو این است که این جسم عجین با تاریکی را به نور و ضیاء شستشو دهی که قابلیت حضور در انوار را پیدا کند که تاریکی با نور متحد نمیشود . عجیب آنکه در همان مصلی هم فکر از تاریکی بیرون نمی آورم ... حریم نماز اگر آدمی واقعا نمازگزار باشد ، حریم خالی از هرچه ماده و غیرخداست. لازمه ی نماز خوب وضوی خوب به نیت فراموشی دنیا و ورود به حریم روحانی نبودن من است ...

۰ نظر ۱۶ شهریور ۰۴ ، ۱۴:۵۷
Ham Saie

یکی را مال و یکی را جاه و یکی را نمازِ بسیار

 و یکی را روزه ی بسیار،

 بت باشد.

یکی خواهد که همیشه بر سجاده نشیند، 

سجاده او را بت باشد

یکی خواهد که همیشه پیش کسی برنخیزد، 

آن نا برخاستن بت باشد!

هیچ کس بت خود را نشناسد

 و هیچ کسی نداند که وی بت پرست است.

همه کس خود را فارغ و آزاد گمان برند

 و موحد و بت شکن شناسند!


 

#کتاب انسان کامل

۰ نظر ۱۳ شهریور ۰۴ ، ۰۴:۳۷
Ham Saie

قضیه ی

  الذین قالوا ربنا الله ...

 شبیه همون کسی میمونه که میگه من بچه می‌خوام  ... 

ثم استقاموا ... 

تحمل همه ی سختیا و گرفتاریای بچه دار شدن و بزرگ کردنشه ... 

 

فاستقم کما امرت و من تاب معک ...

 صراط مستقیم همون صراط استقامته ...


۰ نظر ۱۰ شهریور ۰۴ ، ۰۵:۱۵
Ham Saie

از خانواده های دو طرف تقریباً کسی خبردار نشد . شاید سین چیزهایی می‌دانست . ولی بقیه حتی اگر خبردار هم میشدند حرفی بیشتر از آن دیالوگ مادر سیمین در جدایی را نمی‌زدند که  « ماشاءالله جوونید . این نشد یکی دیگه ... » ولی اویی که شاید این صدایش میزدند برای ما فرق داشت . از ماهها قبل ما تمام روحمان ،‌تمام نیتمان و تلاشمان را پایش گذاشتیم که از طرف خودمان حجت تمام باشد ... حالا هم که رفته به روی خودمان نمی آوریم . کسی قرار نیست متوجه شود ولی خودمان که میفهمیم .  من کمتر و او بیشتر . سکوتش بیشتر شده و توی فکر است . دو روز پیش بعد از یک سکوت طولانی پای سفره گفت زندگی واقعا بی معنیست ...

دستش را گرفتم . گفتم این حرف را نزن . سخت است . هرکسی جای تو باشد همین حس را دارد . در عرض دوسه روز این حجم از اتفاقات بد جانی و مالی بر سرمان آوار شده که تمام آینده مان را در غبار فرو برده ... شبها کتابخوان را به دستش میگیرد و دیوانه وار کتاب می‌خواند .  قبل خواب ، بعد خواب ،  نصفه شب بیدار میشوم و میبینم دستش است . در طول روز ... موضوعات کاملا متفاوت از هم . میگویم بلند بخوان . برای من هم بخوان صدایت را بشنوم ... دیروز به مادرش زنگ زد و بی اختیار پشت تلفن شروع به گریه کرد . گفت از دلتنگیست ... الان هم چشم محمد صدرا بعد برگشت از خانه بازی دیروز عفونت کرده و بهانه ای شده برای خالی کردن دلش ...    بیشتر از هر چیزی امام رضا لازمیم ...

 

۰ نظر ۰۸ شهریور ۰۴ ، ۱۵:۳۲
Ham Saie

نشسته ایم در حیاط و یک دفعه مادربزرگش را صدا میزند :  « آنه ی نظر کرده ی خدا چرا نمی آی ، شام سرد شد ؟ » ... 

 من تا ۲۰ و چند سالگی نمی‌دانستم نظرکرده یعنی چه 


۰ نظر ۰۷ شهریور ۰۴ ، ۲۲:۴۳
Ham Saie

هوش مصنوعی هر عرصه ای از عرصه های فعالیت انسان و هر شأنی از شئون انسانی رو جایگزین کنه نمیتونه جای ارتباطات و شئون انسانی رو بگیره . چیزی که ما از هوش مصنوعی میگیریم حصوله و چیزی که حیات روحه حضور . آدمو سواد و داده ی روی کاغذ زنده نمیکنه . حضور زنده می‌کنه ...

۰ نظر ۰۷ شهریور ۰۴ ، ۲۰:۰۰
Ham Saie

امروز روز داروسازی بود . یه روز عادی تو تقویم . ولی وقتی این عنوانو رو یکی از کانالهای رسمی شاد دیدم نتونستم ننویسم . زکریا دانش آموز نهم ۲ و کیمیا کلاس نهم ۱ امسالم بودن . از اول ابتدایی هم کلاس بودن تا سال هشتم و و سال نهم جداشون کردن . هر موقع صحبت از کیمیا میشد که شاگرد اول مدرسه است چشمای زکریا برق میزد . طوری از خاطرات سالهای قبلشون می‌گفت که انگار هر روز زندگیشون می‌کنه . به خاطر کیمیا امسال تونسته بود یاسین رو رد کنه و تو کلاسشون شاگرد اول بشه . کیمیا انگیزه اش شده بود که بتونه بره تیزهوشان . هر چند قبول نشدن ولی از کل مدرسه فقط زکریا و کیمیا نمره ورودی آزمون رو تونسته بودن بگیرن . زکریا بهم از علاقه اش به یه نفر گفته بود ولی هیچ وقت نمی‌گفت کی . مشخص بود . بعضی چیزا رو همه می‌دونن ولی خودت اونقدر درگیرشونی که متوجه بقیه نیستی . منم ازش نخواستم بگه کیه . یه ساعت کامل با هم حرف زدیم ... گفت یه روز باهاش ازدواج میکنم ...

یه روز این دو نفر به هم میرسن . شاید حتی هر دو تا دارو سازی بخونن . اون روز این عنوان و اسکرین شات توی شادو نشونشون میدم و میگم من قبل همه میدونستم ...

۰ نظر ۰۶ شهریور ۰۴ ، ۲۱:۴۴
Ham Saie

هرچه به تو نزدیکم از همه دورم ... هرچه از تو دورم به تو نزدیکم ...

۰ نظر ۰۵ شهریور ۰۴ ، ۱۲:۵۳
Ham Saie