یا جاری اللصیق ...

۰۴/۰۵/۰۷ ۰۶:۴۷:۱۲

ای روح ...

دوست داشتم با تو حرف بزنم . نشسته باشیم روی بالکن یا تراس . روبرومون جنگل می‌تونست باشه تو تاریکی شب که چراغهای ساختمون تا چند متری روبرو رو روشن کردن . یا حتی ساحل دریا که صدای موج بیاد یا حتی یه واحد تو دل شهر که چند دقیقه یکبار ماشین از خیابون رد میشه. تو اون ور بالکن نشستی و من اینور . مثل روال همیشه اولش سکوته ولی هردومون میدونیم واسه چی میایم و قراره ایندفعه از چی حرف بزنیم ... از اون شب تا حالا چی فهمیدی ؟ چی دیدی ؟ چی برات روشن شد ، کدوم تجلی گزفتارت کرد ... میگیم و بینش از شدت هیجان و تپش قلب اشک و خنده قاطی میشن . من دارم نگات میکنم و اصلا حواسم نیست نگات میکنم . دارم حرفاتو نگاه میکنم . اصلا دیگه خودتم نیستی ، منم نیستم ... 

جلوه ای کرد رخش ...

۰۴/۰۵/۰۷
Ham Saie

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">