رزق و نعمتی که با اسراف از خونه بیرون ریخته میشه جاش دیگه پر نمیشه چون بجای شکر که استفاده از نعمت در محل خودشه ، کفران نعمت صورت گرفته . اسراف برکت رو از منزل میبره
رزق و نعمتی که با اسراف از خونه بیرون ریخته میشه جاش دیگه پر نمیشه چون بجای شکر که استفاده از نعمت در محل خودشه ، کفران نعمت صورت گرفته . اسراف برکت رو از منزل میبره
بعضیا از عالم ذر بارشونو بستن . بین راه پیاده میشن یه قهوه میخورن ، دل از بقیه میبرن ، سوار میشن و میرن . یه عده دیگه بیشتر میمونن ، دور و برو میگردن ، عشق و حال و غم و غصه رو تجربه میکنن بعد بارشونو میبندن سوار میشن و میرن . یه عده دیگه کارشون اینجام تموم بشو نیست . نصف بیشترشو نگه داشتن بعد مرگ تو برزخ راست و ریس میکنن به هر جون کندنی اونجا بارو میبندن و میرن . خدا به داد اونایی برسه که کارشون تو برزخم به جایی نمیرسه .
حس امسال رجب با سالهای قبل فرق داره . از همون شهریور که تقسیم بندی انجام شد همه ی دلیلم برای تعطیلی چهارشنبه ها همین اعتکاف رجب بود که میفته به چهارشنبه . دنیای مجازی به من علم داده ولی شاید عصمت رو گرفته . چشم و گوش و دل نسلهای قبل ما پاکتر از ماها بود چون مجازی نبود . حس میکنم این علم گرفته به اون عصمت رفته نمیرزه . مجاهده لازمه که پاک شد
بخاطر دنیا از دینت کوتاه بیای ، نه تنها به دنیات نمیرسی ، دینتم دادی رفته ...
یادم باشه این پیرهن بنفش راه راهمو دیگه نپوشم . هربار پوشیدم فرداش مریض شدم . تازه میفهمم اینکه میگن لباس عافیت بی راه نیست . عکسش که مصداق عینی داره .
دیگه تقریبا همه مریضن. سه شنبه از کفی راژان که میرفتم پایین حس کردم چشام دارن میسوزند ولی گفتم چطور ممکنه اینجا آلودگی باشه . اینا همه مه صبحگاهیه. مدرسه که رفتم دیدم همکارا مریض و گرفتار سرفه . دو ساعت بعدش سمیع معلم ادبیات خر خر کنان اومد اتاق دبیران . من گفتم تموم کرد بنده خدا . نفسش بالا نمیومد.چند دقیقه بعد کمی بهتر شد گفت باید اسپری آسممو میاوردم. دکتر گفته آسم خفیف گرفتی . برگشتم شهر ... محمد الان یه ماهه مریض و گرفتار سرفه و بیمارستانه . محمد صدرا هم یه هفته است شبا نه خودش نه ما خواب نداریم از شدت سرفه هاش . من همینطور ، مینا ، مامان ، بابا . همه ...
با این وضع فردا رو چطور باید برم مدرسه خدا میدونه ...
بلا ثمره ی نزاع حق و باطله . اگر بلایی نیست یعنی مبارزه ای رخ نداده . هر چه بلا بیشتر یعنی حق و باطل در مراتب بالاتر در مقابل یکدیگر قرار گرفتن . این تا جایی پیش خواهد رفت که حق به اوج برسه و باطل به اوج . انتظار فرج رو اینجا باید داشت . چه در عالم درون چه در عالم بیرون ...
پ ن : قطعا اینا همه اذیت و زحمته نه ضرر .
قطعاً سننتصر ...
یوسف بیا و بگو ...
«یا صاحبی السجن...
اربابان هزار رو و هزار سو و هزار رنگ بهترند
یا خداوند یکتای چیره شونده بر همگان ؟ » ...
بیا و این صد پاره نفسمان ، هزار پاره دلمان یک تکه کن
دلمان یکدله کن ...
مسئله اینه که من دقیقا متوجه نمیشم این تاوان چیه .
قسم شکسته ؟ قسم اگه وجاهت عقلی و منطقی نداشته باشه اصلا موضوعیت نداره.
سکوت شکسته ؟ مگه جواب سلام واجب نیست ؟
وقتای خالی سر کلاس ؟ میخوای من دقیقا چی بگم وقتی دانش آموز کشش نداره و براش جذاب نیست ؟ فرستنده هی سیگنال بفرسته ، وقتی گیرنده خاموشه به چه دردی میخوره ؟ بشینم نصیحت کنم که بهتره .
کیفر گناه ؟ کدوم گناه دقیقا ؟ حداقل بفهمون ترک کنم ، جبرانش کنم . اینطوری نمیشه که .
آزمایش و امتحان ؟ با چی ؟ با بچه آخه ؟ که چی بشه ؟ که بیفتیم به چه کنم چه کنم و تضرع ؟ تا کجا دقیقا ؟
وضعیت این روزا هم شده مثل وقتایی که میبینم باهام حرف نمیزنه . میگم چی شده ؟
هیچی ، سکوت ...
خب بگو چی شده من از کجا بفهمم ؟
خودت میدونی .
بابا ولله بالله نمیدونم . من اگه میدونستم که کاری نمیکردم ناراحت شی ؟
بعد شروع کنه به گفتن و گفتن . به حق با نا بحق و تو فقط باید بشنوی و هیچی نگی . حتی بعضی وقتا تصدیق کنی . چون تجربه ثابت کرده بخوای توضیح بدی بهتر نمیشه که هیچ ، بدتر میشه و شروع قهریه که طرف مقابلت هیچ جوره پا پیش نخواهد گذاشت برای آشتی و برای بار شونصدم شما باید پیش قدم بشی که اونم تازه کوتاه بیاد یا نه .
کلا این نسل ، اصلا خودمو میگم به صورت دیفالت به چیزایی که میخوایم میرسیم ولی باید به اینجا مون برسه و طوری از دماغمون بیاد که سر بشیم ، بعد همه چی که درست شد ، نوبت به پروژه بعدی کوفت شدن زندگی برسه .
لیمو رو باید به وقتش خورد وگرنه تلخ میشه . خمیرو باید به وقتش بپزی وگرنه ترش میشه . غذا رو باید به وقتش بخوری وگرنه از دهن میفته . بعضی حرفارم باید به وقتش گفت وگرنه نگفته بهتر . خودتو خسته نکن . مخاطبت دیگه هیچ براش مهم نیست بگی یا نه ...
تو فیلم « her » شغل شخصیت اصلی نوشتن نامه برای بقیه مردمه . چرا تو عصری که هوش مصنوعی ها مثل سامانتا بهترین فرم و محتوا رو ارائه میدن یه آدم باید بشینه پشت گجت و چندین سال نامه بنویسه برای مشتریانش ؟
همین الانشم چت جی بی تی ، جمینای ، گروک و بقیه برات برنامه میریزن ، طرح درس میریزن ، مطلب مینویسن حتی همون نامه های فیلم او رو هم می نویسن که در حد کار بهترین نویسنده ها و پلنر هاست . شاید تنها چیزی که دو نفر انسان رو برای هم نگه میداره خاطرات مشترک حاصل از تجربه های مشترکه . زمانی که با هم بودن ، برای هم بودن و به یاد هم بودن ، هرچه که برای طرف مقابل از خودشون گذشتن ، اشکها و لبخندها ، دلشوره ها و بیم و امیدها ، شادی ها و غمها ، همه ی وقتی که برای هم صرف کردن ... هنوز هوش مصنوعی خیلی راه داره تا به این تجربه ی چندین ساله ی مشترک دو انسان برسه و جای یکیشونو پر کنه ...
از نظر فاصله ای ، آخرین دبیرستان متوسطه دوم کشوره . یعنی دیگه بعدش کوههای مرزیه و هیچی نیست . ولی امکانات زندگی همه چی هست . امکانات اومده ولی فرهنگش نه . هرچی تو اینستا میبینن مو به مو تکرار میشه . هفته پیش روز دوشنبه ۴، ۵ تا میز و صندلی شکستن ، در یه کلاسو شکستن ، با لگد زدن دیوار یه کلاس طوری که دیوار کلاس پشتی ترک برداشته و گچش ریخته و از همه مهمتر ساعت نماز ده ، بیست نفری چندین بار از رو میز صندلیاشون تو طبقه دوم با هم پریدن پایین که سقف اومده پایین . طوری شده مدیر معاون تصمیم گرفتن ازین به بعد اول معلم بره کلاس بعد دانش آموزان بیان . آخرین نفرم معلم از کلاس خارج میشه که همه رو هدایت کنه بیرون . مدیر میگه منفی ۲۰ام بشه ، سنگم بیاره باز باید تنفس برن بیرون ...
با وجود تمام این سخت گیریا حالا دیروز چی شده ؟ ساعت اول رفتم کلاس میبینم یه موش مرده رو کردن توپ فوتبال . با تشر و تهدید گفتم جمعش کنید بندازید آشغال . ازون تموم شدیم ، نیم ساعت بعدش یه دانش آموز تو کلاسم قش کرد و افتاد زمین . با بدبختی رسوندیمش دفتر زنگ زدن پدرش بیاد برسونه بیمارستان .
ساعت دوم ، یازده تجربی دیدم بوی سوختگی میاد . گفتم هارون کار خودته فندکو بده بیاد . گفت آقا به جون بچم من نیستم . گفتم باشه ولی حواسم هستا. بگیرم نمیدم . گفت باشه آقا . همین که زنگ خورد دیدم تق ، یه چیز تو سقف ترکید دود بلند شد . نگو سیم اتصالی کرده زده مهتابی رو ترکونده . خدا رحم کرد هارون بلند شده بود وگرنه شیشه مهتابیا همه میریختن تو سرش . ساعت سوم رفتم کلاس دهم انسانی میبینم از ۳۰ نفر ۴ نفرشون اومده اوناهم با هم درگیرن . جداشون کردم میگم چی شده ؟ هیچی یکیشون گفته چرا اومدی مدرسه ، اونیکی گفته ربطی به تو نداره دعواشون شده ... تقریبا هر روز یه ماجرایی داریم . ولی متوسطه اول که عشایریه و دختر پسر با همن خیلی راحت ترم . هم توشون بچه های ساده و بی غل و غش پیدا میشه ،هم دخترا با ادب و درس خونن ، طوری که هر روز که میرم سر کلاس یه جون به جونام اضافه میشه . وقتی تعطیل میشه خوشحال نیستم یا مثلاً کیمیا و حسن و نارین غیبت میکنن دلم میگیره . دلم میخواد هیچ وقت بزرگ نشن و نرن متوسطه دوم ...
شاید شفای این پسر تو چیزایی باشه که باید کنارش گذاشت برای همیشه ...
این در مقابل اون ...
مدتیه خوابهای گذشته جلو چشمم میان . یاد خوابی میگفتم که شاید یه سال ، پنج سال یا حتی ده پانزده سال پیش دیدم و گاها محیط و فضای غریب همون خوابها هم تو خوابهایی که میبینم تکرار میشن. عجیبه که هیچ نمود واقعی هم براشون نیست .
اینکه دیگه مثل قدیما خوش نمیگذره واسه اینه که هیچ لحظه ی بدون دغدغه ی تو زندگی پیش نمیاد . از یکی تموم میشی اونیکی شروع میشه . یه روز دغدغه ی کاریه ، تموم شد بچت مریض میشه میخوابونی بیمارستان ، تموم شد عزیزات فوت میکنن ، وقتی که هیچ چی دیگه نیست هم از فکر اتفاقی که هنوز پیش نیومده و شاید بعدا پیش بیاد نمیتونی راحت بشینی . کلا تو یه لوپ بیماری دردناک دغدغه مندی گرفتاریم ...
دغدغه ها هم تموم نمیشن. یا باید کشید یا اونقدر بزرگ شد که ندید ...
عظم خالق فی انفسهم
با فکر تو خوابیده بودم و با رویای تو بیدار شدم.
یک صبح تا ظهر جمعه طول کشید که ازین حال بیرون بیام ...
پ ن : اوضاع خوب نیست . دیر یا زود غبارش به چشم ما هم میره . هر کاری که نگه داشتی آخر عمری وقت کردی انجام بدی تا دیر نشده شروع کن . شاید صحبت دو سه سال ، کمتر یا بیشتره ...
بعضی وقتا هم ۳۶ سال طول میکشه که از یکی بشنوی الوزن یومئذ الحق ... یعنی چی ؟
گفت یعنی چقدر حق عملو به جا میاری . نمازی که میخونی چند درصد کامله ؟ یه نماز کامل میذارن جلو روت میگن حق نماز کامل این بوده جناب . ببین کفه ی نمازی که خوندی چقدر کفه ی نماز کاملو بلند میکنه .
یه معلم کامل میذارن جلوت. میگن چقدر حق معلم کامل بودنو به جا آوردی ؟ همونقدر میریزن تو کاست . واسه همین میگن اینجا منظور امیرالمومنین بوده چون همه چیش حق کامل بوده .
بعضیا بلدن چطور تکونت بدن . لازمم نیست زیاد حرف بزنن . یه ورق کاغذ از بین کتاباشون بیرون میاد . میخونی و میبینی خودشه که این .
همین آدم میشه هادی عامل . وگرنه هادی مدعی زیاده . عامل میخواد که بقیه رو هم تکون بده ...
گفتم میدونی قضیه چیه ؟ خیلیا جسمن ولی هیچ وقت جان نمیتونن باشن . بعضی آدما جانن. خیلی کم ، اونقدر که شاید به زحمت بتونی یکیشونو تو حیاتت ببینی و باهاش حرف بزنی که زندت کنه. اما تو برا من جسم و جانی . هیشکی دیگه نمیتونه هردوشو با هم باشه . اشکات جاری شد و نتونستم باقیشو بگم .
ولی میدونی اینم کافی نیست ... نه من برا تو کافیم و نه تو برا من . باید جان یکی کرد و نیاز برد . هرچی هست فقط خودشه . حسبنا الله
. نه تو ، نه من . نه هیچ کس دیگه ...
به فکر کی میرسه حسن آقای سیزده ،چهارده ساله سنی مذهب تو منطقه عشایری ، باور به معصومین علیهم السلام داشته باشه ، عکس پروفایلش عکس رهبری باشه و تمام دوشنبه ، پنج شنبه های سال ، و بعدش کل رجب و شعبان رو هم روزه بگیره و تو حتی یک مورد حرف یا عمل نادرست ازش نبینی ، در حالیکه اکثر همکلاسیهاش نه تنها تو الفبای دین و احکام موندن بلکه به لطف فیلترشکن از همه چی سر در میارن و به هم متلکهای جنسی میپرونن ...
یکبار اینجا را خواندی و دیگر سراغی نگرفتی . به قول خودت بین آپشن و ضرورت ، حکم آپشن را دارد این چیزها برای تو . ولی من باید هر از گاهی بنویسم .یک هفته ای میشود که بیشتر میخوانم و مینویسم . زود بیدار میشوم و به کارها میرسم . بعد از آن تلنگری که یک نصفه کاغذ به ما زد ... « به ضرورت ... به ضرورت ... به ضرورت ... بیشتر بخوان و بیشتر بنویس ...»
این روزها بیشتر از همیشه دوستت دارم ...
بعد از آن شبی که به یکبار از دستم رفتی ، شبی که پایت سر خورد و داخل رود افتادی ، یک لحظه بودی و لحظه ی بعد نه و من در حسرت تمام عمری که بی تو باید سر میکردم شوکه شده بودم . چادر مشکیت را روی آب میدیم و بهت و حیرت و تصور تنهاییهای بعد از آن لحظه تمام دست و پایم را بی حس کرده بود . یاد تمام خانواده های لبنان و فلسطین که جان دلشان یک لحظه هست و لحظه ی بعد نه . آن دستهای کوچک ، آن خاطرات قلبم را همانجا میفشرد ...
این روزها قدر تو را بیشتر میدانم ... به قول خودت ، این بودن ، آپشن نیست ، ضرورت است . میدانم اینجا را هیچ وقت نخواهی دید . ولی مینویسم تا یادم بماند .
هِیَ ؟
عَصَای
أَتَوَکَّأُ عَلَیْهَا
وَأَهُشُّ بِهَا عَلَىٰ غَنَمِی
وَ لِیَ فِیهَا مَآرِبُ أُخْرَىٰ ...
"عشق وارستگی از فتنه ی دلبستگی است
شوق برخاستن از مهلکه خستگی است ... "
«کسانی که حرکتی ندارند، مجبورند با تنوع ها خودشان را مشغول کنند. تنوع طلبی نشان دهنده ی نیازیست که ارضاء نشده؛ مثل گرسنه ای که اگر به او غذا ندهند کثافت ها را هم می خورد. وقتی آدمی حرکتی ندارد، مجبور است خودش را با شکل های مختلف زندگی فریب دهد تا خیال کند که حرکتی دارد.»
ع ص
ثقل صدا آنقدر بود که تا ساعتها قادر به شنیدن نبودم . گویا مسخ شده بودم . سرخی و حرارت لاله ی گوشم را حس میکردم که حاصل نفسهای سوزانی بود که از منخرین سیاهش بیرون داده بود . چشمانم باز بود ولی تمییز ناممکن . میدانستم صحراست . مردی را در افق میدیدم . رشید ، ردای سبزی بر دوش که قدمهای نعلین سفیدش شن ماسه های زمین را بلند میکرد . داشت به سوی من می آمد . نعلین که از زمین بر میگرفت ، میدیدی بهجت شنهای صحرا را که گویا خلق شده بودند فقط برای این لحظه. میلیون ها سال انتظار برای لحظه ای که او بگذرد . که عروج کنند به بالا ، به نعلین و ردایش بگیرند ... چقدر آشنا بود ... چقدر حافظ بود . چقدر تمثیل تمام شعرها و آیه های عاشقانه ای که در دنیا شنیده بودم ، چقدر « ندارم دستت از دامن ، بجز در خاک و آن دم هم ، که بر خاکم روان گردی ، بگیرد دامنت گردم » ...
فهمیدم صحرا منم ، شنهای صحرا منم . این را همان لحظه فهمیدم ... همان دمی که به پایش گرفتم و باز افتادم ...
گفتم تو کیستی ، بی آنکه دهان باز کنم .
شنید ، فهمید ، ولی جوابی نداد . همینطور فاصله اش را کم و کمتر میکرد .
_نگاهم کن ...
مگر میتوانستم نگاه نکنم ... زیباترین موجودی بود که خالقی میتوانست خلق کند ...
_انظر الیَّ یا متحرر ...
بر من نگاه کن ای گریخته ...
آه ازین کلمه ، آآه ... باز همان بود ، متحرر ، اینبار از زبان او بی آنکه دهان بگشاید . باز هم سنگین ، باز هم سوزان ...
_گفت تو آزاد بودی آنطور که میخواستی و من توام ، تویی که در بند ، من میشدی . و نخواستی ...
صحنه دگرگون شد و نشانم داد . دیدم ، زندگی کردم . کودکی را ، دبیرستان را ، اتوبوس تهران ردیف سوم را ، هفته ها و سالیان بعدش را ، تمام عمرم را ، تجربه کردم تمام تلاشی را که برای رهایی انجام داده بودم تا آزاد باشم ، خودم باشم . و او در تمام لحظات ایستاده بود و منتظر . میخواست اویی شوم ، من او ، عبد او و تنها به حرف او و من بی اعتنا در تمام این مسیر نه گفته بودم .
برگشتم . اینبار دیگر فقط ثقل و سوزش گوش از یک کلمه نبود . حسرت و شرم هم به آن اضافه شده بود و در کلمه ای تجمیع ... در گوشم تکرار میشد منسی المتحرر ، منسی المتحرر ...
گریخته ی فراموشکار ، گریخته ی فراموشکار ...
او دیگر رفته بود . ، حتی صاحب منخرین سیاه و سوزان هم رفته بود . خودم بودم و صحرای بی انتهای خودم و پتکهای منسی المتحرر ، منسی المتحرر که از گوشم بر پیکرم وارد میشد ...
هزاران سال ، میلیونها سال ، آنقدر طولانی که میشد زمین و آسمانی دیگر خلق شوند و دوباره نابود ...
و به یکبار شنیدم ، آن نوا را ... عاشقی داشت در کنجی حبیبش را از پس غمی بزرگ دلداری میداد ...
« ... و لسوف یعطیک ربک فترضی » آنقدر به تو میدهم که راضی شوی . بگو چه میخواهی . »
فهمیدم که دیگر من نیستم ،گوش تمام عالمها و آدمها به این صدا باز شده است . تمام صحراهای دیگر را دیدم که چشم به کنج خلوت ایندو دارند . همه چشم بودند و منتظر بر کلمه ای که بر لب جاری خواهد کرد ...ما میدیدیمش و حبیب از زمین آدمها، نگاهمان میکرد . گویا به یک نگاه تمام عالمیان را از عدم تا قیامت میدید ... برگشت و گفت . اینها را ، بندگانت را ، مرا به خودت ببخش ... آنها که در دنیا از بند تو و خواسته ات گریختند به دامن خود برگیر ...آنگاه دست به آسمان بلند کرد ...
یا مَنْ لا مَفَرَّ اِلاّ اِلَیْهِ،
یا مَنْ لا مَفْزَعَ اِلاّ اِلَیْهِ،
یا مَنْ لا مَقْصَدَ اِلاّ اِلَیْهِ،
یا مَنْ لا مَنْجا مِنْهُ اِلاّ اِلَیْهِ،
یا مَنْ لا یُرْغَبُ اِلاّ اِلَیْهِ،
یا مَنْ لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ اِلاّ بِهِ،
یا مَنْ لا یُسْتَعانُ اِلاّ بِهِ،
یا مَنْ لا یُتَوَکَّلُ اِلاّ عَلَیْهِ،
یا مَنْ لا یُرْجى اِلاّ هُوَ،
یا مَنْ لا یُعْبَدُ اِلاّ هُوَ
سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ
و ندا آمد ، همه را به تو بخشیدم .
یا محمد ...
https://www.aparat.com/v/DUQFJ
نگاهم به آنطرف شیروانی سبز همسایه است . بلندیش سر به سر سروهای کوچه میگذارد . خوشه های قندیل امسال پیدا نیستند . سرما هر چیز را خشک میکرد الا همین خوشه ها که از لب بام آویز میشدند . رزق امسالم گرمای این گوشه از خانه شده . روی میز پر است از باقی مائده های یلدا . انار هست ، سیب هست و خرمالو . و مادر هست و پدر و چه ازین بیشتر . شاید فقط چشمم در انتظار نگاه اوییست که شبی وعده ی آمدنش را داده بود . این ساعت از روز که میشود حرفها سر میروند بر روی کاغذ . میدانم که بسیار نوشته ام و باز خواهم نوشت . تا زمانی که فرصت مقدر او بگذارد . واژگونی اتوبوس دانشگاه غمگینم کرده . یادش افتادم که رشته ای از زندگیش وصل به احوال آن حوالیست. اینطور وقتها میگویند « انا لله و انا الیه راجعون » . انگار میکنند که تمام حرف همین جمله است بی آنکه مطلع و پایانش را بگویند . بشارت آغاز و سلام انجامش را . همانجا که میگوید « شما را به ترس و نقصان مال و گرسنگی و جان و فرزند می آزماییم ، و تو ای پیامبر بشارتشان ده به صبری که خواهند کرد آن هنگام که بار مصیبت بر دوششان نشست و جان کلامشان که ما از توییم و راه به سوی تو داریم . این منم در آن هنگام که سلامشان خواهم داد و صلوات و رحمتی از جانب من بر آنهاست » . و من به محمد فکر میکنم که چقدر نظرکرده و دردانه است که هر شب منتظر نامه ای از غیب مینشیند و اویی هست برایش که به جانش سوگند خورد به هفتاد و دوی حجر « لعمرک » . به جان تو قسم حبیب و رسول من . فکر کن یکی باشد که بگوید ای جامه به تن پیچیده « یا ایها المزمل » کجایی که دلم در انتظار اوست . بلند شو و نگاهم کن . « یا ایها المدثر » ای ردای شب بر سر کرده . صدایم کن که من هم چون تو دلتنگم ای حبیب . پاکیزه به دیدارم بیا . مرا به شکوهم ببین . به خاطر من صبر کن بر هرچه میگذرد که من در بلا و دیدن استقامت توست که عاشقترینم و برایش حدیث قدسی بخواند که « مَن طَلَبَنِی وَجَدَنِی وَ مَن وَجَدَنِی عَرَفَنِی وَ مَن عَرَفَنِی عَشَقَنِی وَ مَن عَشَقَنِی عَشَقـــتُهُ وَمَن عَشَقـــتُهُ قَتَلــتُهُ وَ مَن قَتَلـــتُهُ فَعَلیه دِیــتُهُ وَ مَن عَلَیَّه دِیـــتُهُ وَ أَنَا دِیـــتُهُ ... »
اذان شد ...