دارم به خودم میقبولونم که از اول تا آخر راه به پای خودمونه . این وسط همسر و اولاد و والدین و همسایه و رفیق و شاگرد و ... چند روزی همسفر هستن و میرن . همسفر خوبی براشون باشم همین
دارم به خودم میقبولونم که از اول تا آخر راه به پای خودمونه . این وسط همسر و اولاد و والدین و همسایه و رفیق و شاگرد و ... چند روزی همسفر هستن و میرن . همسفر خوبی براشون باشم همین
به نیت اینکه شب نیمه شعبان است نخوابیدم . ولی عملا هیچ استفاده ای نکردم . غیر از چند رکعت نماز قضا. ساعت ۳ رفتم و خوابیدم . بیست دقیقه مانده به طلوع آفتاب مینا بیدارم کرد که نمازت قضا نشه .نماز را خواندم و گفتم باید بخوابم . نمیکشم . از پنجره بیرون را نگاه کردم . با اینکه آفتاب داشت طلوع میکرد ولی چنان مهی همه جا را گرفته بود که گویی اثر تاریکی بر روشنایی آسمان غلبه میکرد . خوابیدم . بعد از چند خواب آشفته و نصفه نیمه دیدم سوار بر ماشینی با چند همکار که نشناختم داریم در جاده های روستا حرکت میکنیم . سر یک سه راهی صادق زاده را دیدم که پای پیاده همراه با پیرمردی به سمت اداره راهش را کج کرد . داخل ماشین به همکاران میگفتم اپن صادق زاده است . مگه نمرده بود ؟ به خدا صادق زاده مرده . نکنه ما هم مردیم. امکان نداره اینهمه واقعی باشه . ما بیداریم . این قطعا خواب نیست . با ماشین خواستم برم دنبالش وسط خیابان بکسوات کرد. پیاده شدم و دوان دوان به دنبالش رفتم . داد میزدم فرامرز ، فرامرز . هیچ چیز نمی شنید و بر نمیگشت . به زحمت خودم را به او رساندم . بغل جاده کنار سیب زمینی تخم مرغ فروش ایستاده بود . پالتوی بلند مشکی زمستانی تنش بود . صورتش سرخ بود گویی که از آتش بیرون آمده بود و داشت تازه نفس میکشید . موهای سرش جو گندمی ، بلند و پرپشت بود و دندانهایش سفید و منظم . لبخند کوچکی روی لبش بود که به رهایی تعبیرش میکردم . دستکش هایش را درآورد . گفتم فرامرز ، فرامرز . نگاهم نمیکرد انگار که نمی شنید . بلندتر داد زدم ، یک آن متوجه صدایم شد . گفتم منم حامد . گل از گلش شکفت . با همان صدای خودش و لهجه ی سرابی گفت « حامد سن سن ؟ قاداین آلایدم » . « حامد خودتی ؟ دردت به جونم ». بغلش کردم و هق هق گریه میکردم . از تکان های گریه بیدار شدم ... امروز چهل روزش تمام شد ...
... سیدالشهدا علیهالسلام فرمود: «الدین لعق علی السنتهم» یک لیسیدنی روی زبان است .
اینکه مبنای زندگی، دین و دینداری و مخالفت با هوای نفس و توجه به خدا و عدالت و… باشد، نه! اینها نیست. زندگیمان همان زندگی دنیایی است؛ حالا یک اسم دین هم رویش باشد!
میفرماید همنشینی با اهل دین شرف دنیا و آخرتست. یعنی آنهایی که با دین زندگی میکنند؛ در متن، با دین زندگی میکنند، نه در حاشیه. در قرآن هم داریم: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَىٰ حَرْفٍ» حرف یعنی حاشیه، کنار، پهلو؛ یعنی برخی از مردم عبادتشان ، دینشان در حاشیۀ زندگی است. دین و عبادت، برنامۀ اصلی زندگیشان نیست.
ما بنده آفریده شده ایم
خواه بندگی نفس باشد ، بندگی شیطان یا بندگی دیگران
و خواه بندگی خداوند . و تمام آن هر سه ما را از نور دور و این تنها ما را به نور میرساند و خدا میداند عاقبت این رفتن و آمدن و نوسان تصمیمات در کدام قوس به پایان میرسد و سرنوشت مختوم ما را رقم خواهد زد .
نمیدانم زمانش رسیده یا نه . ولی باید دیر یا زود رنجهای کوچک را از همین حالا به این بچه آموخت وگرنه دنیا با رنجهای بزرگش او را درس خواهد داد . حالا از چند دقیقه و چند ساعت دوری از شکلات یا برنامه تلویزیونی محبوبش گرفته تا چند دقیقه کم کردن از خواب ...
خوب میدانند که بازگشت به این زندان زجر است . اما به قول مشهور چون همان زندانی رها از بند که در بند عشق زندانبانش هر روز به او سر بزند و تماشایش کند و او ازینکه تن این از بند رها شده ، ولی جان و روحش گرفتار ، لذت ببرد و گوشه ای پنهان . او بیاید سر بزند ، ببیند نیست و دنبالش بگردد . زندان بان ببیند او را و ازین استیصال لذت ببرد . عجیب است این عشقه ی زرد رنگ ...
الف ) تنها چیزی که مرا از یاد همه چیز ، حتی خودم جدا میکند ، فکر توست و خوب میفهمم که این عشق نیست . یا حتی دوست داشتن . نمیدانم اسمش را چه میتوان گفت . شاید غلبه . پایینتر که میاید میتوانم بگویم عشق یا دوست داشتن . اینجا که با اشک قرین میشود . لحظات دیگر تماما بی حاصلگی و تکرار است .
ب) برای پدر و مادر هرکار کنی کم است . عصبانی هم که میشوند تهش میبینی تنها عاشق واقعی همین دو تا هستند .
ج ) این پسر و بازیهایش برایم بی نهایت شیرین است . دردش امانم را را میبرد و از درون عذاب میکشم .
د) حکمت گم شدن مدارک دیروز . شاید همین ...
من ترس زیاد دارم . از کوچکی من است . عظم الخالق فی انفسهم کجا و ما کجا . فقط شنیده ایم . اما بزرگترین ترسم این است که روزی از عمرم برسد که بی شما بمانم . برایم عادی شود . بمیرم آنروز از شرم ...
نقطه عطف مرحله بعدی تمدن بشری در چند قدمی ماست. جایی که هوش مصنوعی میلیاردها داده ی گسسته را که هر کدام در کنجی خاک میخورد به چشمی واحد خواهد دید . دانش های بشری را ترکیب خواهد کرد و زوایایی از عالم را برایمان آشکار خواهد کرد که تا امروز کلماتش را جدا جدا داشتیم ، ازین پس شعرها و قصه هایش را خواهیم خواند . آقا هم همین کار خواهد کرد . این قلبهای متفرق و اندیشه های دور از هم ، انسان های مهجور یکی خواهند شد . نیروی بشر که برگ برگ و نهایتا شاخه شاخه جدا بود تنه ی واحد خواهد شد . آنوقت است شجره ی حیات طیبه ی بشری ...
فکر میکنم خداوند اگر بخواهد منت بر سر بنده ای بگذارد و بالایش ببرد ، عزیزش کند ، فرصت خدمت و نوکری پدر مادر را نصیبش میکند ...
برای آنچه میگویی و میخوانی و مینویسی . برای هر آنچه از او که در زمین مرده ی دلم میکاری و با نفسهایت زنده میکنی ... دوست دارم هوای شهری را تنفس کنم که یکبار وارد تن تو شده و دوباره به آسمان برگشته . دوست دارم سرم را به دو سمت خیابانی بچرخانم که تو موقع عبور از آن به دو سویش نگاه کردی . دوست دارم به چیزی فکر کنم که تو به آن فکر میکنی ... دوست دارم ساعت همراهم را به افق شهری که تو در آنی تنظیم کنم . دوست دارم بدانم آخرین باری که خندیدی کی بود و با این فکر لبم ناخودآگاه خندان شود . دوست دارم وانمود کنم که برای همه میگویم و مینویسم ولی ته دلم بدانم که تو میخوانی و میشنوی . دوست دارم تنها تو را دوست داشته باشم ...
دعایم کن آقا ...
نماد طاغوت در دنیای امروز مگر جز آمریکا و اسرائیل است ؟ برای من سوال است اینهایی که صحبت از بهبود روابط با آمریکا میکنند و هر روز آیت الکرسی میخوانند که از بلایا و شیاطین در امان بمانند مصداق طاغوتشان کیست وقتی به والدین کفروا اولیائهم الطاغوت میرسند ؟ واقعا برایم سوال است .
چیزی که بدیهیست هر مصداقی داشته باشید ، ولایت طاغوت ویژگی اهل کفر است و آخر این محبت و دوستی ، خروج از نور به ظلمات . حتی اگر به زعم خودتان رای ۹۸ درصد این شهر برای شما باشد ...
ان العزة لله جمیعا . اهل ایمان را پیدا کنید در عالم که خدا ولی اینهاست . چاره ی خروج از ظلمت همین محبت است . « کَم مِّن فِئَهٍ قَلِیلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً کَثِیرَهَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّبرِین » ...
کَمْ بَیْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاء ؟
مَدُّ الْبَصَرِ وَ دَعْوَةُ الْمَظْلُوم
چفیه رو انداخته بود رو دوشش . تقریبا تمام ۳ روزو . کف پاهاشو زمین نمیذاشت و با کنار پا راه میرفت . با خودم میگفتم تو این سن و سال چجوری میکشه بدنش . همسایه بهم گفت اسیر داعش بوده . فرمانده سپاه . ناشناس ۲۰ نفر میرن سوریه و سوار ماشین میشن . ماشینی که نفوذی داعش بوده و مستقیم میبرتشون قلب فرماندهی . توی بازجویی میفهمن سپاهی ایرانن. قرار بوده بدون هویت و ناشناس و بی مدارک برن . همسر یکیشون فکر کرده مدارک یاد شوهرش رفته و میذاره تو ساک . از اونجا میفهمن. میگفت ۱۵ روز تو اتاقی بودیم که نمیتونستیم برگردیم پشتمون . برا برگشتن باید بلند میشدیم از سرجامون و سرپا دور میزدیم بس که کوچیکه بود . میگفت آتیش روشن میکردن و مجبورمون میکردن روی ذغالش بایستیم . صبحها میبردنمون لب استخر و خنجر میذاشتن زیر گلومون و بعد هرهر میخندیدن میگفتن مزاح مزاح ... سردار خبردار میشه و با واسطه ی یکی از کشورها و پول و مبادله ی اسرا آزادشون میکنه . بعد پاتکی میزنن و همشون رو میکشن . بر میگردن ایران .
با پسرش اومده بود . شاید سن پسر به ۲۰ نمیرسید . ولی ظاهر خودش طوری شکسته بود که میگفتی هفتادو رد کرده ... کسی نشناختش جز اونایی که از قبل میدونستن ...
.
تجلی خداوند تامه ، از شدت تجلیش کم نمیشه . مشکل اینه که ما هر روز حجاب روی حجابمون اضافه میکنیم .
گفتم با شما همه چی راحت بود . حلالمون کنید اگه اذیتتون کردیم ، لگدی چیزی نصف شبی زدیم . فقط یه چیز سخت بود اونم فامیلیتونه . هنوزم مطمئن نیستم درست گفتم یا نه . خندید و خداحافظی کردیم . با سه تا پسر اومده بود و یکی از یکی نمک تر . میگفت من تا حالا پای منبر ارجمندی نبودم . اصولاً ما اینجا تو شهرمون صاحب نفس کم داریم . فقیریم . یکی همین حاج آقا ارجمندی ، یکی حاج آقا مومنی ، یکی هم حاج آقا سلامتی . هرچی فکر میکنم دیگه یادم نمیاد . اینام که همه رفتن مونده فقط سلامتی . گفتم همین حاج آقا ارجمندی ۸۸ تو دانشگاه استادمون بود . الان رفته تبریز . ولی اون موقع اینطوری نبود . این که این میگه حکمته . ۱۵ سال پیش حکمت نبود . یا اگه بود اینطور حکمت بالغه نبود . تو این سالها معلومه ساخته خودشو . هی میخوای حرف بزنه تو آب بشی ، دلت بلرزه .
موقع سخنرانیش یادداشت میکردم . وحید میگفت واسه چی مینویسی ؟ که تو کلاس بگی ؟ گفتم آره . خودش خبر خودکشی یه دختر تو مدرسه نیلوفرو بهم داد . پدرش رفته زن دوم گرفته و مادر رفته و دختر تنها تاب نیاورده . از اون روز دیگه با همشون با محبت برخورد میکنم . چیزایی هست که ما نمیدونیم . مخصوصاً بچه های یتیم یا بچه های طلاق که کم نیستن اینجا .
جالبه بعضی حرفا هی تکرار میشن . مثل ادب . نوشته بودم ادب مثل عطر میمونه . فرق نمیکنه فقیر بزنه یا غنی . عبد با ادبه . بهترین عبد با ادبترینشونه . علامه تو تنهایی هم پاشو دراز نمیکرد که خدا حاضره . اینجا آخرش اینه که میگن طرف خرخونه ، خرپوله ، خرشانسه . خرکیفه . آخرش اینه که خرت میکنن دیگه . برو نعم العبد شو بنده ی خدا . بندگی با ولش ولش نمیشه . ولش ولش آخرش میشه هلش هلش الی جهنم . جهنمت میشه حسرتی که میکشی . خزانه ی بانک مرکزی رو گذاشتن در اختیارت میتونی تریلیارد پول برداری رفتی چسبیدی به به یه هزاری میای بیرون . نمیگن خاک بر سرت . یک بانک پول در اختیارت بود اینو برداشتی آوردی ؟ راهش این نیست عزیز . باید در راه عبودیت با قدرت قدم برداشت . راه تهران از ماکو نمیگذره . اینطور نشه بعد ۸۰ سال متوجه شی یه عمر مسیر اشتباه رفتی ، مقصدت جای دیگه بوده .
ارکان قدرتو باید بشناسی . یک ، عبد عاقله . العلم سلطان . باید بری دنبال علم . خداوند علمو در تلاش و عدم سیری قرار داده نه در تنبلی و سیری و راحت طلبی . دو ، قدرت روحی. قدرت معنوی . باید اول شجاعت در اقدام داشته باشی و دوم تاب آوریتو بالا ببری و از وسط راه جا نزنی . چای تو آب جوش رنگ و بوی خودشو میده بیرون . فکر میکنی اینجا رفتی بیرون راحتی میاد سراغت ؟ اشتباه میکنی . اینجا ایمانت بیشتر بشه همون قدر بلا و مصیبتت بیشتره . ایمان و ابتلا دو کفه ی ترازوی دنیاست . خودتو ، روحتو قوی کن که تاب بیاری تو آب جوش بلایا . سختی های دنیا دو نوعن . تقصیری و تقدیری . تکلیف خاص مثل شاگرد خاصه آقا معلم . متناسب با دانش آموز شما تکلیف بهش میدی . این برا اذیت کردنش نیست . شاگرد خوب همه ی اون چیزی که شاگردای دیگه دارن رو داره . تو داری بالاترش میبری چون جوهره ی اونو دیدی . دنیا کارگاهه . فقط کاره . راحتی توش نیست . راحتی هم باشه واسه اینه که نفس تازه کنی برا ادامه کار . راحتی جای دیگس عزیز . همه ملت ها از دولتشون ناراضین. همش تقصیر دولت ها نیست . مردم دیدشون به دنیا اشتباهه . سه ، قدرت بدنی . مومن ضعیف نیست . مومن به غذایی که میخوره اهمیت میده ، به نوع خوردنش اهمیت میده ، به سلامت جسمش اهمیت میده . ورزشش به راهه . چهار ، قدرت مالی . عبد خدا وضعش توپه . توانگره . لال شه اون منبری که میگه مومن نباید مال و مکنت داشته باشه . آب در کشتی هلاک کشتی است ، آب اندر زیر کشتی پشتی است . تو باید داشته باشی و پشتت گرم باشه . اگر گفتن قناعت ، نه قناعت در تولید . ما در تولید قناعت نداریم . قناعت در مصرفه .
حواست باشه مومن
زندگی بافتن یک قالیست;
نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی،
نقشه از قبل مشخص شده است،
تو در این بین فقظ میبافی،
نقشه را خوب ببین ، خوب بباف،
نکند اخر کار قالی بافته ات را
نخرند...!
هٰذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسولُهُ ۚ وَما زادَهُم إِلّا إیمانًا وَتَسلیمًا
«زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار
قالی زندگی ات را نخرند !»
وقتی میبینی مدتهاست چشمه های وجودت دیگه نمی جوشن و چیزی نیست تو رو سیراب کنه ، خودتو در معرض نفحه های بیرونی قرار بده . بشین چنتا سخنرانی خوب گوش کن ، چنتا حرف حساب که دوباره یادت بندازن کی بودی و واسه چی داری زندگی میکنی ...
اینجاشو دیگه به آخوند جماعت مدیونی . از ملا احمد نراقی گرفته تا قاضی و طباطبایی و همین اواخر صفایی حائری و امینی خواه ...
گاهی فکر میکنم نهایت لذتی که بعد مرگ به آدم میتونن بچشونن چیه . آدم حسابیا میگن عشقه . رضوان خداست . اصلا شراب طهورو میخورن که مست عشق خدا بشن . ولی قبل اون من دلم میخواد یه دل سیر نگاه کنم و لذت ببرم . اصلا دلم بریزه منفجر بشه از نهایت این لذت . بگم آقا جان شما اصلا با خوبا همنشین باشین بذار ما از دور نگاتون کنیم . تخت و سرر موزونة و باغ و ریحان نمی خوایم . از همون اولشم یه گوشه نون و ماستمونو میخوردیم . فقط بذارین تماشا کنیم کیف کنیم . قول میدیم همون نون و ماستم یادمون بره . یا مثلاً فکر میکنم اگه برم کما چه لذتی میتونه از همه بیشتر باشه جز اون علمی که یک آن میریزن تو وجودت که همه چیو میفهمی ، کلشو که چی به چی و کی به کیه و ماجرا چیه . لذتی بالاتر از اون بعد مرگ مگه هست اصلا ؟ یا گاهی فکر میکنم الله اکبره یا الله اکبره. استرسش رو کدومه . بعد میگم الله هم خودشه ، اکبر هم خودشه . بذا بگم الله الله . الله الله ...
آرام پیام داده که آقا به خدا مشکل داشتم برگه رو نتونستم بنویسم . یادته تو مدرسه گفتم مشکل خانوادگی دارم ؟ به خدا مادرم میخواد طلاق بگیره از خونمون گذاشته رفته . نتونستم بخونم .
نمیدونم حرفشو باید باور کنم یا نه . با ادبه ، زرنگه . گفتم از ۲۰ ، ۱۶ میگیری تقریبا . خوبه که . از بقیه انسانیا خیلی بهتره . حتی از خیلی از تجربیا . جواب نداده هنوز . شاید راست میگه واقعا ...
از مسجد که اومدیم بیرون سوز سرما پوست صورتو خنجر میکشید . زنگ زدم محمد صدرا رو بذار زیر چادرت خیلی سرده . وادی رحمت یک ساعت تمام گریه میکرد « مامان مینا مامان مینا »و نمیتونستیم پیداش کنیم . چاقو میزدی خونم در نمیومد . ۱۳ بار زنگ زدم و جواب نداده بود . بعد یه ساعت بالاخره پیداش کردیم . هنوز از اینکه بدون جوراب و کفش بچه رو گذاشته بود و خودش رفته بود عصبانی بودم . بدتر حرفهای خاله زنکا بود که سر مراسم ختم یاید زخم زبونشونو میزدن که ببین بچه رو چطور آوردن بیرون جوراب و کفشم نداره. میخواستم بگم اینجا سر قبرم تموم نمیکنید ؟ کی یاد میگیرید زبونتونو بذارین تو دهنتونو به زندگی خودتون برسید ؟ محمد صدرا رو دادم بغلش . گریه کرد گفت واسه هانیه خیلی زود بود . خیلی . ۶ ماه نشده نامزد کردن . سوار ماشین که شدیم گفت میدونی چی شد . ۲۰۶ خاله لیلا شب تو حیاط جرقه زده آتیش گرفته هیچیش نمونده . تازه خریده بودن . تو این یه هفته اینهمه اتفاق افتاده چی داره میاد سرمون . اون از صادق زاده که تو راه سیلوانا اونجوری شد ، این از هانیه ، اینم از خاله عشرت . گفتم یادته ۲۰۲۵ که شد گفتم امسال طوری میشه که سالهای قبل مقابلش هیچ به حساب نمیان ؟ بازم قراره راهمون به ماکو باز بشه و این اولش نیست . طوری نگام کرد که یعنی ... سرمو برگردونم به طرف مسجد . گفتم نه فقط ماکو . تو دلم گفتم ، سلماس ، تهران ، ارومیه ...
رزق و نعمتی که با اسراف از خونه بیرون ریخته میشه جاش دیگه پر نمیشه چون بجای شکر که استفاده از نعمت در محل خودشه ، کفران نعمت صورت گرفته . اسراف برکت رو از منزل میبره
بعضیا از عالم ذر بارشونو بستن . بین راه پیاده میشن یه قهوه میخورن ، دل از بقیه میبرن ، سوار میشن و میرن . یه عده دیگه بیشتر میمونن ، دور و برو میگردن ، عشق و حال و غم و غصه رو تجربه میکنن بعد بارشونو میبندن سوار میشن و میرن . یه عده دیگه کارشون اینجام تموم بشو نیست . نصف بیشترشو نگه داشتن بعد مرگ تو برزخ راست و ریس میکنن به هر جون کندنی اونجا بارو میبندن و میرن . خدا به داد اونایی برسه که کارشون تو برزخم به جایی نمیرسه .
حس امسال رجب با سالهای قبل فرق داره . از همون شهریور که تقسیم بندی انجام شد همه ی دلیلم برای تعطیلی چهارشنبه ها همین اعتکاف رجب بود که میفته به چهارشنبه . دنیای مجازی به من علم داده ولی شاید عصمت رو گرفته . چشم و گوش و دل نسلهای قبل ما پاکتر از ماها بود چون مجازی نبود . حس میکنم این علم گرفته به اون عصمت رفته نمیرزه . مجاهده لازمه که پاک شد
بخاطر دنیا از دینت کوتاه بیای ، نه تنها به دنیات نمیرسی ، دینتم دادی رفته ...
یادم باشه این پیرهن بنفش راه راهمو دیگه نپوشم . هربار پوشیدم فرداش مریض شدم . تازه میفهمم اینکه میگن لباس عافیت بی راه نیست . عکسش که مصداق عینی داره .
دیگه تقریبا همه مریضن. سه شنبه از کفی راژان که میرفتم پایین حس کردم چشام دارن میسوزند ولی گفتم چطور ممکنه اینجا آلودگی باشه . اینا همه مه صبحگاهیه. مدرسه که رفتم دیدم همکارا مریض و گرفتار سرفه . دو ساعت بعدش سمیع معلم ادبیات خر خر کنان اومد اتاق دبیران . من گفتم تموم کرد بنده خدا . نفسش بالا نمیومد.چند دقیقه بعد کمی بهتر شد گفت باید اسپری آسممو میاوردم. دکتر گفته آسم خفیف گرفتی . برگشتم شهر ... محمد الان یه ماهه مریض و گرفتار سرفه و بیمارستانه . محمد صدرا هم یه هفته است شبا نه خودش نه ما خواب نداریم از شدت سرفه هاش . من همینطور ، مینا ، مامان ، بابا . همه ...
با این وضع فردا رو چطور باید برم مدرسه خدا میدونه ...
بلا ثمره ی نزاع حق و باطله . اگر بلایی نیست یعنی مبارزه ای رخ نداده . هر چه بلا بیشتر یعنی حق و باطل در مراتب بالاتر در مقابل یکدیگر قرار گرفتن . این تا جایی پیش خواهد رفت که حق به اوج برسه و باطل به اوج . انتظار فرج رو اینجا باید داشت . چه در عالم درون چه در عالم بیرون ...
پ ن : قطعا اینا همه اذیت و زحمته نه ضرر .
قطعاً سننتصر ...
یوسف بیا و بگو ...
«یا صاحبی السجن...
اربابان هزار رو و هزار سو و هزار رنگ بهترند
یا خداوند یکتای چیره شونده بر همگان ؟ » ...
بیا و این صد پاره نفسمان ، هزار پاره دلمان یک تکه کن
دلمان یکدله کن ...
مسئله اینه که من دقیقا متوجه نمیشم این تاوان چیه .
قسم شکسته ؟ قسم اگه وجاهت عقلی و منطقی نداشته باشه اصلا موضوعیت نداره.
سکوت شکسته ؟ مگه جواب سلام واجب نیست ؟
وقتای خالی سر کلاس ؟ میخوای من دقیقا چی بگم وقتی دانش آموز کشش نداره و براش جذاب نیست ؟ فرستنده هی سیگنال بفرسته ، وقتی گیرنده خاموشه به چه دردی میخوره ؟ بشینم نصیحت کنم که بهتره .
کیفر گناه ؟ کدوم گناه دقیقا ؟ حداقل بفهمون ترک کنم ، جبرانش کنم . اینطوری نمیشه که .
آزمایش و امتحان ؟ با چی ؟ با بچه آخه ؟ که چی بشه ؟ که بیفتیم به چه کنم چه کنم و تضرع ؟ تا کجا دقیقا ؟
وضعیت این روزا هم شده مثل وقتایی که میبینم باهام حرف نمیزنه . میگم چی شده ؟
هیچی ، سکوت ...
خب بگو چی شده من از کجا بفهمم ؟
خودت میدونی .
بابا ولله بالله نمیدونم . من اگه میدونستم که کاری نمیکردم ناراحت شی ؟
بعد شروع کنه به گفتن و گفتن . به حق با نا بحق و تو فقط باید بشنوی و هیچی نگی . حتی بعضی وقتا تصدیق کنی . چون تجربه ثابت کرده بخوای توضیح بدی بهتر نمیشه که هیچ ، بدتر میشه و شروع قهریه که طرف مقابلت هیچ جوره پا پیش نخواهد گذاشت برای آشتی و برای بار شونصدم شما باید پیش قدم بشی که اونم تازه کوتاه بیاد یا نه .
کلا این نسل ، اصلا خودمو میگم به صورت دیفالت به چیزایی که میخوایم میرسیم ولی باید به اینجا مون برسه و طوری از دماغمون بیاد که سر بشیم ، بعد همه چی که درست شد ، نوبت به پروژه بعدی کوفت شدن زندگی برسه .
لیمو رو باید به وقتش خورد وگرنه تلخ میشه . خمیرو باید به وقتش بپزی وگرنه ترش میشه . غذا رو باید به وقتش بخوری وگرنه از دهن میفته . بعضی حرفارم باید به وقتش گفت وگرنه نگفته بهتر . خودتو خسته نکن . مخاطبت دیگه هیچ براش مهم نیست بگی یا نه ...
تو فیلم « her » شغل شخصیت اصلی نوشتن نامه برای بقیه مردمه . چرا تو عصری که هوش مصنوعی ها مثل سامانتا بهترین فرم و محتوا رو ارائه میدن یه آدم باید بشینه پشت گجت و چندین سال نامه بنویسه برای مشتریانش ؟
همین الانشم چت جی بی تی ، جمینای ، گروک و بقیه برات برنامه میریزن ، طرح درس میریزن ، مطلب مینویسن حتی همون نامه های فیلم او رو هم می نویسن که در حد کار بهترین نویسنده ها و پلنر هاست . شاید تنها چیزی که دو نفر انسان رو برای هم نگه میداره خاطرات مشترک حاصل از تجربه های مشترکه . زمانی که با هم بودن ، برای هم بودن و به یاد هم بودن ، هرچه که برای طرف مقابل از خودشون گذشتن ، اشکها و لبخندها ، دلشوره ها و بیم و امیدها ، شادی ها و غمها ، همه ی وقتی که برای هم صرف کردن ... هنوز هوش مصنوعی خیلی راه داره تا به این تجربه ی چندین ساله ی مشترک دو انسان برسه و جای یکیشونو پر کنه ...