یا جاری اللصیق ...

دارم به خودم میقبولونم که از اول تا آخر راه به پای خودمونه . این وسط همسر و اولاد و والدین و همسایه و رفیق و شاگرد و ... چند روزی همسفر هستن و میرن . همسفر خوبی براشون باشم همین 

۰ نظر ۰۷ اسفند ۰۳ ، ۰۰:۱۱
Ham Saie

به نیت اینکه شب نیمه شعبان است نخوابیدم . ولی عملا هیچ استفاده ای نکردم . غیر از چند رکعت نماز قضا. ساعت ۳ رفتم و خوابیدم . بیست دقیقه مانده به طلوع آفتاب مینا بیدارم کرد که نمازت قضا نشه .نماز را خواندم و گفتم باید بخوابم . نمی‌کشم . از پنجره بیرون را نگاه کردم . با اینکه آفتاب داشت طلوع میکرد ولی چنان مهی همه جا را گرفته بود که گویی اثر تاریکی بر روشنایی آسمان غلبه میکرد . خوابیدم . بعد از چند خواب آشفته و نصفه نیمه دیدم سوار بر ماشینی با چند همکار که نشناختم داریم در جاده های روستا حرکت میکنیم . سر یک سه راهی صادق زاده را دیدم که پای  پیاده همراه با پیرمردی به سمت اداره راهش را کج کرد . داخل ماشین به همکاران میگفتم اپن صادق زاده است . مگه نمرده بود  ؟ به خدا صادق زاده مرده . نکنه ما هم مردیم. امکان نداره اینهمه واقعی باشه . ما بیداریم . این قطعا خواب نیست . با ماشین خواستم برم دنبالش وسط خیابان بکسوات کرد. پیاده شدم و دوان دوان به دنبالش رفتم . داد میزدم فرامرز ، فرامرز . هیچ چیز نمی شنید و بر نمی‌گشت . به زحمت خودم را به او رساندم . بغل جاده کنار سیب زمینی تخم مرغ فروش ایستاده بود . پالتوی بلند مشکی زمستانی تنش بود . صورتش سرخ بود گویی که از آتش بیرون آمده بود و داشت تازه نفس می‌کشید . موهای سرش جو گندمی ، بلند و پرپشت بود و دندانهایش سفید و منظم . لبخند کوچکی روی لبش بود که به رهایی تعبیرش میکردم . دستکش هایش را درآورد . گفتم فرامرز ، فرامرز . نگاهم نمی‌کرد انگار که نمی شنید . بلندتر داد زدم ، یک آن متوجه صدایم شد . گفتم منم حامد . گل از گلش شکفت . با همان صدای خودش و لهجه ی سرابی گفت « حامد سن سن ؟ قاداین آلایدم » . « حامد خودتی ؟ دردت به جونم ». بغلش کردم و هق هق گریه میکردم . از تکان های گریه بیدار شدم ... امروز چهل روزش تمام شد ... 




۰ نظر ۲۶ بهمن ۰۳ ، ۰۹:۱۲
Ham Saie

... سیدالشهدا علیه‌السلام فرمود: «الدین لعق علی السنتهم» یک لیسیدنی روی زبان است .

اینکه مبنای زندگی، دین و دین‌داری و مخالفت با هوای نفس و توجه به خدا و عدالت و… باشد، نه! این‌ها نیست. زندگیمان همان زندگی دنیایی است؛ حالا یک اسم دین هم رویش باشد!


می‌فرماید  همنشینی با اهل دین شرف دنیا و آخرتست. یعنی آن‌هایی که با دین زندگی می‌کنند؛ در متن، با دین زندگی می‌کنند، نه در حاشیه. در قرآن هم داریم: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَىٰ حَرْفٍ» حرف یعنی حاشیه، کنار، پهلو؛ یعنی برخی از مردم عبادتشان ، دینشان در حاشیۀ زندگی است. دین و عبادت، برنامۀ اصلی زندگی‌شان نیست.

لینک

۰ نظر ۱۸ بهمن ۰۳ ، ۲۱:۲۳
Ham Saie

دل برده از ما

یار دل آرام

آرام و آرام 

الحمدلله 

۰ نظر ۱۵ بهمن ۰۳ ، ۱۴:۵۵
Ham Saie

ما بنده آفریده شده ایم 

خواه بندگی نفس باشد ، بندگی شیطان یا بندگی دیگران 

و خواه بندگی خداوند . و تمام آن هر سه ما را از نور دور و این تنها ما را به نور میرساند و خدا میداند عاقبت این رفتن و آمدن و نوسان تصمیمات در کدام قوس به پایان می‌رسد و سرنوشت مختوم ما را رقم خواهد زد . 

نمیدانم زمانش رسیده یا نه . ولی باید دیر یا زود رنجهای کوچک را از همین حالا به این بچه آموخت وگرنه دنیا با رنج‌های بزرگش او را درس خواهد داد . حالا از چند دقیقه و چند ساعت دوری از شکلات یا برنامه تلویزیونی محبوبش گرفته تا چند دقیقه کم کردن از خواب ... 

۰ نظر ۰۸ بهمن ۰۳ ، ۰۶:۴۵
Ham Saie

 

۰ نظر ۰۷ بهمن ۰۳ ، ۲۱:۱۰
Ham Saie

اگر کسی به تو امید بسته است،

امیدش را نا امید نکن...

 

۰ نظر ۰۷ بهمن ۰۳ ، ۲۰:۳۸
Ham Saie

خوب میدانند که بازگشت به این زندان زجر است . اما به قول مشهور چون همان زندانی رها از بند که در بند عشق زندانبانش هر روز به او سر بزند و تماشایش کند و او ازینکه تن این از بند رها شده ، ولی جان و روحش گرفتار ، لذت ببرد و گوشه ای پنهان . او بیاید سر بزند ، ببیند نیست و دنبالش بگردد . زندان بان ببیند او را و ازین استیصال لذت ببرد .  عجیب است این عشقه ی زرد رنگ ...

۰ نظر ۰۷ بهمن ۰۳ ، ۰۶:۴۴
Ham Saie
۰ نظر ۰۶ بهمن ۰۳ ، ۲۲:۴۶
Ham Saie

الف ) تنها چیزی که مرا از یاد همه چیز ، حتی خودم جدا میکند ،  فکر توست و خوب میفهمم که این عشق نیست . یا حتی دوست داشتن . نمیدانم اسمش را چه میتوان گفت . شاید غلبه .  پایینتر که میاید میتوانم بگویم عشق یا دوست داشتن . اینجا که با اشک قرین می‌شود . لحظات دیگر تماما بی حاصلگی و تکرار است . 

ب) برای پدر و مادر هرکار کنی کم است .  عصبانی هم که میشوند تهش میبینی تنها عاشق واقعی همین دو تا هستند . 

ج ) این پسر و بازیهایش برایم بی نهایت شیرین است . دردش امانم را را میبرد و از درون عذاب میکشم . 

د) حکمت گم شدن مدارک دیروز . شاید همین ...

۰ نظر ۰۶ بهمن ۰۳ ، ۲۲:۲۷
Ham Saie

من ترس زیاد دارم . از کوچکی من است . عظم الخالق فی انفسهم کجا و ما کجا . فقط شنیده ایم . اما بزرگترین ترسم این است که روزی از عمرم برسد که بی شما بمانم . برایم عادی شود . بمیرم آنروز از شرم ...




۰ نظر ۰۵ بهمن ۰۳ ، ۲۲:۰۴
Ham Saie

نقطه عطف مرحله بعدی تمدن بشری در چند قدمی ماست. جایی که هوش مصنوعی میلیاردها داده ی گسسته را که هر کدام در کنجی خاک میخورد به چشمی واحد خواهد دید . دانش های بشری را ترکیب خواهد کرد و زوایایی از عالم را برایمان آشکار خواهد کرد که تا امروز کلماتش را جدا جدا داشتیم ، ازین پس شعرها و قصه هایش را خواهیم خواند . آقا هم همین کار خواهد کرد . این قلب‌های متفرق و اندیشه های دور از هم ، انسان های مهجور یکی خواهند شد . نیروی بشر که برگ برگ و نهایتا شاخه شاخه جدا بود تنه ی واحد خواهد شد . آنوقت است شجره ی حیات طیبه ی بشری ...

۰ نظر ۰۵ بهمن ۰۳ ، ۲۱:۳۸
Ham Saie

فکر میکنم خداوند اگر بخواهد منت بر سر بنده ای بگذارد و بالایش ببرد ، عزیزش کند ، فرصت خدمت و نوکری پدر مادر را نصیبش میکند ...

۰ نظر ۰۳ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۴۰
Ham Saie

 برای آنچه میگویی و می‌خوانی و می‌نویسی . برای هر آنچه از او که در زمین مرده ی دلم میکاری و با نفسهایت زنده می‌کنی ... دوست دارم هوای شهری را تنفس کنم که یکبار وارد تن تو شده و دوباره به آسمان برگشته . دوست دارم سرم را به دو سمت خیابانی بچرخانم که تو موقع عبور از آن به دو سویش نگاه کردی  . دوست دارم به چیزی فکر کنم که تو به آن فکر می‌کنی ... دوست دارم ساعت همراهم را به افق شهری که تو در آنی تنظیم کنم . دوست دارم بدانم آخرین باری که خندیدی کی بود و با این فکر لبم ناخودآگاه خندان شود . دوست دارم وانمود کنم که برای همه میگویم و می‌نویسم ولی ته دلم بدانم که تو می‌خوانی و میشنوی . دوست دارم تنها تو را دوست داشته باشم ...

دعایم کن آقا  ...

 

 

 

 

۰ نظر ۰۳ بهمن ۰۳ ، ۰۷:۲۴
Ham Saie

نماد طاغوت در دنیای امروز مگر جز آمریکا و اسرائیل است ؟ برای من سوال است اینهایی که صحبت از بهبود روابط با آمریکا میکنند و هر روز آیت الکرسی می‌خوانند که از بلایا و شیاطین در امان بمانند مصداق طاغوتشان کیست وقتی به والدین کفروا اولیائهم الطاغوت  می‌رسند ؟ واقعا برایم سوال است . 

چیزی که بدیهیست هر مصداقی داشته باشید ، ولایت طاغوت ویژگی اهل کفر است و آخر این محبت و دوستی ،  خروج از نور به ظلمات  . حتی اگر به زعم خودتان  رای ۹۸ درصد این شهر برای شما باشد ... 

ان العزة لله جمیعا . اهل ایمان را پیدا کنید در عالم که خدا ولی اینهاست . چاره ی خروج از  ظلمت همین محبت است . « کَم مِّن فِئَهٍ قَلِیلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً کَثِیرَهَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ اللَّهُ مَعَ الصَّبرِین » ...

۰ نظر ۰۳ بهمن ۰۳ ، ۰۷:۰۴
Ham Saie

 

 

 

 

۰ نظر ۰۲ بهمن ۰۳ ، ۱۵:۴۳
Ham Saie
۰ نظر ۰۲ بهمن ۰۳ ، ۰۶:۳۰
Ham Saie
تا نصف راه. رفتم و برگشتم . هفته ی پیش شاید نداشتن زنجیر چرخ بهانه ی خوبی بود که خودمو قانع کنم و برگردم ولی اینبار زنجیر چرخ همراه بود . سدو که رد کردم باز ماشین نکشید و سر خورد . برگشتم اول جاده بند . مینا زنگ زد که چی شد . گفتم نمی‌دونم چی کار کنم . دو دلم . خیلی از معلما برگشتن . وضع راه خوب نیست . به مدیرم رنگ زدم گفت اگه نمیتونی نیا مشکلی نیست . مواظب باش اتفاقی پیش نیاد . ولی الان ماشین راه سازی رد شد و احتمال جاده بهتر بشه . مینا گفت استخاره کن هرچی شد بهم اطلاع بده . استخاره کردم که برگردم ؟ و این آیه اومد

 « قُلۡ إِنَّ ٱلۡمَوۡتَ ٱلَّذِی تَفِرُّونَ مِنۡهُ فَإِنَّهُۥ مُلَٰقِیکُمۡۖ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلۡغَیۡبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ »

مرگی که ازش فرار می‌کنید به شما خواهد رسید . مهم نیست کجا باشی . حتی اگه تو خونت نشسته باشی . یه صدقه بده و برگرد برو مدرست بچه ها کلاسشون بی معلم مونده . برگشتم و ساعت ۱۱ رسیدم . جاده وضعش خوب نبود ولی واسه تصمیمی که گرفتم با همه خطراتی که داشت ته دلم خوشحال بودم ...
۰ نظر ۰۲ بهمن ۰۳ ، ۰۶:۲۲
Ham Saie

کَمْ بَیْنَ الْأَرْضِ وَ السَّمَاء ؟

مَدُّ الْبَصَرِ وَ دَعْوَةُ الْمَظْلُوم‏

۰ نظر ۳۰ دی ۰۳ ، ۰۶:۵۱
Ham Saie




۰ نظر ۳۰ دی ۰۳ ، ۰۶:۳۵
Ham Saie

چفیه رو انداخته بود رو دوشش . تقریبا تمام ۳ روزو . کف پاهاشو زمین نمیذاشت و با کنار پا راه می‌رفت . با خودم میگفتم تو این سن و سال چجوری میکشه بدنش . همسایه بهم گفت اسیر داعش بوده . فرمانده سپاه . ناشناس ۲۰ نفر میرن سوریه و سوار ماشین میشن . ماشینی که نفوذی داعش بوده و مستقیم میبرتشون قلب فرماندهی . توی بازجویی میفهمن سپاهی ایرانن. قرار بوده بدون هویت و ناشناس و بی مدارک برن . همسر یکیشون فکر کرده مدارک یاد شوهرش رفته و می‌ذاره تو ساک . از اونجا میفهمن. میگفت ۱۵ روز تو اتاقی بودیم که نمیتونستیم برگردیم پشتمون . برا برگشتن باید بلند می‌شدیم از سرجامون و سرپا دور می‌زدیم بس که کوچیکه بود . میگفت آتیش روشن میکردن و مجبورمون میکردن روی ذغالش بایستیم . صبحها میبردنمون لب استخر و خنجر میذاشتن زیر گلومون و بعد هرهر میخندیدن میگفتن مزاح مزاح ... سردار خبردار میشه و با واسطه ی یکی از کشورها و پول و مبادله ی اسرا آزادشون میکنه . بعد پاتکی میزنن و همشون رو میکشن . بر میگردن ایران . 

با پسرش اومده بود . شاید سن پسر به ۲۰ نمی‌رسید . ولی ظاهر خودش طوری شکسته بود که میگفتی هفتادو رد کرده ... کسی نشناختش جز اونایی که از قبل میدونستن ...

.


۰ نظر ۲۸ دی ۰۳ ، ۲۱:۱۸
Ham Saie

تجلی خداوند تامه ، از شدت تجلیش کم نمیشه . مشکل اینه که ما هر روز حجاب روی حجابمون اضافه میکنیم .

گفتم با شما همه چی راحت بود . حلالمون کنید اگه اذیتتون کردیم ، لگدی چیزی نصف شبی زدیم . فقط یه چیز سخت بود اونم فامیلیتونه . هنوزم مطمئن نیستم درست گفتم یا نه . خندید و خداحافظی کردیم . با سه تا پسر اومده بود و یکی از یکی نمک تر . میگفت من تا حالا پای منبر ارجمندی نبودم . اصولاً ما اینجا تو شهرمون صاحب نفس کم داریم . فقیریم . یکی همین حاج آقا ارجمندی ، یکی حاج آقا مومنی ، یکی هم حاج آقا سلامتی . هرچی فکر میکنم دیگه یادم نمیاد . اینام که همه رفتن مونده فقط سلامتی . گفتم همین حاج آقا ارجمندی ۸۸ تو دانشگاه استادمون بود . الان رفته تبریز . ولی اون موقع اینطوری نبود . این که این میگه حکمته . ۱۵ سال پیش حکمت نبود . یا اگه بود اینطور حکمت بالغه نبود . تو این سالها معلومه ساخته خودشو . هی میخوای حرف بزنه تو آب بشی ، دلت بلرزه . 

موقع سخنرانیش یادداشت میکردم . وحید میگفت واسه چی مینویسی ؟ که تو کلاس بگی ؟ گفتم آره . خودش خبر خودکشی یه دختر تو مدرسه نیلوفرو بهم داد . پدرش رفته زن دوم گرفته و مادر رفته و دختر تنها تاب نیاورده .  از اون روز دیگه با همشون با محبت برخورد میکنم . چیزایی هست که ما نمی‌دونیم . مخصوصاً بچه های یتیم یا بچه های طلاق که کم نیستن اینجا . 

جالبه بعضی حرفا هی تکرار میشن . مثل ادب . نوشته بودم ادب مثل عطر میمونه . فرق نمیکنه فقیر بزنه یا غنی . عبد با ادبه . بهترین عبد با ادبترینشونه . علامه تو تنهایی هم پاشو دراز نمیکرد که خدا حاضره . اینجا آخرش اینه که میگن طرف خرخونه ، خرپوله ، خرشانسه . خرکیفه .  آخرش اینه که خرت میکنن دیگه . برو نعم العبد شو بنده ی خدا . بندگی با ولش ولش نمیشه . ولش ولش آخرش میشه هلش هلش الی جهنم  .  جهنمت میشه حسرتی که میکشی . خزانه ی بانک مرکزی رو گذاشتن در اختیارت میتونی تریلیارد پول برداری رفتی چسبیدی به به یه هزاری میای بیرون . نمیگن خاک بر سرت . یک بانک پول در اختیارت بود اینو برداشتی آوردی ؟ راهش این نیست عزیز . باید در راه عبودیت با قدرت قدم برداشت . راه تهران از ماکو نمی‌گذره . اینطور نشه بعد ۸۰ سال متوجه شی یه عمر مسیر اشتباه رفتی ، مقصدت جای دیگه بوده . 

ارکان قدرتو باید بشناسی  . یک ، عبد عاقله ‌ . العلم سلطان  . باید بری دنبال علم . خداوند علمو در تلاش و عدم سیری قرار داده نه در تنبلی و سیری و راحت طلبی . دو ، قدرت روحی. قدرت معنوی . باید اول شجاعت در اقدام داشته باشی و دوم تاب آوریتو بالا ببری و از وسط راه جا نزنی . چای تو آب جوش رنگ و بوی خودشو میده بیرون . فکر می‌کنی اینجا رفتی بیرون راحتی میاد سراغت ؟ اشتباه می‌کنی . اینجا ایمانت بیشتر بشه همون قدر بلا و مصیبتت بیشتره . ایمان و ابتلا دو کفه ی ترازوی دنیاست . خودتو ، روحتو قوی کن که تاب بیاری تو آب جوش بلایا . سختی های دنیا دو نوعن . تقصیری و تقدیری . تکلیف خاص مثل شاگرد خاصه آقا معلم . متناسب با دانش آموز شما تکلیف بهش میدی . این برا اذیت کردنش نیست . شاگرد خوب همه ی اون چیزی که شاگردای دیگه دارن رو داره . تو داری بالاترش می‌بری چون جوهره ی اونو دیدی . دنیا کارگاهه . فقط کاره . راحتی توش نیست . راحتی هم باشه واسه اینه که نفس تازه کنی برا ادامه کار . راحتی جای دیگس عزیز . همه ملت ها از دولتشون ناراضین. همش تقصیر دولت ها نیست . مردم دیدشون به دنیا اشتباهه . سه ، قدرت بدنی . مومن ضعیف نیست . مومن به غذایی که میخوره اهمیت میده ، به نوع خوردنش اهمیت میده ، به سلامت جسمش اهمیت میده . ورزشش به راهه . چهار ، قدرت مالی . عبد خدا وضعش توپه . توانگره . لال شه اون منبری که میگه مومن نباید مال و مکنت داشته باشه . آب در کشتی هلاک کشتی است ، آب اندر زیر کشتی پشتی است . تو باید داشته باشی و پشتت گرم باشه . اگر گفتن قناعت ، نه قناعت در تولید . ما در تولید قناعت نداریم . قناعت در مصرفه . 

حواست باشه مومن 

زندگی بافتن یک قالیست;

نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی،

نقشه از قبل مشخص شده است،

تو در این بین فقظ میبافی،

نقشه را خوب ببین ، خوب بباف،

نکند اخر کار قالی بافته ات را

 نخرند...!

۰ نظر ۲۸ دی ۰۳ ، ۲۰:۵۰
Ham Saie

طوبی به بنده ی جلد مسجد 

۰ نظر ۲۷ دی ۰۳ ، ۱۳:۳۲
Ham Saie

 هٰذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسولُهُ ۚ وَما زادَهُم إِلّا إیمانًا وَتَسلیمًا

۰ نظر ۲۶ دی ۰۳ ، ۲۲:۱۶
Ham Saie
مروا کراما 
فقط چون محبوبشونو اونا هم دوس دارن 
۰ نظر ۲۶ دی ۰۳ ، ۱۷:۴۱
Ham Saie

«زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار
قالی زندگی ات را نخرند !»

۰ نظر ۲۶ دی ۰۳ ، ۱۳:۲۱
Ham Saie

وقتی میبینی مدتهاست چشمه های وجودت دیگه نمی جوشن و چیزی نیست تو رو سیراب کنه ، خودتو در معرض نفحه های بیرونی قرار بده . بشین چنتا سخنرانی خوب گوش کن ، چنتا حرف حساب که دوباره یادت بندازن کی بودی و واسه چی داری زندگی می‌کنی ...

اینجاشو دیگه به آخوند جماعت مدیونی . از ملا احمد نراقی گرفته تا قاضی و طباطبایی و همین اواخر صفایی حائری و امینی خواه ...

۰ نظر ۲۳ دی ۰۳ ، ۰۷:۲۳
Ham Saie

گاهی فکر میکنم نهایت لذتی که بعد مرگ به آدم میتونن بچشونن چیه . آدم حسابیا میگن عشقه . رضوان خداست . اصلا شراب طهورو میخورن که مست عشق خدا بشن . ولی قبل اون من دلم میخواد یه دل سیر نگاه کنم و لذت ببرم . اصلا دلم بریزه منفجر بشه از نهایت این لذت . بگم آقا جان شما اصلا با خوبا همنشین باشین بذار ما از دور نگاتون کنیم . تخت و سرر موزونة و باغ و ریحان نمی خوایم . از همون اولشم یه گوشه نون و ماستمونو می‌خوردیم . فقط بذارین تماشا کنیم کیف کنیم . قول میدیم همون نون و ماستم یادمون بره .  یا مثلاً فکر میکنم اگه برم کما چه لذتی می‌تونه از همه بیشتر باشه جز  اون علمی که یک آن میریزن تو وجودت که همه چیو می‌فهمی ، کلشو  که چی به چی و کی به کیه و ماجرا چیه . لذتی بالاتر از اون بعد مرگ مگه هست اصلا ؟ یا گاهی فکر میکنم الله اکبره یا الله اکبره. استرسش رو کدومه .  بعد میگم الله هم خودشه ، اکبر هم خودشه .  بذا بگم الله الله . الله الله ...

۰ نظر ۲۲ دی ۰۳ ، ۰۷:۲۰
Ham Saie

اون روز هم تو هم من دلمون میسوزه 

من به حسرت 

تو به افسوس 

۰ نظر ۲۱ دی ۰۳ ، ۰۱:۰۳
Ham Saie

آرام پیام داده که آقا به خدا مشکل داشتم برگه رو نتونستم بنویسم . یادته تو مدرسه گفتم مشکل خانوادگی دارم ؟ به خدا مادرم میخواد طلاق بگیره از خونمون گذاشته رفته . نتونستم بخونم . 

نمی‌دونم حرفشو باید باور کنم یا نه . با ادبه ، زرنگه . گفتم از ۲۰ ، ۱۶ میگیری تقریبا . خوبه که . از بقیه انسانیا خیلی بهتره . حتی از خیلی از تجربیا . جواب نداده هنوز . شاید راست میگه واقعا ...


۰ نظر ۲۱ دی ۰۳ ، ۰۰:۱۴
Ham Saie

از مسجد که اومدیم بیرون سوز سرما پوست صورتو خنجر میکشید . زنگ زدم محمد صدرا رو بذار زیر چادرت خیلی سرده . وادی رحمت یک ساعت تمام گریه میکرد « مامان مینا مامان مینا »و نمیتونستیم پیداش کنیم . چاقو می‌زدی خونم در نمیومد . ۱۳ بار زنگ زدم و جواب نداده بود . بعد یه ساعت بالاخره پیداش کردیم . هنوز از اینکه بدون جوراب و کفش بچه رو گذاشته بود و خودش رفته بود عصبانی بودم . بدتر حرفهای خاله زنکا بود که سر مراسم ختم یاید زخم زبونشونو میزدن که ببین بچه رو چطور آوردن بیرون جوراب و کفشم نداره. میخواستم بگم اینجا سر قبرم تموم نمیکنید ؟ کی یاد میگیرید زبونتونو بذارین تو دهنتونو به زندگی خودتون برسید ؟  محمد صدرا رو دادم بغلش . گریه کرد گفت واسه هانیه خیلی زود بود . خیلی . ۶ ماه نشده نامزد کردن . سوار ماشین که شدیم گفت می‌دونی چی شد .  ۲۰۶ خاله لیلا شب تو حیاط جرقه زده آتیش گرفته هیچیش نمونده . تازه خریده بودن . تو این یه هفته اینهمه اتفاق افتاده چی داره میاد سرمون . اون از صادق زاده که تو راه سیلوانا اونجوری شد ، این از هانیه ، اینم از خاله عشرت . گفتم یادته ۲۰۲۵ که شد گفتم امسال طوری میشه که سالهای قبل مقابلش هیچ به حساب نمیان ؟‌ بازم قراره راهمون به ماکو باز بشه و این اولش نیست . طوری نگام کرد که یعنی ... سرمو برگردونم به طرف مسجد . گفتم نه فقط ماکو ‌ . تو دلم گفتم ، سلماس ، تهران ، ارومیه ...

۰ نظر ۲۱ دی ۰۳ ، ۰۰:۰۷
Ham Saie

ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد ...

 

 

 

۰ نظر ۱۹ دی ۰۳ ، ۰۶:۰۸
Ham Saie

بودنت اونقدر به چشم نمیومد که نبودنت . 

مثل نفس ...

۰ نظر ۱۶ دی ۰۳ ، ۲۰:۱۶
Ham Saie

رزق و نعمتی که با اسراف از خونه بیرون ریخته میشه جاش دیگه پر نمیشه چون بجای شکر که استفاده از نعمت در محل خودشه ، کفران نعمت صورت گرفته . اسراف برکت رو از منزل میبره 

۰ نظر ۱۳ دی ۰۳ ، ۰۵:۵۲
Ham Saie

بعضیا از عالم ذر بارشونو بستن . بین راه پیاده میشن یه قهوه میخورن ، دل از بقیه میبرن ، سوار‌ میشن و میرن . یه عده دیگه بیشتر میمونن ، دور و برو میگردن ، عشق و حال و غم و غصه رو تجربه میکنن بعد بارشونو میبندن سوار‌ میشن و میرن . یه عده دیگه کارشون اینجام تموم بشو نیست . نصف بیشترشو نگه داشتن بعد مرگ تو برزخ راست و ریس میکنن به هر جون کندنی اونجا بارو میبندن و میرن . خدا به داد اونایی برسه که کارشون تو برزخم به جایی نمی‌رسه .

۰ نظر ۱۲ دی ۰۳ ، ۲۳:۰۲
Ham Saie

حس امسال رجب با سالهای قبل فرق داره  . از همون شهریور که تقسیم بندی انجام شد همه ی دلیلم برای تعطیلی چهارشنبه ها همین اعتکاف رجب بود که میفته به چهارشنبه . دنیای مجازی به من علم داده ولی شاید عصمت رو گرفته . چشم و گوش و دل نسل‌های قبل ما پاک‌تر از ماها بود چون مجازی نبود . حس میکنم این علم گرفته به اون عصمت رفته نمیرزه . مجاهده لازمه که پاک شد

۰ نظر ۱۲ دی ۰۳ ، ۲۲:۲۷
Ham Saie

بخاطر دنیا از دینت کوتاه بیای ، نه تنها به دنیات نمی‌رسی ، دینتم دادی رفته ...

۰ نظر ۱۲ دی ۰۳ ، ۱۸:۴۸
Ham Saie

چه شرفی ازین بالاتر که برای تو باشم 

۰ نظر ۱۲ دی ۰۳ ، ۰۶:۴۳
Ham Saie

یادم باشه این پیرهن بنفش راه راهمو دیگه نپوشم . هربار پوشیدم فرداش مریض شدم . تازه میفهمم اینکه میگن لباس عافیت بی راه نیست . عکسش که مصداق عینی داره .

دیگه تقریبا همه مریضن. سه شنبه از کفی راژان که میرفتم پایین حس کردم چشام دارن میسوزند ولی گفتم چطور ممکنه اینجا آلودگی باشه . اینا همه مه صبحگاهیه. مدرسه که رفتم دیدم همکارا مریض و گرفتار سرفه . دو ساعت بعدش سمیع معلم ادبیات خر خر کنان اومد اتاق دبیران . من گفتم تموم کرد بنده خدا . نفسش بالا نمیومد.‌چند دقیقه بعد کمی بهتر شد گفت باید اسپری آسممو میاوردم. دکتر گفته آسم خفیف گرفتی . برگشتم شهر ...  محمد الان یه ماهه مریض و گرفتار سرفه و بیمارستانه . محمد صدرا هم یه هفته است شبا نه خودش نه ما خواب نداریم از شدت سرفه هاش . من همینطور ، مینا ، مامان ، بابا . همه ... 

با این وضع فردا رو چطور باید برم مدرسه  خدا می‌دونه ...

۰ نظر ۰۷ دی ۰۳ ، ۱۴:۵۵
Ham Saie
امروز برای چند دهمین بار ثابت شد که حرف بقیه رو زدن در جمعی که خودشون حضور ندارن نتیجه ای جز ایجاد اختلاف و کینه و قهرهای جدید نداره. سازوکارش هم اینطوریه که یکی حرفی رو در مورد شخص غایبی میزنه ، شیطانی حرفی رو به شخص دیگری در اون جمع القا می‌کنه و گفتن این حرف همان و شروع اختلاف و کینه همان
۰ نظر ۰۶ دی ۰۳ ، ۲۲:۳۱
Ham Saie

بلا ثمره ی نزاع حق و باطله . اگر بلایی نیست یعنی مبارزه ای رخ نداده . هر چه بلا بیشتر یعنی حق و باطل در مراتب بالاتر در مقابل یکدیگر قرار گرفتن . این تا جایی پیش خواهد رفت که حق به اوج برسه و باطل به اوج . انتظار فرج رو اینجا باید داشت . چه در عالم درون چه در عالم بیرون  ...


پ ن : قطعا اینا همه اذیت و زحمته نه ضرر .

 قطعاً سننتصر ...


۰ نظر ۰۴ دی ۰۳ ، ۱۴:۲۵
Ham Saie

تماشای سیاه و سفید چشمان تو 

به اولین نگاه صبح 

۰ نظر ۰۳ دی ۰۳ ، ۰۶:۲۶
Ham Saie

یوسف بیا و بگو ...

«یا صاحبی السجن...

اربابان هزار رو و هزار سو و هزار رنگ بهترند

 یا خداوند یکتای چیره شونده بر همگان ؟ » ...

بیا و این صد پاره نفسمان ، هزار پاره دلمان یک تکه کن

دلمان یکدله کن ...

۰ نظر ۰۳ دی ۰۳ ، ۰۵:۵۴
Ham Saie
اوضاع امروز دنیا رو که بذاریم کنار ، اگر میگفتن پنج سال دیگه ، ده سال دیگه آقا قطعا ظهور خواهند کرد ، خیلیا شروع میکردن به ادای قرضا و نماز روزه های واجب و دیون و خودسازی . زبانم لال امر ظهور آقا محقق نشد ، آخرالزمان خود ما که تا اونوقت محقق میشه قطعاً. وقتش نرسیده یه تکون به خودمون بدیم دست خالی نریم ؟ 

الم
۰ نظر ۲۸ آذر ۰۳ ، ۰۶:۲۸
Ham Saie

«اینکه گفته شده بالمرٱة و نه للمرٱة از همین روست .

 زن از نگاه دبگر مرآة است . آیینه است .  هر جلوه ی نیکو در خود میبینیم ازوست . هر چه خوبیست ، هر چه تقرب است بازتابی از زنانگی های آفرینش است ... » . 

علی بزن

۰ نظر ۲۷ آذر ۰۳ ، ۱۹:۱۱
Ham Saie
تقید به ضرورت ، حیات و اسراف ، ممات نعمت است ...
 اسراف قوت ، اسراف وقت ، اسراف حرف ، اسراف لذت ، اسراف محبت ، اسراف مال ، اسراف گوشی ...
۰ نظر ۲۶ آذر ۰۳ ، ۲۰:۵۲
Ham Saie

مسئله اینه که من دقیقا متوجه نمیشم این تاوان چیه .

 قسم شکسته ؟ قسم اگه وجاهت عقلی و منطقی نداشته باشه اصلا موضوعیت نداره.

 سکوت شکسته ؟ مگه جواب سلام واجب نیست ؟ 

وقتای خالی سر کلاس ؟ میخوای من دقیقا چی بگم وقتی دانش آموز کشش نداره و براش جذاب نیست ؟ فرستنده هی سیگنال بفرسته ، وقتی گیرنده خاموشه به چه دردی میخوره ؟ بشینم نصیحت کنم که بهتره . 

کیفر گناه ؟ کدوم گناه دقیقا ؟ حداقل بفهمون ترک کنم ، جبرانش کنم . اینطوری نمیشه که .

آزمایش و امتحان ؟ با چی ؟ با بچه آخه ؟ که چی بشه ؟ که بیفتیم به چه کنم چه کنم و تضرع ؟ تا کجا دقیقا ؟

وضعیت این روزا هم شده مثل وقتایی که میبینم باهام حرف نمیزنه . میگم چی شده ؟

 هیچی ، سکوت ...

 خب بگو چی شده من از کجا بفهمم ؟ 

خودت می‌دونی . 

بابا ولله بالله نمیدونم . من اگه میدونستم که کاری نمی‌کردم ناراحت شی ؟ 

بعد شروع کنه به گفتن و گفتن . به حق با نا بحق و تو فقط باید بشنوی و هیچی نگی . حتی بعضی وقتا تصدیق کنی . چون تجربه ثابت کرده بخوای توضیح بدی بهتر نمیشه که هیچ ، بدتر میشه و شروع قهریه که طرف مقابلت هیچ جوره پا پیش نخواهد گذاشت برای آشتی و برای بار شونصدم شما باید پیش قدم بشی که اونم تازه کوتاه بیاد یا نه . 

کلا این نسل ، اصلا خودمو میگم به صورت دیفالت به چیزایی که میخوایم میرسیم ولی باید به اینجا مون برسه و   طوری از دماغمون بیاد که سر بشیم ، بعد همه چی که درست شد ، نوبت به پروژه بعدی کوفت شدن زندگی برسه .

۰ نظر ۲۵ آذر ۰۳ ، ۰۷:۲۱
Ham Saie

لیمو رو باید به وقتش خورد وگرنه تلخ میشه . خمیرو باید به وقتش بپزی وگرنه ترش میشه . غذا رو باید به وقتش بخوری وگرنه از دهن میفته . بعضی حرفارم باید به وقتش گفت وگرنه نگفته بهتر . خودتو خسته نکن . مخاطبت دیگه هیچ براش مهم نیست بگی یا نه ... 


۰ نظر ۲۵ آذر ۰۳ ، ۰۶:۳۸
Ham Saie

موقع امتحانات مدرسه و دانشگاه که میشد بیشتر از همیشه یاد تفریح و فیلم و مسافرت و کتابای نخونده میفتادیم . الان منم تو این شرایط که از همه طرف درگیر و تحت فشارم ، بچه ها که میخوابن ، می‌خوام بشینم دوباره انیمه و فیلمای چند بار دیده رو ببینم .  ... انگار نه انگار...

الحمدلله علی کل حال . شکرت ...

نام تو

۰ نظر ۲۲ آذر ۰۳ ، ۲۲:۵۰
Ham Saie

تو فیلم « her » شغل شخصیت اصلی نوشتن نامه برای بقیه مردمه . چرا تو عصری که هوش مصنوعی ها مثل سامانتا بهترین فرم و محتوا رو ارائه میدن یه آدم باید بشینه پشت گجت و چندین سال نامه بنویسه برای مشتریانش ؟

همین الانشم چت جی بی تی ، جمینای ، گروک و بقیه برات برنامه میریزن ، طرح درس میریزن ، مطلب مینویسن حتی همون نامه های فیلم او  رو هم می نویسن که در حد کار بهترین نویسنده ها و پلنر هاست . شاید تنها چیزی که دو نفر انسان رو برای هم نگه میداره خاطرات مشترک حاصل از تجربه های مشترکه . زمانی که با هم بودن ، برای هم بودن و به یاد هم بودن ، هرچه که برای طرف مقابل از خودشون گذشتن ،  اشکها و لبخندها ، دلشوره ها و بیم و امیدها ، شادی ها و غمها ، همه ی وقتی که برای هم صرف کردن ... هنوز هوش مصنوعی خیلی راه داره تا به این تجربه ی چندین ساله ی مشترک دو انسان برسه و جای یکیشونو پر کنه ...

Her

۰ نظر ۲۲ آذر ۰۳ ، ۲۲:۳۱
Ham Saie