یا جاری اللصیق ...

۰۳/۱۰/۲۱ ۰۰:۰۷:۲۳

بیست بیست و پنج

از مسجد که اومدیم بیرون سوز سرما پوست صورتو خنجر میکشید . زنگ زدم محمد صدرا رو بذار زیر چادرت خیلی سرده . وادی رحمت یک ساعت تمام گریه میکرد « مامان مینا مامان مینا »و نمیتونستیم پیداش کنیم . چاقو می‌زدی خونم در نمیومد . ۱۳ بار زنگ زدم و جواب نداده بود . بعد یه ساعت بالاخره پیداش کردیم . هنوز از اینکه بدون جوراب و کفش بچه رو گذاشته بود و خودش رفته بود عصبانی بودم . بدتر حرفهای خاله زنکا بود که سر مراسم ختم یاید زخم زبونشونو میزدن که ببین بچه رو چطور آوردن بیرون جوراب و کفشم نداره. میخواستم بگم اینجا سر قبرم تموم نمیکنید ؟ کی یاد میگیرید زبونتونو بذارین تو دهنتونو به زندگی خودتون برسید ؟  محمد صدرا رو دادم بغلش . گریه کرد گفت واسه هانیه خیلی زود بود . خیلی . ۶ ماه نشده نامزد کردن . سوار ماشین که شدیم گفت می‌دونی چی شد .  ۲۰۶ خاله لیلا شب تو حیاط جرقه زده آتیش گرفته هیچیش نمونده . تازه خریده بودن . تو این یه هفته اینهمه اتفاق افتاده چی داره میاد سرمون . اون از صادق زاده که تو راه سیلوانا اونجوری شد ، این از هانیه ، اینم از خاله عشرت . گفتم یادته ۲۰۲۵ که شد گفتم امسال طوری میشه که سالهای قبل مقابلش هیچ به حساب نمیان ؟‌ بازم قراره راهمون به ماکو باز بشه و این اولش نیست . طوری نگام کرد که یعنی ... سرمو برگردونم به طرف مسجد . گفتم نه فقط ماکو ‌ . تو دلم گفتم ، سلماس ، تهران ، ارومیه ...

۰۳/۱۰/۲۱
Ham Saie

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">