یا جاری اللصیق ...

یک دل سیر گریه کردم و آرام شدم . هم قبل از اذان توی حرم و هم توی مسجد .شکر خدا کارهایمان به سامان  است . دیروز صبح رفتیم مسجد کوفه و مسجد سهله . کم و بیش اعمال مسجد کوفه را انجام دادم . ولی ماما بیرون پیش ساکها مانده بود . نخواستم تنها بماند . نماز ظهر و عصر را در مسجد سهله خواندم و رفتم پیش مامان تا بقیه هم آمدند . کمی منتظر مینا ماندیم ، کمی منتظر یونس تا ساعت نزدیک دو شد . تاکسی گرفتیم به سمت نجف . هوای نجف بهتر از بقیه ی جاهاست . شلوغتر هم هست . مینا گفت من یک موکب میشناسم که پارسال می‌رفتیم  جای خوبی بود . افتادیم دنبال مینا . تا نزدیک غروب داشتیم راه می‌رفتیم . پیدا نشد . گفتم نزدیک حرم مسجد هندی هست . چون جایش کمی پرت است مردم نمی‌شناسند و کمتر به آنجا میروند . برویم همانجا . قبول کردند و رفتیم . اسکانمان دادند.رفتیم دنبال غذا با یونس . به غذای موکبها نمیتوانم اعتماد کنم . زیادی جمعیت و بهداشت ضعیف امکان بیماری را زیاد میکند  . از رستوران مرغ گرفتیم . برای مینا و مادرش هم ماسک فیلتر دار خریدم ‌ ماسک‌های خودشان کاغذی بود . خوابیدم  ساعت سه شب بیدار شدم و به حرم رفتم.بیش از حد شلوغ بود . نوافل را خواندم و زیارت را نگه داشتم برای بعد نماز صبح . برگشتم مسجد محل اقامتمان و خوابیدم . بیدار شدم و دعا را خواندم . مامان صدایم کرد تا برای صبحانه بیرون برویم . همه باهم . متوجه شدم کفشهایم را زده اند . پیرمرد بغل دستی اهل شیراز بود . همان لحظه گفت رفتم سرویس را پیدا کنم نتوانستم برگشتم . گفتم بیایید با هم برویم . دمپایی های مامان را پوشیدم و به مادر مینا گفتم شما معطل ما نشوید. اگر جایی میروید بروید . منو مامان هم با هم میرویم . برگشتم و سر راه یک جفت دمپایی خریدم . رفتیم با مامان نان و شیر و چای و پنیر گرفتیم و در یکی از موکبها خوردیم . برگشتیم . ماما برای زهرا خانوم و ثمین و بابا انگشتر خرید . من گفتم نمیخواهم . نگین انگشترهایم را از کربلا خریده بودم . از سنگ فروشی خود بین الحرمین . تکه های مرمر سنگ قبر قدیمی امام حسین است به شکل نگین انگشتر تراش خورده اند . دوتای خودم برای حلقه ی ازدواج که بزرگ‌ترند  و دوتای کوچولوها که اندازه شأن کوچک است ... برگشتیم و استراحت کردم . ماما برایم نهار آورد . بعد از ظهر رفتم وادی السلام . شهر آنطور شلوغ و سیل جمعیت ، وادی السلام فقط صدای پر زدن کبوترها بود . رفتم سر قبر آیت الله قاضی ، حضرت هود و صالح و برگشتم . نزدیک اذان مغرب است . دلم آواره است . بیقرار است . حیران است .عاشق است. اصلا نمیدانم چه بر سرم آمده . خیلی حرفهای دلم را نمیتوانم بگویم . زبانم الکن است . راه میروم خود بخود اشکم میریزد . یکبار بیشتر زیارت نتوانستم بروم . توی حرم یکی تو گوشم میخواند مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم ، که پنهان عشق او ورزم ، که پنهان عشق او ورزم .. .یکی دیگر می‌گفت  . ذره ی خاکم و در کوی توام جای خوش است ... 

یک نیمه شب است .  بیمار شده ام و رنگم پریده . دل درد امانم را بریده . نعنا و ماست خوردم شاید افاقه کند . با مامان حرف زدم که فردا تا ظهر حرکت کنیم . آنقدر شلوغ میشود شبها که نمیشود ماند . نمیدانم تصمیمش چه خواهد بود ...

چهار صبح است . شب را نتوانستم درست حسابی بخوانم . به داروخانه رفتم و دوا گرفتم . پول خون می‌خواهند برای دوا بس که گران است . حداقل کاش خوب شوم آنوقت دیگر پولش برایم مهم نیست . یک ساعت به اذان مانده و چراغها را زده اند . مردم نماز شب میخوانند . یونس وسایلش را گذاشت و رفت حرم . نه نای نماز خواندن دارم و نه حرم رفتن . میخواهم تمام روز را استراحت کنم تا بهتر شوم و فردا پیاده‌روی را شروع کنیم ...

اینترنت کار نمیکند . چندبار خواستم از دیروز صبح بنویسم نشد ... 
الان خیلی بهترم ...


۰ نظر ۱۱ آبان ۹۶ ، ۰۴:۳۵
Ham Saie
نکند خودش باشد... 
۰ نظر ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۸:۰۷
Ham Saie
ساعت نزدیک دو نیم نصف شبه . صبح زود مامان اینا بیدارمون کردن . تو سمت آقایون فقط منو یونس می‌خوابیم . موکب چون ته یه کوچس کسی خبر ازش نداره الا آشناهای خاص . ملت در به در دنبال جا و مکانن . ما اینجا ...
ماما بیدارم کرد که ما داریم میریم حرم میاین ؟ گفتم راه پرته . میرین گم میشین . صبر کنین مام بیایم . یونسم بیدار کردم و همه با هم رفتیم . یه تاکسی گرفتیم واسه شش نفر . خودمونو رسوندیم کنار حرم . خانوما گفتن صبحانه نخوردیم . تا ظهر ضعف میکنیم تو حرم . از اینور حرم شروع کردیم کلا بین الحرمینو دور زدن . به زحمت نونوایی پیدا کردیم . اونم پول ایرانو قبول نمی‌کرد . بدو اینور اونور که پول عراقی جور کنی . بعد برو سوپر مارکت که پنیر پاستوریزه پیدا کنی . یخورده طول کشید  یکی از همراهامون ناراحت بود که چرا نرفتیم حرم و دیر شد و فلان . بهانه کردم که حاج خانوم درست نیست مستقیم می‌رفتیم داخل حرم امام حسین . اول باید میومدیم از حضرت عباس اجازه می‌گرفتیم بعد  .( هرچند درستش اینه که خودتو بندازی تو بغل امام حسین) بالاخره راضی شد. هر کس یخورده نون پنیر خورد و قرار گذاشتیم ساعت ۱ به وقت کربلا جلو تل زینبیه بایستیم . از هم جدا شدیم ... 
من نمی‌دونم چیه ، چه حسیه ... تا پام رفت داخل حرم حضرت عباس و شروع کردم خواندن زیارت ، زیر دلم خالی شد . نمی‌تونستم کنترل کنم . اشک بین کلمه ها همینطور شر شر می‌ریخت .سلامو خوندم و دور و برمو نگاه کردم . یونس نبود . تنها رفتم زیارت . توی فضای ضریح ...  من هیچ وقت اصرار نمیکنم دستم به خود ضریح بخوره . دور می ایستم و نگاه میکنم . اینبارم کنار بودم ... حضرت عباس قبل هرچی برا من ادبش خیلی بزرگ بوده . یعنی غیرت و شجاعت و اینا به کنار . من مبهوت حیا و ادب حضرت عباسم . نمیدونم چطور باید کلمه پیدا کنم . شاید مهدی شجاعی تو سقای آب و ادب خیلی قشنگ توصیفش کرده که هنوز نخوندم کتابو ولی احتمالا حرف دلم باشه . اولین بار یه چیزی کشید منو سمت ضریح . بدون اصرار و تو اون شلوغی رفتم دستم خورد . بی هیچ فشار و اصراری واقعا . منم مبهوت که چطور شد اینبار . اومدم نماز زیارت خوندم چهارتا واسه چهار نفر . اجازه گرفتم و رفتم سمت حرم امام حسین . میگن آدم فقط یه جا تو دوراهی بمونه . اونم بین الحرمینه . سراتو می‌کنی اینور بغض میگیردت ، می‌کنی اونور اشک شر شر می‌ریزه . اصلا ...
حال دلم تو حرم امام حسین دیگه اوضاعی شد . ورودیم به باب قاسم امام حسن باز شد . هیشکی نبود . یه در که جلوش پرده کشیدن . پرده رو زدم کنار و بین در و پرده صورتمو گذاشتم رو در . تو اون شلوغی فک کن انگار یه لحظه همه جا خلوت و تاریک شده باشه . اذن دخولو خوندم و... 
۰ نظر ۰۷ آبان ۹۶ ، ۰۳:۰۶
Ham Saie
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۷:۲۲
Ham Saie
باب قاسم شد باب دل من ... خوشحالم . آرومم . خیلی ... ایستادم جلوی تل زینبیه تا مامان اینا بیان . واسه ساعت یک قرار داریم
۰ نظر ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۳:۲۲
Ham Saie

هنوز خیلی خامیم که بگیریم . امروز فهمیدم چرا به من نمیدنو تا امروزم ندادن . چون وصله ی تنم زیاده . جاگذاشتنیام زیاده . باید اول اونا رو جا بذارم  بجای اینکه بگیرم و بردارم بیارم . منو چه به گرفتنو حاجت روایی ؟ دیگه هیچی برا خودم نمیخوام .  از وقتی اومدم بدترین آدمی که دیدم خودم بودم . بی اغراق . با فاصله ی زیاد از هرکی که میشناسم. از مینا و مادرش . یونس و مادرش . همراهای اصفهانی مون . تازه هنوز چیزی نگذشته . حتی بیست و چهار ساعتم نشده ...

یونس بهم گفت شنیدم  بیست و هشت سالته . مامان و مینا داشتن تو ماشین گپ میزدن و معلوم شد مینا تو دانشگاه مامان درس میخونده و ارشد ریاضی شو گرفته و حالا معلمه فکر میکنم . از حرفهای مامانو مینا سن من به گوشش خورده بود . بهم گفت زود پیر شدی که ... سخت بوده زندگی  ؟

 سخت نبوده عزیز . من جلو روت نمی‌گم چون فکر میکنم آبروی نداشتم پیشت می‌ره . من بلد نبودم درست عمروم بیست و هشت سال کنم  ...

اومدیم کربلا . اصفهانیا جدا شدن . جلو ورودی بین الحرمین مامان اینا نشستن تا با یونس بریم دنبال هتل یا موکب . هتل نفری پنجاه تومنه هر شب . جفتمون صد تومن با مامان . مامان گفت دو سه شب بمونیم کربلا . اونسر خیلی شلوغ میشه نمیشه رفت زیارت . بعد میریم کاظمین و سامرا .از اونجا میایم نجف و پیاده روی رو شروع میکنیم . همراهامون قبول نکردن تو هتل بمونیم . گفتن بریم دنبال موکب . رفتیم . موکب نیست . موکبارو تازه دارن برپا می‌کنن . تنها به جا بود اونم واسه خانوما جا نداشت . رفتیم دو سه کیلومتر اونورتر موکب سید مهدی رو به زحمت پیدا کردم . باز بود . سید مهدی خودش داخل بود . کلی تحویلم گرفت و سلام علیک و اهلا و سهلا ... برگشتیم و مامان اینارو با خودمون آوردیم . راه دور بود . شاید دو سه کیلومتر . ناراحتی خانوما شروع شد . گفتم چطور می‌خواین صبح تا ظهر راه برین وقتی دو کیلومترو  سختتونه ... خانوما سختشونه را بیان . خیلی شلوغه مخصوصا تو ایست بازرسیا که مجبورن کل ساکارو خالی کنن . عرق از سر و روشون می‌باره . اونم با چادر مشکی ... رنگ مامانو و مینا و مادرش پریده بود و شرمنده شدم .

رسیدیم موکب سید مهدی . همه خوابیدن و من نتونستم چشم رو هم بذارم . دعامو تو همون موکب خواندم . غروب شد و بازم زیارت نرفتیم . نمی‌دونم چرا ولی یه حس گناه دارم . تا همین غروب فکر میکردم چرا اومدم . یه حس خلأ تو دلم بود . شبیه عذاب وجدان بعد یه گناه ... بی دلیل خاصی . یونس گفت اینا چرا شام نمیارن ؟ گفتم حتما زود اومدیم رفتن از بیرون تهیه کنن . گفتم بذا ده بشه نیاوردن میریم نذری چیزی پیدا میکنیم یا غذا میگیریم . تا اونور حرم پیاده رفتیم . ساعت یازده شب شد . غذای نذری هنوز بپا نشده . گفتم خودمون از بیرون میگیریم شش تا کباب ترکی میگیم نذر آوردیم . دروغ نیست که . نذر مادرمون میکنیم . رسیدیم موکب و غذای خانونارم دادیم . تا غذای ما تمام شد ، دیدیم پسر سید مهدی سفره باز کرد . آبگوشت عراقی بود، هندونه ، مرغ بریان ، ریحان و سبزی و نوشابه و ... اصلا یه وضعی. آدم شرمنده میشه از اینهمه محبت . ولی نمیشه هم نخورد . بی احترامی به میزبانه که غذا نخوری . خانوما اومدن طرف آقایون و شش نفری غذا خوردیم . برا فردا برنامه ریختن که چیکار کنیم . سفره رو که جمع کردن برامون چای شیرین آوردن ... 

ساعت یک نصف شب به وقت کربلاست . نمی‌دونم چند ایرانه . میخواستم یه عکس از موکب بگیرم ولی شبه و یونس داره می‌خوابه . عکسشو فردا صبح میگیرم و بعدا پستو آپدیت میکنم . اینترنت خوب نیست و گرونم هست . صد و پنجاه مگ هفته ای هیجده هزار ... حالم خیلی بهتر از نزدیک ساعت دهه الان . وقتی رفتیم غذا بگیریم گنبدو از دور میدیدم ولی دلم نمی‌خواست برم داخل حرم . حس میکردم آماده نیستم . بدم میومد از خودم و چراشم نمی‌دونستم . اشکم میومد و نمیومد . دلم غم داشت چشمم نه . بقیه شر شر اشک از چشاشون میچکه . خب من چرا نیستم تو اون حال ؟

تو زندگیم دختری مثل مینا ندیدم. حسی دارم انگار که هیچ کس تا این حد برام آشنا نبوده. عاشق شدم ؟ نمی‌دونم . شاید آره شاید نه . ولی می‌دونم به پای این دختر می تونم  بایستم .  هر روز خستگیمو به خاطرش بذارم پشت در و بعد بیام خونه یا طوری شد تا آخر  به پاش واستم ... زیباست و  مغرور و محکم رو باوراش . بیشتر از من شاید ...ولی شرایط ازدواجو دارم که پا پیش بذارم ؟ نمی‌دونم . شاید به خاطر بالا رفتن سنمه که آرومتر از قبلم ... اصلا چی دارم میگم ؟  برام الان هیچی مهم نیست و حرفشم نمیخوام بزنم . دلم امام حسینو میخواد که دلم براش بلرزه . مثل این جوونا که تیپشون چاله میدونی و مدل میدون شوشه ولی اونقدر آقارو دوست دارن که لال موندم جلوشون . خورد شدم از کوچیکی خودم . می‌خوام صدبار بگم عشق دلیل نمی‌خواد . مثل اینا باید دیوونه بود . نه که لخت شد و تو سر و صورت زد . بدم میاد ازونا . ولی چرا من امسال دلم نمیریزه . اشکم نمیاد .‌‌‌..  

حالا اشکم سر خورد و افتاد رو بالش . می‌خوام بزرگ بشم . اول باید کوچیکی خودمو میدیم . امروز دیدم . از ته دلم .

۰ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۵۷
Ham Saie
یه ربع شش رسیدیم مرز مهران . مرز خسروی بسته بود . طبق معمول ماما آدمای خودشو پیدا کرده  . یه مادر و دختر جوون. برنامه ی سفرم ریختن تازه . منم این وسط برگ چغندر :)
۰ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۸:۳۵
Ham Saie
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۱:۵۳
Ham Saie
۰ نظر ۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۱:۰۰
Ham Saie
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ آبان ۹۶ ، ۰۵:۰۳
Ham Saie

گفت پروردگارا به من بیاموز که نعمتی را که بر من و والدینم ارزانی داشته ای شاکر باشم و عمل صالحی که رضای تو در آن است انجام دهم و مرا به رحمتت در صف بندگان صالح خود وارد نما 

۰ نظر ۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۸:۵۰
Ham Saie

مگه میشه یه آدم اینقدر نازنین ، اینقدر گل ، اینقدر همه چی تموم ، اینقدر دوست داشتنی مثل دکتر صابری ؟ 

 


دریافت
۰ نظر ۰۱ آبان ۹۶ ، ۱۷:۲۲
Ham Saie

"درس اول از کتاب دینی سال دهم: «هدف آفرینش».
فکرش را بکنید، باید در دو جلسه، یعنی چیزی حدود دو ساعت و نیم هدف آفرینش این جهان را برای کلی دانش‌آموز توضیح بدهی.
همه سال را هم اگر درباره همین مساله حرف بزنیم، هنوز هم کم گفته‌ایم.
جلسه قبل با بچه‌ها بحث کرده بودم و کلی سوال برای‌شان درست شده بود.
این جلسه، سمت راست تخته نوشتم هدف آفرینش و بعد از سمت چپ شروع کردم. پرسیدم ما داریم چه کار می‌کنیم؟ کاغذ کوچکی را بین بچه‌ها توزیع کردم و خواستم رویش سه کار مهمی را که این روزها به اختیار خودشان انجام می‌دهند بنویسند. کار مهمی یعنی کاری که بیشترین وقت را ازشان می‌گیرد یا بیشتر از همه به آن فکر می‌کنند.
بعضی از کارهای‌شان را گفتند و روی تخته نوشتم: مردم‌آزاری!، بازی، خوردن، خوابیدن، درس‌خواندن، ورزش، کار و آخر سر هم موارد منکراتی!.
تمام که شد، پرسیدم چرا این کارها برای‌مان مهم شده؟ چرا این‌ها را انجام می‌دهیم؟
یکی گفت چون دوست داریم، گفتم چرا دوست داریم؟ یکی گفت خب چون بهشان نیاز داریم. نوشتم ما به چیزهایی نیاز داریم برای همین بهشان علاقه‌مند می‌شویم و بعد انجام می‌دهیم و عادت‌مان می‌شود.
گفتم درست است اما کافی نیست، بعضی وقت‌ها ترس از چیزی ما را به آن علاقه‌مند یا به کاری ترغیب‌مان می‌کند، خیلی وقت‌ها تبلیغات، علایق ما را شکل می‌دهند و ما را به سمت کاری سوق می‌دهند.
کار که به این‌جا رسید، گفتم خیلی از آدم‌ها سطح تفکرشان تا میانه‌های این راه است. کاری را انجام می‌دهند که دوست دارند اما هیچ وقت فکر نمی‌کنند چرا دوستش دارند. دلیل کارهای‌شان «دوست‌دارم»، «دلم می‌خواهد» و «عشقم کشید» است.
عده کمی، قدری بیشتر فکر می‌کنند و علاقه‌های‌شان را بر اساس نیازها تنظیم می‌کنند.
گروه خیلی کم‌تری هم هستند که درباره نیازهای‌شان هم فکر می‌کنند. دنبال پیدا کردن نیازهای واقعی‌شان هستند، حواس‌شان هست خیلی وقت‌ها ما هوس‌ها را با نیازها اشتباه می‌گیریم و دنبال هوس‌ها می‌رویم. هوس پول بیشتر، هوس قدرت بیشتر، هوس خودنمایی و این‌ جور چیزها.
گفتم این آدم‌ها باید یک ملاک داشته باشند که نیاز را از هوس تشخیص بدهند، پرسیدم چه جور ملاکی می‌شود پیدا کرد؟ چه جور دلیل و منطقی؟
کسی جوابی نداشت.
گفتم ساده‌اش می‌شود این: نیازها چیزهایی هستند که ما رشد می‌دهند و هوس‌ها آن‌ها که به ما آسیب می‌زنند. 
سوال‌های من اما تمامی نداشت، آهسته گفتم حالا چه چیزی .

از ابتدای کلاس تا به این‌جا با سوال بمب‌باران‌شان کرده بودم و حالا رسیده بودیم به قدم‌های آخر.
گفتم هر چیز که در این جهان در مسیر هدف آفرینش باشد، رشدمان می‌دهد و هر چیز بر خلاف هدف آفرینش، آسیب‌مان می‌زند. مثل رودخانه‌ای که اگر هم‌سو با جریان آبش باشی، به اقیانوس می‌رسی و اگر در مسیر خلاف جریان آب باشی، خسته و درمانده و ناکام می‌مانی.
اهمیت شناخت هدف آفرینش این‌جاست. قرار است تلاش کنیم و ملاکی پیدا کنیم برای درستی و نادرستی انگیزه‌های رفتارهای‌مان.
حالا نگاه کنید به این هستی، ببینید هدفی برایش پیدا می‌کنید؟ ببینید هدفی برای آفرینش انسان پیدا می‌کنید؟
همه هستی در تعامل با ما دو کار مهم می‌کند. اول این‌که بستر زنده بودن را برای‌مان مهیا می‌کند و دوم این‌که مسیر شناخت را برای ما باز می‌کند، مسیر شناخت خدا را.
از تماشای سنگ‌ریزه‌های پای یک گلدان تا ستاره‌های آسمان، می‌توان ردی از خدا پیدا کرد و راه به شناخت خدا باز کرد، می‌توان، اگر ما هستی را با چشم باز ببینیم و خوب توجه کنیم.
هر کس، به هر اندازه خدا را بشناسد، می‌تواند همان‌قدر خدا را بندگی بکند. این همان است که در قرآن فرمود: «ما جن و انسان را خلق نکردیم، مگر برای این‌که ما را عبادت کنند.»
گفتم اجازه بدهید آخرین سوال را هم بپرسم، وقتی از عبادت کردن حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟
گفتم ریشه عبادت از عبد است، عبادت یعنی بندگی کردن، یعنی آقا نبودن. یعنی ندیدنِ خود و شکستنِ خود و سر فرود آوردن در برابر کس دیگر. بندگی کردن یعنی خودت را از برج عاج منیّت، پایین پرت کنی.
اگر کسی خودش را از برج خویش‌خواهی پایین انداخت، آن‌قدر اوج می‌گیرد و بالا می‌رود که در خیال هم نمی‌گنجد. مسیر آفرینش این‌طور است، قانون هستی این است، هر چه بیشتر بنده باشی، بیشتر سروری، هر چه بیشتر خودت را نخواهی، بیشتر می‌خواهندت، هر چه بیشتر سکوت کنی، جهان را بیشتر پر می‌کنی.
تمام شد.
گفتم حالا برای هفته بعد، همان سه کار مهمی را که روی برگه‌ها نوشته‌اید، برای خودتان تحلیل کنید. قدم به قدم. ببینید چقدر هم‌سو با مسیر هستی هستید؟ چقدر کارهای‌تان شما را رشد می‌دهد؟ اصلا چقدر از معنا و جهت و نتیجه کارهای‌تان مطلع هستید؟"

mrarasteh@

۰ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۴:۲۳
Ham Saie

" در این جهان کمتر دو چیزی به اندازه‌ی «قدردانی» و «عادت» مخالف و ناقضِ هم‌اند. قدر چیزی را دانستن یعنی که هر دم از او به شگفت آمدن، یعنی که متوجه بودن.
به محض خو کردن به هر چیز فراموشش می‌کنیم؛ خواه اخم مردم پراگ باشد، خواه لبخند مردم واشینگتن، خواه این باران پاییز که نرم می‌بارد، خواه رفیق خوبِ درست، خواه تک‌درختِ وسط حیاط، خواه او که دوستش می‌داری و خواه حتا نفسی که می‌کشی. خو کردن یعنی حذف جزئیات. به هر چه خو کنی فراموشت خواهد شد که قدردانَش باشی. حتا نفسِ «مفرح ذات» هر نفسی نیست، تنها آن نفسی است که قدردان و متوجه‌اش هستیم.
حتما حواس‌تان به تفاوت ظریفی که میان «خو کردن» و «اُنس گرفتن» وجود دارد هست. 
مأنوسِ کسی یا چیزی یا جایی که باشید درباره‌ا‌ش دقیق می‌شوید. اگر فقط خو کرده باشید اما عادت، هوشیاری و کنج‌کاوی و توجه را، لذت تماشا را از نگاه‌تان می‌گیرد. شگفتا که چیزها به محض «همیشه» شدن فراموش می‌شوند. 
مولانا می‌گوید «چشم تو وقفِ باغِ او». به پاییز پشتِ فنجان قهوه‌ام نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم اگر بخواهی باغ را ببینی باید چشم خود را وقف آن کنی و باغ در هر چیز و همه چیزی هست. مثلا دیدنِ باغ آدم‌ها، یعنی دیدن آن گوشه‌ی خُرم وجودشان که هرچه کمتر به آن عادت و بیشتر دقت کنیم، بیشتر می‌بینیم و بیشتر سپاس‌اش می‌گزاریم. 
آن وقت به زندگی و آنها که دوست‌شان می‌داریم قدرشناسانه نگاه‌ می‌کنیم، در دل‌مان قند آب می‌شود و با خودمان تردید می‌کنیم که: «ندانم باغ فردوس است یا بازار عطاران». "

Fahimeh Khezrheidari

۰ نظر ۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۶:۳۹
Ham Saie
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۱:۲۹
Ham Saie



۰ نظر ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۱:۰۱
Ham Saie

 



مدت زمان: 4 دقیقه 16 ثانیه  click

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۲۰:۵۰
Ham Saie
۰ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۰
Ham Saie
۰ نظر ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۰
Ham Saie

حسب گزارشات دریافتی نوه دار شدیم ...


 

 

 


مدت زمان: 3 دقیقه 37 ثانیه 

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۵
Ham Saie

بیم شاخه علم است و امید شاخه یقین است، و حب شاخه معرفت .

نشان بیم گریختن است و نشان امید طلب ، و نشان حب، آن است که در ایثار آنچه که را دوست دارد دریغ نورزد.

پس چون علم در سینه مؤمن تحقق یابد، ترس پدید آید و چون خوف، درست آید، گریز از غیر خدا پیش آید و چون کسی بگریزد، نجات یابد

 و چون نور یقین بر قلب تابیدن گیرد، فضل الهی مشاهده شود و چون یقین در او رسوخ کند، امید پدید آید و چون شیرینی امید بچشد، در طلب آن شود.

چون به طلب برخیزد، گم شده خویش را بیابد و چون نور معرفت تجلی یابد، نسیم محبت و عشق در قلب وزیدن گیرد و چون نسیم محبت وزیدن گرفت، و انسان در سایه محبوب انس یابد و او را بر ماسوایش ترجیح دهد و به اوامرش مبادرت و از نواهی اش اجتناب ورزد و آن دو را بر هر چیزی مقدم بدارد. هرگاه با رعایت اوامر و نواهی محبوب بر خوان انس او نشیند، به روح مناجات قربش و اصل خواهد گشت.

این اصول سه گانه مانند: حرم، مسجد و کعبه است که اگر کسی داخل حرم شود، از خلق ایمنی یابد و چون داخل در مسجد شود و بر اندام او از آلودگی به گناه ایمن باشد و اگر داخل کعبه شود، قلبش از اشتغال به چیزی جز ذکر خدای تعالی در امان ماند.

پس ای مؤمن! چنانچه در حالی هستی که اگر در آن حالت بمیری، با رضایت خاطر خواهی مرد، بر توفیق و حفظ الهی شاکر باش؛ و اگر چنین نیستی، خویش را به حالتی نیک و درست انتقال ده و بر عمری که در غفلت گذرانده ای پشیمان شو و در تطهیر ظاهرت از گناهان و پالایش باطنت از عیوب و کاستیها از خدای تعالی مدد بجوی و قلبت را از دام غفلت برهان و آتش شهوت را در خرمن نفست خاموش نما ...

۰ نظر ۱۹ مهر ۹۶ ، ۰۶:۱۴
Ham Saie
۰ نظر ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۸
Ham Saie
"حتى اذا اتوا على واد النمل قالت نملة یایها النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده 
و هم لا یشعرون ...
فتبسم ضاحکا ..."
به سان موری که جان دادم به زیر قدوم غملشگر سلیمانیت  
و تو دانستیو به حال من خندیدی ...



۰ نظر ۱۸ مهر ۹۶ ، ۰۵:۵۲
Ham Saie
۰ نظر ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۶:۵۷
Ham Saie
در بیابان طلب گرچه ز هرسو خطریست
میرود حافظ بیدل بتوالای تو خوش ...
۰ نظر ۱۶ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۷
Ham Saie

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۶:۰۷
Ham Saie
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه ...
۰ نظر ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۳
Ham Saie

یک حدیث هم بخوانم که اوقات شما به جا بیاید؛ راوی میگوید: از حضرت صادق (ع) پرسیدم: «بِأَیِّ شَیٍْ یَعْلَمُ الْمُؤْمِنُ بِأَنَّهُ مُؤْمِنٌ؟» یابن رسول الله! چه راهی هست که ما بفهمیم مؤمن هستیم یا دیگری مؤمن است؟، حضرت فرمود: ببینید تسلیم به خدا دارد؟ رضایت دارد به آن چیزی که وارد می شود بر او؟«المؤمن لا تختله کثرة المصائب»، مؤمن سختی ها را یک چیزمعمولی میداند و زیادی سختی ها او را از تسلیم و رضا به قضای الهی باز نمی دارد، در تمام شرایط همان تسلیمی که دارد، دارد! خداوند یک اعلامیه دارد، یک اعلامیه دیگران می دهند و یک اعلامیه خداوند متعال می دهد. اعلامیه حضرت حق این است: یقول الله عزّ و جلّ مَن لَم یَرضَ بقَضَائی وَ لَم یَشکُر لنَعمَائی و لَم یَصبِر عَلَی بَلائِی فَلیَتّخِذ رَبّاً سِوَائِی»؛ اگر کسی در بلاهای من صبر نمی کند و به قضای من رضا نمی دهد،برای خود رب دیگری بگیرد! آدم خوب این طور است (کالحَمامَةِ الَّتی تُوخَذُ فَراخُها مِن وَکرِها ثُمَّ تَعُودُ إلیه) کبوترمی بیند بچه هایش را جلویش سر می برند،اما دو مرتبه سرش را پایین می اندازد و با کمال تسلیم در لانه اش میرود، بنابراین اگر بخواهی بفهمی که مؤمنی یا نه؛ ببین که تسلیم در برابر اراده الهی و در برابر حوادث داری یا نه! . .

tabatabaei14

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۴
Ham Saie
۰ نظر ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۷:۵۰
Ham Saie
۰ نظر ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۲
Ham Saie
۰ نظر ۱۳ مهر ۹۶ ، ۱۱:۰۲
Ham Saie

مادر و پدر که باشی حاضری تمام درد و بیماری فرزندت را به جان بخری که شاهد یک لحظه بی قراریش نباشی  .جانم به جانهایی آنچنان بستست که میخواهم سرنوشت، تمام غمها و غصه ها و فقدانها و گرفتاریشان را به پای من بنویسد که لحظه ای غم نگاهشان را نبینم ... 

۰ نظر ۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۵:۵۷
Ham Saie
۰ نظر ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۷:۲۴
Ham Saie
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت ...
۰ نظر ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۹
Ham Saie
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت برو بگماشتیم ...

۰ نظر ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۷
Ham Saie
از بن هر مژه ام آب روانست بیا
اگرت میل لب جوی و تماشا باشد ...
۰ نظر ۰۹ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۳
Ham Saie
اینچنین موسمی عجیب باشد
که ببندند میکده بشتاب ...
۰ نظر ۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۲
Ham Saie

بنشین لیلا ! این طور با چشم های غم گرفته و اشکبار ، به من خیره نشو. من آتش این دل سوخته را؛ این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمی توانم کرد. هر چند تو هر روز بر زخمهای من مرهمی تازه گذاشتی و من هر روز بر جگر دندان گزیده ی تو جراحت تازه ای نشاندم ، اما کیست که بتواند این همه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد؟! این سیل اشک آتش گون از زیر پایش جاری شود و ایستاده بماند؟!

 بیا لیلا ! بیا و تاب بیاور و آخرین ورقهای حادثه را هم از چشمهای من بخوان! من دیگر بنای زنده ماندن ندارم. مانده ام فقط برای نهادن این بار؛ ادای دِین ؛ انجام فریضه . و کدام بار، سنگین تر از خبر شهادت سوار؟ و کدام دِین شکننده تر از بیان ان ماجرا خونبار ؟ و کدام فریضه ، سخت تر از خواندن مرثیه ی یک دلاور برای مادر ...

۰ نظر ۰۸ مهر ۹۶ ، ۰۰:۰۶
Ham Saie
مادر یعنی بر قله ی سبلان برف بنشیند ، سرمایش تا آنجا برسد و او فارغ از هر چیز دیگری صدها کیلومتر انسوتر نگران خواب شب پسرکش باشد که نکند پنجره را باز بگذارد ،رویش را نکشد که مبادا درد کلیه اش دوباره عود کند ...
۰ نظر ۰۷ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۰
Ham Saie
هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد ...
۰ نظر ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۷:۲۰
Ham Saie

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست

خیال آب و گل در ره بهانه ...

۰ نظر ۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۰
Ham Saie
گفتم هوای میکده غم میبرد ز دل
گفتا خوش آنکسان که دلی شادمان کنند ...
۰ نظر ۰۵ مهر ۹۶ ، ۱۷:۰۸
Ham Saie
۰ نظر ۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۵:۳۸
Ham Saie
۰ نظر ۰۳ مهر ۹۶ ، ۱۵:۴۰
Ham Saie
زلف خاتون ظفر شیفته ی پرچم توست
دیده ی فتح ابد عاشق جولان تو باد ...
۰ نظر ۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۱
Ham Saie
خدا جان بیا دوباره امروز اول مهرمان باشد . میشود ؟ هوم ؟
۰ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۸:۳۸
Ham Saie

خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا

همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم ...


#حسین

۰ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۸:۳۶
Ham Saie
✅ یک آیه از جزء 18

 و الَّذینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ (3 مؤمنون)

 و آنان که از [هر گفتار و کردارِ] بیهوده و بی فایده روی گردانند.

🔸 لهو و لغو

اگر ما این مجموعۀ زندگى و این مجموعۀ مرتبط و منسجم را در نظر گرفتیم، لهو و لغو در این مجموعه، با لهو و لغو در یک مقطع جدا و منقطع‏ از مجموعه‏ ها، مفهوم متفاوتى پیدا مى‏ کند.

در این آیه‏  لغو را با سنّت نمى ‏سنجند، که لغو را با اهداف مى‏ سنجند. 
حجى که با هدف حسین نخواند، لغو است، حتى ذنب است. 

◽️ اعراض از هدف، لغو را معنا مى‏ کند؛ 
یعنى اگر تو مى ‏خواهى ببینى این کار لغو است یا نه، درست است یا غلط، باید ببینى با هدف تو هماهنگ است یا نه. 
این ارتباط تنگاتنگ در این مجموعه زنده، با هدف، لغو را مشخص مى ‏کند؛ یعنى عامل مشخص کننده عمل در این شرایط، تنها سنت ‏ها و حدود شرعى قضیه نیستند، بلکه اهداف تو هستند که وضعیت تو را مشخص و روشن مى‏ کنند و اینجاست که اگر آدمى بخواهد بسنجد و بفهمد باید این چنین مجموعه ‏اى را با هم بسنجد.

🔻 ما خیال مى ‏کنیم که‏ سنت‏ و استحباب عمل ما را از لغو مى ‏رهاند در حالى که‏ لغویت‏، با جهت‏ مشخص مى ‏شود. مادام که هدفى و طرحى و برنامه ‏اى نباشد خوبى‏ هاى تو لغو است و حتّى واجبات تو در جاى خود ننشسته و حج تو به نفع یزید تمام شده و طاعات تو، قدرت‏ هاى شیطان را بهره‏ مند ساخته است. بى ‏جهت نیست که در این سوره‏ با این تعبیر، از لغو سخن مى ‏گوید: 

🍃والَّذینَ هُمْ عَنْ اللَّغْوِ مُعْرِضُون🍃

نمى ‏گوید الذین هم عن اللغو مجتنبون؛ از اجتناب و کناره ‏گیرى و ترک سخن نمى ‏گوید. از اعراض سخن مى‏ گوید و اعراض و اقبال، لازمۀ توجه و عدم توجه به جهت و هدف است. حد لغو با اعراض از جهت، مشخص مى ‏شود.

زندگى ‏اى که معارف ما، آمال ما، احوال ما و اعمال ما در آن با هم گره بخورند و لغو و ذنب ما در این مجموعه معنا شود.
الآن، وقتى که مى ‏خواهیم گناه‏ ها را جمع بندى کنیم به چیزهاى محدودى مى ‏رسیم، مى‏ گوییم این گناه است، در حالى که در آن نگاه، هر چه که تو را به هدف‏ نرساند گناه است؛ «انَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثاناً » (1) آنچه جز خدا باشد وثن است. هر چه را جز خدا بپرستید وثن مى ‏شود.
این نگاه مجموعى است که وضعیت عمل من را مشخص مى ‏کند.


صفایی حائری
۰ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۵:۳۲
Ham Saie

ماتیلدا : من دیگه بزرگ شدم لئون ! از این به بعد فقط سنم زیاد میشه 
لئون : اما من به اندازه کافی سنم زیاد شده ، وقتشه که یکم بزرگ بشم ...



۰ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۵:۱۴
Ham Saie
روزی که قبض روحمون قراره بکنن هیچ کدوم  عبادتا و مستحبات  یه آدمو تحویل نمیگیرن بلکه آدمی که اون عبادات ازش ساخته رو تحویل میگیرن . نمیگن تو هزار رکعت نماز خوندی جات اون بالاست تویی که دو رکعت خوندی جات اون پایینه . میگن دو رکعت تو چی ازت ساخته و هزار رکعت تو چی. از واجبات که بگذریم برا یه مسلمون هیچ کدوم ازین مستحبات خودشون به تنهایی موضوعیت ندارن جز خضوع و خشوعی که با اونا قراره از آدم بیرون بیاد . اون صبری که بدست بیاره تا تو گرفتاری خرجش کنه ، اون زبونی که باید در بکشه وقتی عصبانیت کورش کرده . حالا برو نماز شبتو با نماز جعفر شروع کن . اگه تره برات خورد کردن . مهم اون سختیه که برا امر مهمتر به خودت بچشونی ، که چقدر از خودت و خوستت بزنی ، چقدر تحمل و طاقتتو زیاد کنی که طول روز دل و زبونو چشمتو حفظ کنی . ببینی چقدر با این کارا صیقل میخوری تا صاف شی ،  چیزی نباشی جز عباد الرحمن ... که بت بگن  " فادخلی فی عبادی  ، فادخلی جنتی ... "
۰ نظر ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۴:۲۱
Ham Saie