این صاحبنا ...
سه بار لرزیدم . دست و پایم یخ بود . ورای طاقتم بود . اولین بار کنفرانس برلین ۱۳۷۹ . زنی برهنه شد و شروع کرد به رقصیدن . هنوز صحنه ی شطرنجی تلویزیون را یادم است . تا چند روز حالم خوب نبود . مگر میشود لخت شد جلوی آنهمه آدم ؟
بار دوم ، عنوان خبر این بود . پدری، دختر ۱۹ ساله خود را به مدت ۲۴ سال در زیرزمین خانه زندانی میکند و در این مدت بارها او را مورد آزار جنسی قرار میدهد. حاصل آن اتفاق ها تولد ۷ فرزند بود.هنوز چهره ی کریهش را یادم هست . شوکه بود . ورای طاقتم بود . مگر میشود ؟
بار سوم بردگان لولیتا و اینبار ماجرای اپستین . یک فیلم ده ثانیه ای بند بند وجودم را پاره کرده است . میخواهم زجه بزنم ، دارم متلاشی میشوم ، صدای گریه پسرک هنوز در گوشم است . همسن محمد صدرای من است ... چه بر قلب تو گذشته یا صاحب الزمان که شاهد بودی بر تمام اینها . من بمیرم برای این غربت و درد . بمیرم ...
این صاحبنا ، این امامنا...