آبستن ...
« کسى که مىخواهد براى رسیدن به یک دارو، تمام داروخانه را ببلعد به قبرستان خواهد رسید، چون از تمام داروخانه، او بیش از یک قرص و یا کپسول نیاز ندارد. آنها که در تمام قرآن پرسه مىزنند و سرگردانند، به جایى نخواهند رسید و حتى گرفتار هزار اشکال و هزار سؤال تازه خواهند شد،..
.در مشهد با جوانى روبرو شدم که هنرمند بود و هنردوست و مشتاق فیلمها و نمایشنامهها تاحدىکه پیش از آمدن فیلمها و نمایشنامهها به روى صحنه، او مىبایست آنها را مىدید.
او با این عطش، از آن آبها و سرابها زده شده بود و با صمیمیتى عمیق که مرا بیچاره مىکرد، مىگفت مىخواهم خوب بشوم و این جمله را نه با لبهایش، بلکه با هر سلولش زمزمه مىکرد.
من مدتى با او بودم و به جاى گفتن، از او شنیدم و از او پرسیدم تا اگر خیال تنوع طلبى دارد، خستهاش کنم تا به جاى تنوعها به تحرکها رو بیاورد.
بسیارى از آنها که به مذهب رو مىآورند، به خاطر خستگى از لامذهبى و تکرار آن محیطهاست. آنها طالب یک تنوع جالبتر و زندهتر هستند، نه دوستدار یک تحرک و دگرگونى اساسى.
یک شب ماه رمضان نزدیک سحر بود، از حرم به سمت خانه مىآمدم.
حالى داشتم که یک کلمه برایم سنگینى صد کیلو بار را داشت که باید آن را با زبانم به دوش بگیرم.
این حالت براى من خیلى خوش و خیلى خوب است. در این حالت از هر چیز خستهام و در خستگىها مىتوانم به وازدگىها و آزادىها برسم و مىتوانم جهشهایى داشته باشم.
در این حال دوباره به او برخورد کردم.
او از سر شب تا همان وقت در صحن به انتظار من بوده و با دوستانم صحبتهایى داشته. چند نفرى او را دوره کرده بودند و حسابى بارش کرده بودند. حس مىکردم، کلافه هم شده بود.
او با چند نفر دیگر همراه بود. داستان شبش را گفت و این بار با شرم خاصى طلبش را نشان داد، که مىخواهم خوبتر بشوم.
من راستى کلافه بودم. درست مثل بازیکنهایى که آخر بازى بىرمق شدهاند و دیگر حالى ندارند و توپ را بىحساب مىزنند و به دنبال توپ نمىدوند. منتظر هستند اگر توپ به پایشان خورد پاى خود را تکان بدهند.
من مثل همینها بودم، با این تفاوت که باید به دنبال توپى که چند کیلومتر آنطرفتر افتاده بدوم.
راستى ریاضتها چقدر شکل عوض مىکنند. آنوقتها که مىخواهى مثل بلبل حرف بزنى و خودت را نشان بدهى، باید خفه باشى و هنگامى که حال گفتن ندارى و کلمهها برایت وزنههاى سنگین هستند، باید تا صبح، وزنهبردارى.
در درونم غوغا بود. خسته بودم. حال من، حال گفتن نبود، ولى چارهاى هم جز گفتن نبود. آرام ولى بىرمق از او پرسیدم مىخواهى خوبتر بشوى؟
با تمام وجودش جواب داد، بله.
گفتم خوبى چیست؟ خوبى، ثروتمند شدن، عالم شدن، قدرتمند شدن، مشهور شدن و محبوب شدن است؟من داشتم راه مىافتادم و او داشت گرفتار مىشد. صمیمیتش مىخواست آبستن بشود و بار بگیرد.
گفتم یک خوبى داریم و یک خوشى، تو کدامش را مىخواهى؟ خربزه براى مریض خوش است ولى خوب نیست. دارو براى او خوب است ولى خوش نیست. تو کدام را طالب هستى؟
مجبور بود بگوید خوبى را مىخواهم، هرچند ناخوش باشد و گفت.
پرسیدم خوبى چیست؟ و براى رسیدن به خوبى باید چه بکنى؟
کمکش کردم جواب داد: خوبى آن است که کمبودهاى مرا پر کند و کسرىهاى مرا جبران کند، به من بدهد، از من نگیرد. این خوبى است، اما راهش را نمىدانم.
گفتم قرآن، هم خوبى را نشان مىدهد، که در این عنوانها و اسمها و اینسو رفتنها و اینسو آمدنها نیست:
لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُم قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَومِ الْآخِر.١
خوبى این نیست که رو به شرق و غرب بیاورید، بلکه خوبى در گرایش و عشق به اللّه و گرایش و عشق به ادامهى انسان و روز دیگر است.
خوبى در عشق و عمل و عهد و وفا و صبر، خلاصه مىشود، چون اینها انسان را بارور مىکند و تنها خداست که به انسان مىدهد، دیگران از او مىگیرند و از او پل مىسازند.
گفتم قرآن هم خوبى را نشان مىدهد و هم راه رسیدنش را. براى رسیدن به خوبى باید از خوشىها و محبوبها گذشت.
لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّون؛١ هیچگاه نیل به خوبىها پیدا نمىکنید؛ لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ، تا این که از محبوبها و عشقها بگذرید.
براى رسیدن به خوبىها از خوشىها مىگذرند.
جوانک برقى در چشمهایش دوید و گفت: پر شدم و سرشار شدم و رفت. و دیگر اگر مىآمد حرفى نمىزد که مىخواست با یافتههایش حرکت کند و با آجرهایش، خانه بسازد. نمىخواست با مصالح ساختمانش بازى کند و خودش را مشغول بدارد..»