۰۴/۱۰/۰۵ ۰۹:۰۶:۲۴
فشار قوی ...
هشت صبح بود . سحری را خورده و دراز کسیده بودم . محمدصدرا که بیدار شده بود اصرار داشت که نخوابم . گوشی کنارم بود . بازش کردم و به دستش دادم گفتم بازی کن تا دست از سرم بردارد . یک درصد شارژ داشت و بعد چند دقیقه خاموش شد . رفت سراغ مینا که خوابیده بود و گوشی او را آورد و کنارم مشعول بازی شد . به چپ دراز کشیدم و چشمانم را بستم . دیدم شب است و من به مانند روحی در شهر سرگردانم . صدای ممتد برق فشار قوی می آمد و رفته رفته بلندتر میشد و همزمان سرعت و اوج گیری من هم بیشتر . به حدی رسید که دیگر قابل تحمل نبود . داشتم کر میشدم . چشمانم را باز کردم و به بدنم برگشتم . هنوز صدا می آمد . شک کردم خوابم یا بیدار . خواستم خودم را تکان بدهم نتوانستم . هیچ اراده ای روی بدنم نداشتم . صدای بازی محمد صدرا را متوجه بودم ولی صدای فشار قوی همچنان آنقدر قوی بود که از کر شدن میترسیدم . یک لحظه گفتم نکند دارم میمیرم . نکند علامت سکته است . هرچه در جان داشتم گذاشتم و خودم را به سمت راست برگرداندم . صدا آرامتر شد و یک دفعه قطع شد . چیزی از من بیرون آمد و رفت روی محمدصدرا نشست . دیدم دماغش را بالا کشید . هنوز در شوک اتفاق بودم که گفت بابا خون میاد . بلند شد و رفت سراغ مینا . صدایشان را میشنیدم که رفتند سر روشویی و مینا صورتش را میشست ... هنوز هم فکر میکنم که چه بود . نکند واقعا از مرگ برگشتم . بعد از ماجرای تصادف دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست ...
۰۴/۱۰/۰۵