یا جاری اللصیق ...

۰۴/۰۶/۰۸ ۱۵:۳۲:۱۲

رضا ...

از خانواده های دو طرف تقریباً کسی خبردار نشد . شاید سین چیزهایی می‌دانست . ولی بقیه حتی اگر خبردار هم میشدند حرفی بیشتر از آن دیالوگ مادر سیمین در جدایی را نمی‌زدند که  « ماشاءالله جوونید . این نشد یکی دیگه ... » ولی اویی که شاید این صدایش میزدند برای ما فرق داشت . از ماهها قبل ما تمام روحمان ،‌تمام نیتمان و تلاشمان را پایش گذاشتیم که از طرف خودمان حجت تمام باشد ... حالا هم که رفته به روی خودمان نمی آوریم . کسی قرار نیست متوجه شود ولی خودمان که میفهمیم .  من کمتر و او بیشتر . سکوتش بیشتر شده و توی فکر است . دو روز پیش بعد از یک سکوت طولانی پای سفره گفت زندگی واقعا بی معنیست ...

دستش را گرفتم . گفتم این حرف را نزن . سخت است . هرکسی جای تو باشد همین حس را دارد . در عرض دوسه روز این حجم از اتفاقات بد جانی و مالی بر سرمان آوار شده که تمام آینده مان را در غبار فرو برده ... شبها کتابخوان را به دستش میگیرد و دیوانه وار کتاب می‌خواند .  قبل خواب ، بعد خواب ،  نصفه شب بیدار میشوم و میبینم دستش است . در طول روز ... موضوعات کاملا متفاوت از هم . میگویم بلند بخوان . برای من هم بخوان صدایت را بشنوم ... دیروز به مادرش زنگ زد و بی اختیار پشت تلفن شروع به گریه کرد . گفت از دلتنگیست ... الان هم چشم محمد صدرا بعد برگشت از خانه بازی دیروز عفونت کرده و بهانه ای شده برای خالی کردن دلش ...    بیشتر از هر چیزی امام رضا لازمیم ...

 

۰۴/۰۶/۰۸
Ham Saie

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">