یا جاری اللصیق ...

۳ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

ایام اعتکاف امسال بعد از نماز جماعت ظهری این سوال به ذهنم رسید که ما وقتی میگوییم « وتقبل شفاعته وارفع درجته » ، مگر حقیقت محمدیه می‌تواند به درجه ای ازین بالاتر هم برسد ؟ مگر عقل اول که غیر از ذات خداوند همه ی اسما و صفات او را داراست میتواند به مقامی بالاتر برسد ؟ مقام بالاتری نیست غیر از ذات احدیت .. میخواستم بعد از نماز از حاج آقا ارجمندی همین سوال را بپرسم ، صرف نظر کردم . سخنرانی اش را کرد ، سوالات را جواب داد و رفت ... امروز یک فایل صوتی از حضرت جوادی آملی شنیدم و جوابم را گرفتم . 

وقتی ما میگوییم « خدایا بر محمد و آلش درود فرست و مقامشان را ارفع کن » نه اینکه به وسیله ی دعای ما مقام ایشان بالاتر رود ، بلکه ما بدین وسیله خودمان مقرب میشویم . مقام های ارفعشان که تا کنون برای ما ناپیدا بوده را در مقام قربی که بواسطه این دعا و صلوات نصیب ما می‌کنی نشانمان بده تا آنچه تا کنون ندیده ایم ببینیم و شهود این درجات ارفع در مقام اقرب ما حاصل شود . که وجه رفیعتری از ایشان در فهم ما عیان شود ...

۰ نظر ۲۸ دی ۰۴ ، ۱۴:۰۷
Ham Saie

«حرکت من به سمت دین به اندازه ی درکم از ضرورت و اضطرارم در رابطه با دین است ...اگر من این استمرار را برای خودم قائل نباشم نه تنها وحی زائد است ، عقل هم زائد است . وگرنه با غریزه هم میشود زندگی کرد ...»


۰ نظر ۲۸ دی ۰۴ ، ۰۶:۱۵
Ham Saie
هشت صبح بود . سحری را خورده و دراز کسیده بودم .  محمدصدرا که بیدار شده بود اصرار داشت که نخوابم .  گوشی کنارم بود . بازش کردم و به دستش دادم گفتم بازی کن تا دست از سرم بردارد . یک درصد شارژ داشت و بعد چند دقیقه خاموش شد . رفت سراغ مینا که خوابیده بود و گوشی او را آورد و کنارم مشعول بازی شد . به چپ دراز کشیدم و چشمانم را بستم . دیدم شب است و من به مانند روحی در شهر سرگردانم . صدای ممتد برق فشار قوی می آمد و رفته رفته بلندتر میشد و همزمان سرعت و اوج گیری من هم بیشتر . به حدی رسید که دیگر قابل تحمل نبود . داشتم کر میشدم . چشمانم را باز کردم و به بدنم برگشتم . هنوز صدا می آمد . شک کردم خوابم یا بیدار . خواستم خودم را تکان بدهم نتوانستم . هیچ اراده ای روی بدنم نداشتم . صدای بازی محمد صدرا را متوجه بودم ولی صدای فشار قوی همچنان آنقدر قوی بود که از کر شدن میترسیدم . یک لحظه گفتم نکند دارم میمیرم . نکند علامت سکته است . هرچه در جان داشتم گذاشتم و خودم را به سمت راست برگرداندم . صدا آرامتر شد و یک دفعه قطع شد . چیزی از من بیرون آمد و رفت روی محمدصدرا نشست . دیدم دماغش را بالا کشید . هنوز در شوک اتفاق بودم که گفت بابا خون میاد . بلند شد و رفت سراغ مینا . صدایشان را میشنیدم که رفتند سر روشویی و مینا صورتش را میشست ... هنوز هم فکر میکنم که چه بود . نکند واقعا از مرگ برگشتم . بعد از ماجرای تصادف دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست ...


۰ نظر ۰۵ دی ۰۴ ، ۰۹:۰۶
Ham Saie